{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات دیگه توان باز نگه داشتن چشماشو نداشت و اون فرد آن افرا

ات دیگه توان باز نگه داشتن چشماشو نداشت و اون فرد آن افراد. قلدر رو زد و کمی روی چشمش زخمی شد ولی اهمیت نداد و ات رو برداشت و با خودش برد .
(جی سانگ اسم اون فردی هست که به ات کمک کرده)
فردا صبح ات به هوش اومد و یه مرد غریبه ای دید و جیغ کشید .
سانگ: اروم باش دختر...
ات: تو کی هستی؟ منو دزدیدی؟
سانگ: نه هرگز این کارو نمیکنم...
ات: بهم تجاوز کردی؟؟!!
سانگ: نه مگه مریضم این کارو بکنم..
ات: بدنم درد میکنه..
سانگ: دیروز تو رو کتک زدن توی خیابون سوم ......مچت کبود شده و ممکنه مدتی درد کنه برای همین باندپیچی کردم ...نباید دست بزنی.
ات: ممنونم اجوشی.
سانگ: من ۲۳ سالمه .....بهم بگو سانگ
ات: سانگ....چه اسم جالبی..
(چند هفته گذشت و ات و سانگ با هم دوست شده بودن)
سانگ به ات کمک کرد که مشکلاتشو درست کنه و سانگ به ات یه کار داد توی سوپر مارکتش.
چند روز دیگه گذشت و کوک بالاخره ات رو پیدا کرد .
کوک: بیا بریم.(دست ات رو گرفت)
ات: ولم کن....ولم کن.
سانگ اومد و یک مشت به کوک زد و کوک هم سانگ رو زد و ات رو سوار ماشین کرد و برد به خونه اش
دیدگاه ها (۲)

ات میخواست از ماشین پیاده شه که کوک با داد و عصبانیت گفت: سا...

ات توی اتاق خوابید و فردا شد . صبح کوک اومد و گفت: ات بیدار ...

کوک پشت سر هم زنگ میزد به ات و فقط صدای •شماره ی مورد نظر در...

پلیس: ما رو مسخره ی خودت کردی؟ برو بیرون....ات اومد بیرون و ...

ات به حلقه ظریف نگاه کرد و گفت: من خسته ام...کوک حلقه رو روی...

وقتی وارد صحنه شدن مدتی بعد چندین تابلو دیدن که درمورد ات بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط