پارت ۱۰۹
پارت ۱۰۹
رزت : بدشششش
کیان : ای خداااا خو بگو لطفااااا
رزت: من بمیرم هم به تو نمیگم لطفا
کیان : چرا مگه چشه؟
رزت : الان احساس غرور میکنی و نمیدیش
کیان : اومممممم نخیر
رزت : نمیدیش نه؟
کیان : ها؟
* با مشت زدم تو سرش *
کیان : آخخخخخخ
رزت: حالا بدش
کیان : چجوری دلت اومد منو بزنی؟
رزت : خیلی هم خوب دلم اومد... بدش نامه ی تو که نیست نامه منه
کیان : من هنوز هم سرم درد میکنه
رزت : حقت بود هروقت اذیتم کنی اینطوری میزنمت
کیان : تچ بیا
رزت : آفرین منو اعصبانی نکن
کیان : حالا توش چی نوشته
رزت : عااااا بذارم دارم میخونمش
کیان : خوندیش
رزت : میا منو دعوت کرده به عمارتشون برای مهمونی چای ولی نوشته که اون ماجرای مایا رو میدونه
کیان : کدومش
رزت : ماره دیروز
کیان : اوه اوه بد شد
رزت : آره
کیان : حالا چی؟
رزت : میرم
کیان : چییی؟
رزت : بدشششش
کیان : ای خداااا خو بگو لطفااااا
رزت: من بمیرم هم به تو نمیگم لطفا
کیان : چرا مگه چشه؟
رزت : الان احساس غرور میکنی و نمیدیش
کیان : اومممممم نخیر
رزت : نمیدیش نه؟
کیان : ها؟
* با مشت زدم تو سرش *
کیان : آخخخخخخ
رزت: حالا بدش
کیان : چجوری دلت اومد منو بزنی؟
رزت : خیلی هم خوب دلم اومد... بدش نامه ی تو که نیست نامه منه
کیان : من هنوز هم سرم درد میکنه
رزت : حقت بود هروقت اذیتم کنی اینطوری میزنمت
کیان : تچ بیا
رزت : آفرین منو اعصبانی نکن
کیان : حالا توش چی نوشته
رزت : عااااا بذارم دارم میخونمش
کیان : خوندیش
رزت : میا منو دعوت کرده به عمارتشون برای مهمونی چای ولی نوشته که اون ماجرای مایا رو میدونه
کیان : کدومش
رزت : ماره دیروز
کیان : اوه اوه بد شد
رزت : آره
کیان : حالا چی؟
رزت : میرم
کیان : چییی؟
- ۴۵
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط