اسم فیک عشق آبی
اسم فیک: عشق آبی
p8
ویو یه ربع بعد
*شما به مقصد رسیدید
ات: به بغلم نگاه کردم یه ساختمون خیلیی بزرگ و شیشهای بود... دورش پر جمعیت بود... حتی جای سوزن انداختن هم نبود... اینجاست؟...
ماشین رو یه جایی به زور پارک کردم.... ببخشید میشه من برم داخل؟
نگهبان: خندیدم... ببین دختر جان این جمعیتی که اینجا میبینی همه میخوان برن داخل... شما؟
ات: برای اودیشن میکاپ آرتیستی اومدم...
نگهبان: اسمتون؟
ات: ات... هستم
نگهبان: تو سایت ثبت نام کردید درسته؟
ات: بله بله
نگهبان: بفرمایید... طبقهی 14 ... سمت چپ
ات: ممنون... از لای جمعیت رد شدم و وارد شدم...
× : تو چرا رفتی تو؟... چرا به این راه دادید؟... ما با این چه فرقی میکنیم؟...
ات: یهو همه نزدیک بود بریزن سرم که نگهبان بهم اشاره کرد سریع برم داخل.... واا... چشونه؟.. وارد ساختمون شدم...
ات: حواسم به جلوم نبود و داشتم به دور و برم نگاه میکردم که یهو به کسی برخورد کردم... کیفم از دستم افتاد و چندتا کاغذ افتاد روی زمین...
ویو جونگکوک
جونگکوک: الو جیمینااا کجایی؟... من جلوی در خروجیه کمپانی وایسادم... بیا پایین بریم
جیمین: باشه کوکی الان میایم... آرمیها پایینن؟؟
جونگکوک: آره خیلیی زیادن.... ولی قراره از در پارکینگ بریم...
جیمین: نمیشد باهاشون حرف بزنیم؟
جونگکوک: منم دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی آجوشی
همون دلایل همیشگی رو آورد.... ^نه ببینید شما کار دارید الان وقتش نیست^
جیمین: خندیدم... هی باشه الان میام... فقط یه چیزی رو گم کردم... فلشه آهنگامون کجاست؟... یونگی هیونگ گفتش که حتما براش اونو ببریم میخواد رو یه سری از وِرس هاش کار کنه
جونگکوک: ام نمیدونم... فک کنم.... یهو دیدم یه دختر داره عقب عقب میاد و حواسش نیست... خواستم جاخالی بدم که یهو باهم برخورد کردیم...
p8
ویو یه ربع بعد
*شما به مقصد رسیدید
ات: به بغلم نگاه کردم یه ساختمون خیلیی بزرگ و شیشهای بود... دورش پر جمعیت بود... حتی جای سوزن انداختن هم نبود... اینجاست؟...
ماشین رو یه جایی به زور پارک کردم.... ببخشید میشه من برم داخل؟
نگهبان: خندیدم... ببین دختر جان این جمعیتی که اینجا میبینی همه میخوان برن داخل... شما؟
ات: برای اودیشن میکاپ آرتیستی اومدم...
نگهبان: اسمتون؟
ات: ات... هستم
نگهبان: تو سایت ثبت نام کردید درسته؟
ات: بله بله
نگهبان: بفرمایید... طبقهی 14 ... سمت چپ
ات: ممنون... از لای جمعیت رد شدم و وارد شدم...
× : تو چرا رفتی تو؟... چرا به این راه دادید؟... ما با این چه فرقی میکنیم؟...
ات: یهو همه نزدیک بود بریزن سرم که نگهبان بهم اشاره کرد سریع برم داخل.... واا... چشونه؟.. وارد ساختمون شدم...
ات: حواسم به جلوم نبود و داشتم به دور و برم نگاه میکردم که یهو به کسی برخورد کردم... کیفم از دستم افتاد و چندتا کاغذ افتاد روی زمین...
ویو جونگکوک
جونگکوک: الو جیمینااا کجایی؟... من جلوی در خروجیه کمپانی وایسادم... بیا پایین بریم
جیمین: باشه کوکی الان میایم... آرمیها پایینن؟؟
جونگکوک: آره خیلیی زیادن.... ولی قراره از در پارکینگ بریم...
جیمین: نمیشد باهاشون حرف بزنیم؟
جونگکوک: منم دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی آجوشی
همون دلایل همیشگی رو آورد.... ^نه ببینید شما کار دارید الان وقتش نیست^
جیمین: خندیدم... هی باشه الان میام... فقط یه چیزی رو گم کردم... فلشه آهنگامون کجاست؟... یونگی هیونگ گفتش که حتما براش اونو ببریم میخواد رو یه سری از وِرس هاش کار کنه
جونگکوک: ام نمیدونم... فک کنم.... یهو دیدم یه دختر داره عقب عقب میاد و حواسش نیست... خواستم جاخالی بدم که یهو باهم برخورد کردیم...
- ۵۷۴
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط