اسم فیک عشق آبی
اسم فیک: عشق آبی
p9
ات: آقا حواستون کجاست؟؟؟... خم شدم تا وسایلم رو جمع کنم
جونگکوک: من حواسم بود... شما داشتید عقب عقب میومدید که به من برخورد کردید... منم خم شدم تا کمکش کردم... که باهاش چشم تو چشم شدم... چشمای قشنگی داشت...
ات: حالا هرچی به هرحال تقصیر شما هم بود... برگه هامو از دستش گرفتمو رفتم...
جونگکوک: رفت؟؟؟... یعنی واقعا منو نشناخت؟... مگه میشه؟؟.... چی بگم والا لابد شده...
یادم افتاد که داشتم با جیمین حرف میزدم...
جیمین: الو جونگکوک شی.. چی شدی؟؟... خوبیی؟؟... نگران شدم...
جونگکوک: لبخند زدم... آره خوبم نگران نباش...
به نظرت امکان داره یکی تو کمپانی باشه و مارو نشناسه؟...
جیمین: یا جونگکوکااا... خواب دیدی؟... مگه میشه؟... چیزی شده؟
جونگکوک: نه هیچی ولش کن فقط سریع بیا....بعد راستی فک کنم اون فلشه هم تو استودیوعه به یکی از کامپیوترا وصله...
جیمین: اوکی.... آنیو
ویو ات
ات: رفتم و سوار آسانسور شدم... دکمهی طبقهی 14 رو زدم... استرسی شدید داشتم و دستام عرق کرده بود... امیدوار بود پیشنهادی که قرار بود بدم رو رد نکنن..
توی همین فکرا بودم که آسانسور طبقهی 9 وایساد و یه پسر کرهای که بهش میخورد آیدل باشه با پنج تا بادیگارد وارد شد... کل آسانسور رو اِشغال کردن... زیر لب یه یه چیزی هم به فارسی گفتم که یکی از بادیگاردا به انگلیسی بهم یه چیزی گفت..
آجوشی : شما؟
ات: (به کرهای گفتم)... برای اودیشن میکاپ آرتیستی اومدم
آجوشی : اومم باید از اون یکی آسانسور استفاده کنید...
ات: میتونم دلیلشو بدونم؟
آجوشی : این آسانسور مخصوص آیدلهاست، خانم...
جیمین: مشکلی نیست.... میریم طبقهای که این خانم میخواد بعد میریم پارکینگ...
ات: چیزی نگفتم و فقط لبخند زدم... بعد از سه دیقه رسیدم و از آسانسور پیاده شدم... روز خوبی داشته باشید
p9
ات: آقا حواستون کجاست؟؟؟... خم شدم تا وسایلم رو جمع کنم
جونگکوک: من حواسم بود... شما داشتید عقب عقب میومدید که به من برخورد کردید... منم خم شدم تا کمکش کردم... که باهاش چشم تو چشم شدم... چشمای قشنگی داشت...
ات: حالا هرچی به هرحال تقصیر شما هم بود... برگه هامو از دستش گرفتمو رفتم...
جونگکوک: رفت؟؟؟... یعنی واقعا منو نشناخت؟... مگه میشه؟؟.... چی بگم والا لابد شده...
یادم افتاد که داشتم با جیمین حرف میزدم...
جیمین: الو جونگکوک شی.. چی شدی؟؟... خوبیی؟؟... نگران شدم...
جونگکوک: لبخند زدم... آره خوبم نگران نباش...
به نظرت امکان داره یکی تو کمپانی باشه و مارو نشناسه؟...
جیمین: یا جونگکوکااا... خواب دیدی؟... مگه میشه؟... چیزی شده؟
جونگکوک: نه هیچی ولش کن فقط سریع بیا....بعد راستی فک کنم اون فلشه هم تو استودیوعه به یکی از کامپیوترا وصله...
جیمین: اوکی.... آنیو
ویو ات
ات: رفتم و سوار آسانسور شدم... دکمهی طبقهی 14 رو زدم... استرسی شدید داشتم و دستام عرق کرده بود... امیدوار بود پیشنهادی که قرار بود بدم رو رد نکنن..
توی همین فکرا بودم که آسانسور طبقهی 9 وایساد و یه پسر کرهای که بهش میخورد آیدل باشه با پنج تا بادیگارد وارد شد... کل آسانسور رو اِشغال کردن... زیر لب یه یه چیزی هم به فارسی گفتم که یکی از بادیگاردا به انگلیسی بهم یه چیزی گفت..
آجوشی : شما؟
ات: (به کرهای گفتم)... برای اودیشن میکاپ آرتیستی اومدم
آجوشی : اومم باید از اون یکی آسانسور استفاده کنید...
ات: میتونم دلیلشو بدونم؟
آجوشی : این آسانسور مخصوص آیدلهاست، خانم...
جیمین: مشکلی نیست.... میریم طبقهای که این خانم میخواد بعد میریم پارکینگ...
ات: چیزی نگفتم و فقط لبخند زدم... بعد از سه دیقه رسیدم و از آسانسور پیاده شدم... روز خوبی داشته باشید
- ۱۲۰
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط