{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرابسرخ

#شراب_سرخ


Part:⁶³


ویو تهونگ

چشامو با سختی باز کردم و دردی رو پهلوم و سرم حس کردم

من الان مُردم یا زندم ؟

بوی عود خورد به بینیم و به جایی که هستم نگاه کردم یه اتاق کلبه ای بود انگار برگشته بودم به ۱۰۰ سال پیش

شلوار گشاد مشکی  پام بود و بدنم برهنه و پانسمانی دور پهلوم بود

در وا شد و به پسری هم سن خودم اومد داخل

چی لیان: عه؟بیدار شدییییی؟؟؟

تهونگ: نه بیدار نشدم این روحم

پسره خندید و اومد چهار زانو نشست بغل من

چی لیان : اسم من چی لیان و خواهر من که داشته دور ورای آبشار راه میرفته تو رو بیهوش درحال خون ریزی دیده و منو صدا کرد و آوردمت اینجا و اجوشی و اجوما پدر و مادر من و خواهرم هستن و اونا چون طبیب هستن بع شما کمک کرد که زنده بمونی

تهونگ : که اینطور دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدید

چی لیان: کاری نکردیم اممم...میخوای بهت از پیراهن خودم بهت بدم بپوشی ولی چیز گرمی  ندارم چون برف اومده

تهونگ: واتتتتت؟؟؟مگه چه قدر خواب بودم که در حدی که برف اومده؟

چی لیان: عااااااا اون دختره ۱ هفته خواب بود و توهم از اون ور (داشت حساب میکرد )عاااا تقریبا ۸ یا ۹ روز تو کما بودی

زدم تو پیشونیم

تهونگ : وای

چی لیان : چی شده

تهونگ : ببین یه چیزی میگم بع کسی نگو باشه؟

چی لیان: حله

تهونگ: ببین من مافیام و همون روزی که منو پیدا کردی بخاطر همین حال خوبی نداشتم ؟

چی لیان: پرام جدی مافیایی ؟واوووو،ولی اگه مافیایی پس پایین دره چی کار می کردی نکنه با کسی درگیر شدی ؟

تهونگ: ببین من رفتم برا ماموریت و برگشتم یکی که خیلی برام مهم بود از خونه رفته بود ولی با این حالم رد شو زدم و فهمیدم از دره پرت شد و رفتم پایین دَره و داشتم دنبالش میگشتم و خون ریزی بدی داشتم و برا همین دقیق یادم نیست کجا از هوش رفتم خودمم یه لحظه فکر کردم مُردم


چی لیان بهم یه پیراهن مشکی داد و کمکم کرد بپوشم و لب زد گفت:

چی لیان: اهااااا ولی پسر الان خداروشکر زنده ای و اینکه این چیزایی که داری میگی مشخصات یه دختر ایه که اون طرف

سریع بلند شدم اسمش چیه و چه طوری پیداش کردییییی


خدا کنه اونی که میگه اسمش جنا و خود جنا باشه


چی لیان : پسره تازه از کما در اومدی نباید بع خودت و زخمات فشار بیاری

تهونگ: باشه تو بگو اون کیه و چه طوری پیداش کردین؟

چی لیان : اوفففف،باشه ببین ما روز قبل از اینکه تو رو پیدا کنیم خواهر دودوهی و اجوشی برا دارو های گیاهی رفته بودن پایین دره چون اونجا از اون گیاه ها پیدا میشه و شبم بوده همین جوری که مشغول جمع کردن بودن که فهمیدن یه...

تهونگ: جالب شد ادامه بده


چی لیان : خو مرتیکه نپر وسط حرفمم میگم

تهونگ: ایش خو بگو

چی لیان: چیزی محکوم به دریا برخود کرد....و داشت میرفت داخل دریا سریع اونا یه جوری دختره رو در میارن ....و میبینن که به قلبش انگار چاقو خورده و شانس....اورد که بغل قلبش خورده بود و آوردنش اینجا و سریع خوبش کردن ولی بااین حال وضعیتش اوکی نیست

این خود جنا مطمئنم...

تهونگ : که اینطور....راستی اسمش چیه؟


چی لیان: جنا...


تعجب کردم یعنی این همه مدت جنا پیش خودم بودهههه،وای خدای من


چی لیان: یه لحظه وایسا ببینم....نکنه اون کسی که مهمه جناااااااااا؟؟(تعجبب)

تهونگ : ارههه

چی لیان: وای خداااا،سریع بیا بریم پیشش بدو

سر تکون دادم و رفتیم بیرون که با سوز بدی مواجه شدم...شب شده بود و برف همه جارو گرفته بود داشتیم می رفتیم سمت کلبه که یه دختری رو زمین داشت گریه میکرد


که چی لیان سریع بلندش کرد و با نگرانی گفت


چی لیان : دودوهی چیشد چرا گریه میکنی؟؟؟


دودوهی: د...داداش جنا...

زد زیر گریه

رفتم جلو تر جلو دودوهی

تهونگ : دودوهی جنا چیشد سریع بگووو


دودوهی: عه تو بیدار شدیییییی(تغییر موددد😂👍)

تهونگ: اره بیدار شدم بگو جنا چیشد

دودوهی: جنا از صبح حالش خیلی بده و خوشبختانه اجوما خوبش کرد و الان...


یه دفعه یه در وا شد و دیدم جنا بی حال بود

جنا وقتی منو دید..

ادامه دارد......

نظر بدین تو کامنتا
دیدگاه ها (۱۰)

#شراب_سرخPart:⁶²رفتم سمت در کلبه و داشتم باز میکردم کههههههه...

اره عزیزم

#شراب_سرخ Part:⁶⁵ سرشو نوازش میکردم و خسته بودم منم خوابیدم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط