p
p41
ات:جونگکوک بدون اخرش پشیمون میشی
کوک:هِری
ات ویو
با همون لباسا از خونه زدم بیرون آخه من تو زندگی قبلیم چه اشتباهی کردم که باید این اتفاق برام بیوفته هوم از بچگی همه از من متنفر بودن تو مدرسه دخترا برا قشنگیم اذیتم میکردن تو دانشگاه اذیتم میکردن اخرش منو به اجبار شوهر دادن مگه چه گناهی کردم همینطور که اشک میریختم با اون لباس داشتم تو خیابون راه میرفتم اشکام روی گونه میریختن صورتم بخاطر سیلی که جونگکوک زد قرمز شده بود و میسوخت جایی واسه رفتن نداشتم حتی تو خونه پدربزرگم هم جایی نداشتم همینطور تو خیابون راه میرفتم که چندتا پسر اومدن و شروع کردن به کتک زدنم انگار دزد بودن چون همش بهم میگفتن پولاتو بده بدنم بیحس شده بود و اوفتاده بودم روی زمین که یه پسر اومد و همهی اونا رو کتک زد و پسرا فرار کردن اون پسره ماسک داشت اومد کمکم و بلندم کرد
پسره:حالت خوبه ات
ات:شما اسم منو از کجا میدونید
پسره ماسکش رو درآورد
اون هیونجین بود اون دوست بچگیم بود
ات:هیونجین
هیونجین:خوشحالم که یادت نرفته
ات محکم بغلش کرد
ات:دلم برات خیلی تنگ شده بود
هیونجین:منم....بیا بریم تو اون پارک بشینیم
ات:اوهوم(درحال پاک کردن اشکاش)
رفتن تو پارک نشستن
هیونجین:خب نمیخوای بگی تو این چندسال چیکار کردی ازدواج کردی
ات:چطور
هیونجین:تو دستت حلقس
ات لبخند تلخی زد و شروع کرد به گفتن ماجرا
ات:(تعریف کرد)
هیونجین:الانم میخوای ازش طلاق بگیری
ات:آره اون اینو میخواد فردا فکر کنم دادگاهه
هیونجین:پس وکیل
ات:مجبورم اینو به پدربزرگم بگم تا وکیل خانوادگیمون رو بیارم
هیونجین:نیازی نیست
ات:چرا
هیونجین:من وکیل پایه یکم
ات:واقعا
هیونجین:اوهوم من رفتم مالزی و وکالت خوندم
ات:پس دیگه یه وکیل دارم(چشمک)
هیونجین:اوهوم الان کجا میخوای بری
ات :جایی ندارم
هیونجین:بیا خونه من
ات:نه مزاحم نمیشم
هیونجین:ات جان
ات:بله
هیونجین:دهنتو لطفا ببند
ات:بله چشم حتما
پرش به فردا
ات:جونگکوک بدون اخرش پشیمون میشی
کوک:هِری
ات ویو
با همون لباسا از خونه زدم بیرون آخه من تو زندگی قبلیم چه اشتباهی کردم که باید این اتفاق برام بیوفته هوم از بچگی همه از من متنفر بودن تو مدرسه دخترا برا قشنگیم اذیتم میکردن تو دانشگاه اذیتم میکردن اخرش منو به اجبار شوهر دادن مگه چه گناهی کردم همینطور که اشک میریختم با اون لباس داشتم تو خیابون راه میرفتم اشکام روی گونه میریختن صورتم بخاطر سیلی که جونگکوک زد قرمز شده بود و میسوخت جایی واسه رفتن نداشتم حتی تو خونه پدربزرگم هم جایی نداشتم همینطور تو خیابون راه میرفتم که چندتا پسر اومدن و شروع کردن به کتک زدنم انگار دزد بودن چون همش بهم میگفتن پولاتو بده بدنم بیحس شده بود و اوفتاده بودم روی زمین که یه پسر اومد و همهی اونا رو کتک زد و پسرا فرار کردن اون پسره ماسک داشت اومد کمکم و بلندم کرد
پسره:حالت خوبه ات
ات:شما اسم منو از کجا میدونید
پسره ماسکش رو درآورد
اون هیونجین بود اون دوست بچگیم بود
ات:هیونجین
هیونجین:خوشحالم که یادت نرفته
ات محکم بغلش کرد
ات:دلم برات خیلی تنگ شده بود
هیونجین:منم....بیا بریم تو اون پارک بشینیم
ات:اوهوم(درحال پاک کردن اشکاش)
رفتن تو پارک نشستن
هیونجین:خب نمیخوای بگی تو این چندسال چیکار کردی ازدواج کردی
ات:چطور
هیونجین:تو دستت حلقس
ات لبخند تلخی زد و شروع کرد به گفتن ماجرا
ات:(تعریف کرد)
هیونجین:الانم میخوای ازش طلاق بگیری
ات:آره اون اینو میخواد فردا فکر کنم دادگاهه
هیونجین:پس وکیل
ات:مجبورم اینو به پدربزرگم بگم تا وکیل خانوادگیمون رو بیارم
هیونجین:نیازی نیست
ات:چرا
هیونجین:من وکیل پایه یکم
ات:واقعا
هیونجین:اوهوم من رفتم مالزی و وکالت خوندم
ات:پس دیگه یه وکیل دارم(چشمک)
هیونجین:اوهوم الان کجا میخوای بری
ات :جایی ندارم
هیونجین:بیا خونه من
ات:نه مزاحم نمیشم
هیونجین:ات جان
ات:بله
هیونجین:دهنتو لطفا ببند
ات:بله چشم حتما
پرش به فردا
- ۱۴.۰k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط