{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرابسرخ

#شراب_سرخ


Part:⁶⁵




سرشو نوازش میکردم و خسته بودم منم خوابیدم....آروم چشمامو بستم و بعد
سیاهی.....



ویو فردا :



چشامو وا کردم که داشت با نور آفتاب گایبیده،میشد
نشستم کمی دور ورمو نگاه کردم دیدم جنا نیست
ای بابا این دختر کوش؟

بلند شدم که پهلوم تیر کشید افتادم رو زانو هام
تهونگ: اخ...

در وا شد دیدم جنا با یه سینی غذا اومد تو و منو دید ترسید و سریع سینی رو گذاشت رو میز و بازومو گرفت بلندم کرد

جنا: ت..تهونگ خوبی؟چیشد؟!

تهونگ : عزیزم من خوبم نگران نباش

جنا: چقدر تو مغروری بشین باید زخمتو پانسمان کنم

تهونگ: تو خودت زخمتو پانسمان کردی داری به من میگی؟

جنا: اره دودوهی برام انجام داد

تهونگ (حرص)

جنا: اخیی میخواستی تو انجام بدی حالا بداخلاق نشو باید پانسمان کنم زخمتو

تهونگ: نمیخوام..

جنا: یااااا بشین ببینم

تهونگ : نچ..

جنا: میزنمتاااااا(تو خیلی گوه میخوری 🔪🔪)

تهونگ: نه

جنا: تهونگگگگ

تهونگ: نه

نشوندمش زمین و روش و کرد اون ور

جنا: اگه سختت نیست پیراهن تو در بیار

بدونی که نگام کنه یا جواب مو بده پراهنشو در اورد شبیه این بچه ها رفتار میکرد ای خداا

چند دقیقه بعد
پانسمانشو عوض کردم

۰
جنا: نمیخوای پیراهنتو تنت کنی؟

تهونگ : نه

جنا: تنت کننننننن

تهونگ : اوففف باشععععع



پراهنشو تنش کرد و غذا رو آوردم جلوش گذاشتم



جنا: غذاتو بخور من خوردم



خواستم برم که مچ دستمو گرفت و منو نشوند بغلش


تهونگ: تو بهم غذا بده

جنا: تا قهر باشی منم بهت نمیدم

تهونگ لبخند زد و لپمو کشید

تهونگ: مگه دلم میاد با تو قهر کنم جوجه

جنا: به هرحاللل



چند دقیقه بعد
غذاشو دادم و سینی رو گذاشتم رو میز



جنا: راستی ته

تهونگ: جونم

جنا: برف ها آب شده اگه امروز نریم بدتر میشه چون اینجا پایین کوه و برف زیاد میاد باید از فرصت استفاده کنیم که تا بتونیم بریم

تهونگ : پس اینطوری، اوکی بریم کاراتو بکن من میرم پیش چی لیان منتظرتم

جنا: اوکی

تهونگ: آها راستی جنا چرا این لباس سنتی رو پوشیدی؟

جنا: این؟عااااا بخاطر اینکه اینجا فقط از این لباس ها داره برا همین

تهونگ: اوکی پس بیرون منتظرتم


رفتم بیرون و چی لیان اومد پیشم


چی لیان : سلام داداش چه طوری؟

تهونگ: سلام اره خوبم بهترم خداروشکر

چی لیان: جنا گفت امروز میخواین برین

تهونگ: اره باید از فرصت استفاده کنیم

چی لیان : اره دقیقا راستی ته این شماره منه خواستی بهم زنگ بزن

تو کاغذی شمارشو بهم داد

تهونگ: مرسی شماره منم بزن داشته باشی

چی لیان گوشی شو در اورد و منتظر بود شمارم و بگم

تهونگ:.......۰۹(بچه ها حالا نمیدانم اول شمارشون برا کره چنده همین ایرانی بپذیرید )

جنا: میبینم پسرا دارن بع هم شماره میدن،(خنده)

برگشتیم دیدم دودوهی و جنا دارن بهمون میخندن

تهونگ: اینجوری نیستتتتتت

دودوهی: وای اول رابطه شون جنا هنوز نمیدونننن(خنده )

جنا: ایشالا بع پای هم پیر بشین

چی لیان و تهونگ:بسهههههه


جنا و دودوهی: تسلیممممم



ویو جنا:


اجوما و اجوشی اومدن و ازشون تشکر کردیم و خداحافظی کردیم (آدمین گشاد👍) شماره دودوهی هم گرفتم که اگه یه روز شد بتونم دوباره ببینمش و راه افتادیم داشتیم راه میرفتیم و بعد ۱ ساعت راه راه رفتن بلاخره رسیدیم بع پایین همون صخره که اون روز افتادم ازش


جنا: تهونگ چه طوری بریم بالا ؟

تهونگ، : من اون روز اومدم از اونجا پایین از این ور اومدم


تهونگ به اون جا اشاره کرد و با سختی رفتیم بالا با کمک ته

و رسیدیم به جنگل و انگار کل اون شب که چه اتفاقی افتاد از جلو چشام رد شد

تهونگ: جنا خوبی؟

جنا: ....ا..اره

راه افتادیم و از جنگل عبور کردیم و بلاخره عمارت تهونگ نمایان شد
خیلی خسته شده بودیم ولی باید بریم چون یه زره مونده بود و زیاد به زخمون فشار آورده بودیم


چند دقیقه بعد (دیس ایز عه آدمین گشاد👍🤣)

رسیدیم جلو عمارت و نگهبان درو وا کرد و رفتیم تو حیاط

و رفتیم داخل عمارت و دیدیم جونکوک نشسته رو مبل و انگار خیلی گریه کرده بود

سرشو اورد بالا و ،وقتی مارو دید انگار یه انرژی گرفت و دوید سمتمون و پرید بغل تهونگ


ادامه دارد....


نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیدددد
دیدگاه ها (۱)

#شراب_سرخ Part:⁶⁶جونکوک : مرتیکه دلم برات تنگ شده بودددددتهو...

#شراب_سرخ Part:⁶⁴یه دفعه یه در وا شد و دیدم جنا بی حال بود ج...

#شراب_سرخ Part:⁶³ویو تهونگ چشامو با سختی باز کردم و دردی رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط