تا سحر با غصّه ها بیدار ، حسّ گریه نیست
تا سحر با غصّه ها بیدار ، حسّ گریه نیست
من پر از دردم ولی انگار ، حسّ گریه نیست
خوب یادم مانده هر باری که غمگین می شدم
گریه می کردم ولی این بار ، حسّ گریه نیست
کاش می شد مثل مجنون در بیابان گریه کرد
در میان این همه دیوار ، حسّ گریه نیست
عشق دارد هی بلا هر روز می ریزد سرم
زنده ام اما در این آوار ، حسّ گریه نیست
آه ای ابر سیاه مانده در زیر گلو!
دست از آزار من بردار، حسّ گریه نیست
باز هم یک روز دیگر با غمی آغاز شد
خسته ام از این همه تکرار ، حسّ گریه نیست
با تبسّم می رسم ، هم با تبسّم می روم
با تبسّم از سر اجبار ، حسّ گریه نیست
گفته بودی در نگاهت بغض می ترکد ولی
گاه حتّی لحظه ی دیدار ، حسّ گریه نیست
من پر از دردم ولی انگار ، حسّ گریه نیست
خوب یادم مانده هر باری که غمگین می شدم
گریه می کردم ولی این بار ، حسّ گریه نیست
کاش می شد مثل مجنون در بیابان گریه کرد
در میان این همه دیوار ، حسّ گریه نیست
عشق دارد هی بلا هر روز می ریزد سرم
زنده ام اما در این آوار ، حسّ گریه نیست
آه ای ابر سیاه مانده در زیر گلو!
دست از آزار من بردار، حسّ گریه نیست
باز هم یک روز دیگر با غمی آغاز شد
خسته ام از این همه تکرار ، حسّ گریه نیست
با تبسّم می رسم ، هم با تبسّم می روم
با تبسّم از سر اجبار ، حسّ گریه نیست
گفته بودی در نگاهت بغض می ترکد ولی
گاه حتّی لحظه ی دیدار ، حسّ گریه نیست
- ۱.۶k
- ۰۶ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط