{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۲۲


اصلا نمیتونستم چیزی که میبینم رو باور کنم. اصلا نمیفهمیدم اینجا کجاست... ما چرا اینجاییم؟
ما الان باید بیمارستان باشیم. اونوقت..
وسط این باغ.. جلوي اين عمارت...
بهت زده نفسم رو بیرون دادم. جیمین چرخ زد و به اطرافش نگاه کرد.
منم شوکه و با بهت چرخیدم
روبروي عمارت و بعدِ زمین سنگفرش شده و حوضچه قشنگي که مجسمه فرشته قدیمی توش بود تماماً باغ میوه بود
باغ خيلي بزرگ و به شدت سرسبز بود و انواع ميوه هاي
خوش رنگ و تازه توش دیده میشد.
اصلا انقدر زیاد بودن که نمیتونستم نام ببرمشون اما
حتي يه برگ زرد هم توی باغ دیده نمیشد.. زيبايي نفس گيري داشت.
جیمین اشفته برگشت
نگام کرد و اروم گفت : بیا..باید به نگاهي اين اطراف بندازيم..
تند تند سر تکون دادم و دستش رو سفت گرفتم.. نمیخواستم حالا که دارمش و پیشمه حتي يه ثانيه ازش دور شم..
دورتا دور باغ میوه و محوطه این خونه دیوار بلندي کشیده شده بود و همه چیز تازه و بي نقص بود. قلبم تند تند میزد. همه چیز غیر طبیعیه...
ما چرا اینجاییم؟ چرا جیمین.. سالمه ؟
خداياا.. نكنه واقعا... مرده باشیم؟ جیمین.. مرده؟ من مردم؟
جیمین رفت داخل باغ. واااي خداا..
چقدر قشنگ و تازه آن. درخت ها و بوته هاي ميوه منظم و زيبا..
هیچ چیز خاصی تو باغ نبود که چيزي بهمون بفهمونه و ته
باغ يه جايي شبيه انبار بود..
يه اتاقك كوچيك چوبي با يه در چوبي و پنجره اي که تو ارتفاع خيلي بالا قرار داشت. جیمین درش رو باز کرد و رفت داخل
نگران و با دلشوره به دور و برم نگاه کردم که مبادا یهو كسي بهمون حمله کنه... به طرز مسخره اي ميترسيدم.
واقعا انبار بود و هیچی جز چندتا جعبه توش نبود.. اومد بیرون و با اخم و مضطرب سمت در بزرگ محوطه رفت و گفت : بیا از اینجا بریم
ضربان قلبم بالا رفت... بریم؟ واقعا باید از اینجا بریم؟
نگران بودم قلبم تند تند میزد.
نکنه اگه این در رو باز کنیم این این رویا تموم شه؟ حتي نميدونم باید رویا صداش بزنم یا یه چیز دیگه؟ من..
اصلا گیج شدم.. دیگه نمیفهمم
ذهنم نمیتونه استدلال کنه...
اشک تو چشمام جمع شد و تلخ دست جیمین رو فشردم واقعيه..
ادم تو رویا و خواب نمیتونه هركاري بكنه..اما الان.. نمیدونم..
پاك عقلمو از دست دادم.
میترسیدم يهو عين يه كابوس همه چیز روی سرم آوار شه... میترسیدم ازم دور شه..
میترسیدم از دستش بدم و باز تو اون حال بد ببینمش..
لرزون به دور و برم نگاه کردم
جیمین در رو کشید و بازش کرد و رفتیم بیرون که...
واه.. بهت زده و شوکه به روبروم
نگاه کردم.. این..بیابون. تا جايي
که چشم کار میکرد روبرومون هیچی نبود.
هيچي زمین خشك و كاملاً خالي..
حتي يه درخت خشکیده هم وجود نداشت.
نفسم بند اومد.. اینجا دیگه کجاست؟
چطور.. ممکنه؟ با نفس سنگین و مضطربي تند به جیمین نگاه کردم. اخمی کرد و گنگ به دور تا دور محوطه این عمارت نگاه
کرد. واقعاً هيچي نبود..
پشت دیوارهای این باغ خيلي سبز و زیبا یه... بیابونه؟ باورم نمیشه..
بیرون بودن از اون فضای قشنگ و بودن اینجا یه حس
خيلي بدي بهم ميداد...
دیدگاه ها (۱۱)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۲انگار از منطقه امنمون خارج ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۳از پله هاش بالا رفتیم و ارو...

های کای اومد https://wisgoon.com/china_koreaکای بگه فالوش می...

جوریی یهویی میام با ده پارت منتظر باشین

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۵اب دهنم رو به زور قورت دادم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۳لبخند مهربوني زدم و گفتم هم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۸اصلا فکر بالا رفتن از پلهها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط