{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیرینکمتومالمنی

#شیرینَکَم_تو_مال_منی
پارت ۱۴
از زبان ات
دیگه امیدم رو از دست داده بودم و فکر می کردم تا وقتی که خانوادم پیدام کنن باید اینجا بمونم که یهو یه نفر با دستش صورتم رو قاب کرد و صدام زد
سرم رو بلند کردم و با جونگ کوک که نگران نگام می کرد رو به رو شدم
خیلی خوشحال شدم و باعث شد که گریَم بیشتر بشه
نگران بغلم کردو سرم رو بوسید
بغلش احساس آرامش می کردم
وقتی که دیگه کم کم آروم شدم یهو خودشو ازم جدا کرد و سرم داد زد و گفت
چرا تنهایی اومدی اینجا اگه بلایی سرت می اومد چی؟
منی که تازه اروم شده بودم داد اون باعث شد که دوباره بغض کنم
وقتی جونگ کوک دید که بغض کردم سریع برای اینکه گریه نکنم گفت ببخشید
با صدایی که بغض توش بود بهش گفتم گم شدم و بهم گفت که دیگه نترسم
راستش دیگه نمی ترسیدم چون اون پیشم بود
سوار ماشین شدیم که بریم سمت خونمون
توی راه همه چیز رو براش تعریف کردم
چند دقیقه هیچ حرفی نزدیم که دیدم با اعصبانیت بهم گفت که این چه لباسیه و بهش گفتم خب لباس مدرسمه دیدم که خیلی اعصبانی و ترسناک شده و منم ترسیدم و رومو برگردوندم و اخم کردم که بهم گفت قهر کردی کوچولو؟
بهش گفتم ولم کن ولی اذیتم می کرد که دیدم رسیدیم در خونه
خواستم پیاده شم که گرفتم و نذاشت پیاده شم و بهم گفت اگه باهام قهر باشی نمی زارم بری می برمت می زارمت همونجا کنار خیابون
منم اعصبانی شدم و نفسام تند تند شد
بهم گفت الان باهام قهری؟
ناچار بهش گفتم نه
پیشونیم رو بوسید و گفت که برم
منم بدو بدو رفتم و زنگ درو زدم
دیدم که بابا که حسابی معلوم بود که ناراحته درو باز کردو بغلم کرد
نگاه جونگ کوک کردم که دیدم رفت و منم رفتم خونه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو داخل خونه
از زبان ات
مامانم حسابی گریه کرده بودو بابام حسابی ترسیده بود و معلوم بود که اونم گریه کرده
وقتی به والریا نگاه کردم دیدم که معلومه از اومدنم به خونه ناراحته
والریا حسابی اخم کرده بودو رفت تو اتاقش
اما چرا مگه من دشمنشم
من خیلی دوستش دارم ولی اون.....
نشستم و همه چیز رو برای بابا و مامان تعریف کردم
دیدم بابام گفت
☆خدایا شکرت که جونگ کوک رو رسوندی
♡اره واقعا خدا خودش رحم کرده
+اره واقعا اگه جونگ کوک نبود معلوم نبود چی می شه
دیدم که مامانم اشکش رو پاک کردو بعد از بغل کردن من گفت
♡خب دخترم این اتفاق دیگه تموم شده فکرت رو درگیرش نکن بگو ببینم روز اول مدرست چطور بود
☆آره دخترم تعریف کن
+خیلی خوب بود همه باهام دوست شدن و یه دوست صمیمی به اسم هان سو پیدا کردم
☆خیلی هم عالی
+یه معلم خیلی مهربون به اسم سونگ هو هم داریم که خیلی خوبه
♡خداروشکر
☆اره واقعا خداروشکر که روز اول مدرسه جدیدت خوب بوده
+ممنونم
مامان و بابا رو بغل کردم و رفتم تو اتاقم و رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون
موهامو خشک کردمو لباس خوابمو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد......


شرط: ۱۰۰لایک❤۳٠ بازنشر
دیدگاه ها (۴۶)

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۱۵از زبان ات صبح بلند شدم و کارای...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۱۶از زبان ات یونا و سوری و هارا ب...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۱۲ـــــــــــــــــــــــــــــــ...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۱۱از زبان ات رفتم تا صبحانه بخورم...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۳از زبان ات منتظر تاکسی بودم که ...

پارت هدیه😘❤#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۰از زبان جونگ کوک لبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط