ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۲۳
از پله هاش بالا رفتیم و اروم درش رو باز کرد و رفتیم داخل.
روبرومون پله هايي به سمت بالا و یه سالن كوچيك سمت راست در ورودي بود و سمت چپ هم په ورردی دیگه که...
سمتش سرك كشيدم..
اشپزخونه.. پر از سبد میوه های چیده شده و شيريني تازه.. انگار میدونستن قراره بیایم
شکمم به قار و قور افتاد و معده ام براي خوردنشون تحريك شد.
عمیق بو کشیدم.. چه بوي خوبي
به زور اب دهنم رو قورت دادم و اومدم کنار سالن كوچيك روبرومون مبله بود و یه شومینه ديواري
داشت ولي با وجود تمیزی شدید و اینکه همه چیز برق میزد اما...
قديمي بود.. همه چیز به شدت قدیمی و از مد افتاده بود..
لرزون گفتم : کسی اینجا نیست؟
و باز فقط سکوت بود.
جیمین نفسش رو بیرون داد و تند و شاکی از پله ها رفت بالا...
تند و ترسیده دنبالش دویدم
یه سالن پذيرايي خيلي بزرگ که دورش ۳تا در بود و باز
پله هايي رو به بالا..
همه چیز واقعا تشريفاتي و مجلل بود.
عين فيلمهاي قديمي و تاريـ سلطنتي و شيك..
جیمین در . تك تك اتاق ها رو باز میکرد و نگاه میکرد و منم
کنجکاو و نگران به داخل سرک میکشیدم..
سالن غذا خوردي.. ميز خيلي بزرگ و صندلي هاي بلند مجلل.. یه اتاق کار
قالیچه عجیب و قدیمی و میز بزرگ و صندلي چوبي.. جیمین رفت سمت میز و اشفته کمدهاي ميز رو باز کرد و چندتا برگه روي ميز رو نگاه کرد تا شايد چيزي بفهمه اما کلافه و خشك روي ميز انداختشون و نفسش رو بیرون داد..
انگار هیچ نشونه اي از صاحب این عمارت پیدا نمیشه..
اتاق بعدي کتابخونه بود..
اوه خداي من.. دور تا دور ديوارهاي اتاق کتابخونه و پر از کتاب بود.. تا حالا این همه کتاب ندیده بودم..
متعجب با دهن باز به دور و برم نگاه کردم و لرزون رفتم
جلو.. گنگ دستمو روي کتابا کشیدم و به اسماشون نگاه کردم..
تقریبا همه عجیب غریب بودن.
اصلا اسم هاشون رو یه بارم نشنیده بودم..
گنگ برگشتم سمت جیمین..
کلافه و عصبي بود. انگار اروم و قرار نداشت. مضطرب بود.
دستشو سمتم گرفت.
لرزون و تند دست توی دستش گذاشتم.. باز از پله بالا رفت.
كلي اتاق دو طرف راهروي طويل طبقه سوم بود..
چيزي که خیلی عجیب بود این بود که تو هیچ طبقه و اتاقی هیچ خبری از لامپ و چراغ و اباژور نبود.. همه جا فقط پر از جاشمعي و شمع بود.. جیمین در اتاقها رو باز میکرد و داخلشون رو سرک میکشید و من اشفته
و نگران و ایستاده بودم و سعي ميكردم فك کنم اما...
اشفته گفت: همه شون اتاق خوابن..
و یه جوري شکست خورده و نگران اومد جلوم وایستاد و نفسش رو فوت کرد بیرون و اشفته گفت:دارم کلافه میشم. اصلا اینجا کجاست؟ ما چرا باید اینجا باشیم؟
واقعا جوابي براي سوالهاش نداشتم..انگار واقعاً اینجا تنهاییم.
فقط ماییم و این عمارت..
( فصل سوم ) پارت ۶۲۳
از پله هاش بالا رفتیم و اروم درش رو باز کرد و رفتیم داخل.
روبرومون پله هايي به سمت بالا و یه سالن كوچيك سمت راست در ورودي بود و سمت چپ هم په ورردی دیگه که...
سمتش سرك كشيدم..
اشپزخونه.. پر از سبد میوه های چیده شده و شيريني تازه.. انگار میدونستن قراره بیایم
شکمم به قار و قور افتاد و معده ام براي خوردنشون تحريك شد.
عمیق بو کشیدم.. چه بوي خوبي
به زور اب دهنم رو قورت دادم و اومدم کنار سالن كوچيك روبرومون مبله بود و یه شومینه ديواري
داشت ولي با وجود تمیزی شدید و اینکه همه چیز برق میزد اما...
قديمي بود.. همه چیز به شدت قدیمی و از مد افتاده بود..
لرزون گفتم : کسی اینجا نیست؟
و باز فقط سکوت بود.
جیمین نفسش رو بیرون داد و تند و شاکی از پله ها رفت بالا...
تند و ترسیده دنبالش دویدم
یه سالن پذيرايي خيلي بزرگ که دورش ۳تا در بود و باز
پله هايي رو به بالا..
همه چیز واقعا تشريفاتي و مجلل بود.
عين فيلمهاي قديمي و تاريـ سلطنتي و شيك..
جیمین در . تك تك اتاق ها رو باز میکرد و نگاه میکرد و منم
کنجکاو و نگران به داخل سرک میکشیدم..
سالن غذا خوردي.. ميز خيلي بزرگ و صندلي هاي بلند مجلل.. یه اتاق کار
قالیچه عجیب و قدیمی و میز بزرگ و صندلي چوبي.. جیمین رفت سمت میز و اشفته کمدهاي ميز رو باز کرد و چندتا برگه روي ميز رو نگاه کرد تا شايد چيزي بفهمه اما کلافه و خشك روي ميز انداختشون و نفسش رو بیرون داد..
انگار هیچ نشونه اي از صاحب این عمارت پیدا نمیشه..
اتاق بعدي کتابخونه بود..
اوه خداي من.. دور تا دور ديوارهاي اتاق کتابخونه و پر از کتاب بود.. تا حالا این همه کتاب ندیده بودم..
متعجب با دهن باز به دور و برم نگاه کردم و لرزون رفتم
جلو.. گنگ دستمو روي کتابا کشیدم و به اسماشون نگاه کردم..
تقریبا همه عجیب غریب بودن.
اصلا اسم هاشون رو یه بارم نشنیده بودم..
گنگ برگشتم سمت جیمین..
کلافه و عصبي بود. انگار اروم و قرار نداشت. مضطرب بود.
دستشو سمتم گرفت.
لرزون و تند دست توی دستش گذاشتم.. باز از پله بالا رفت.
كلي اتاق دو طرف راهروي طويل طبقه سوم بود..
چيزي که خیلی عجیب بود این بود که تو هیچ طبقه و اتاقی هیچ خبری از لامپ و چراغ و اباژور نبود.. همه جا فقط پر از جاشمعي و شمع بود.. جیمین در اتاقها رو باز میکرد و داخلشون رو سرک میکشید و من اشفته
و نگران و ایستاده بودم و سعي ميكردم فك کنم اما...
اشفته گفت: همه شون اتاق خوابن..
و یه جوري شکست خورده و نگران اومد جلوم وایستاد و نفسش رو فوت کرد بیرون و اشفته گفت:دارم کلافه میشم. اصلا اینجا کجاست؟ ما چرا باید اینجا باشیم؟
واقعا جوابي براي سوالهاش نداشتم..انگار واقعاً اینجا تنهاییم.
فقط ماییم و این عمارت..
- ۹.۱k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط