{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

the girl of sun 🌞 with boy of moon 🌝

the girl of sun 🌞 with boy of moon 🌝

روزی روزگاری فقط یک ستاره بزرگ به نام خورشید در آسمان تاریک خودنمایی میکرد .آرام و ساکت با قلبی پر از عشق و گرمای محبت نور خود را در فضای بیکران می‌تاباند . روزی از تنهایی خود گله کرد و گرمای نورش را از آن فضای تاریک و بی روح دریغ کرد . این شروعی برای مجازات خورشید بود قلب نورانی خورشید از او جدا شد و در گوشه ای به دور از او افتاد . خورشید با بی قراری به قلب پرنورش نگاه میکرد او برای اولین بار چنین حسی را تجربه کرده بود .سعی کرد خود را به قلب تنها و تپنده اش برساند اما هرچه کرد دست هایش به آن ذره کوچک از وجودش نرسید .او پلی میان خودش و آن ستاره ی کوچک ساخت .آن پل زمین بود مهد زندگی انسان ها .اما باز هم خورشید به آن تیکه نورانی دست نیافته بود پس از وجود خود دختری ساخت و به زمین فرستاد بی خبر از آنکه ستاره ی کوچک نیز در اشتیاق لمس معشوقه خود پسری از جنس خود در زمین و در کنار دخترک خورشید فرستاده بود .

دختر با اعتراض کتاب رو‌ رها کرد و روی چمن ها کنار پسر دراز کشید گفت : یعنی چی آخه پس عاقبت خورشید و ماه وی میشه خورشید بیچاره بدون قلبش چطوری میخواد زندگی کنه
پسر به آرومی خندید و گفت : هی پرنسس کوچولو این فقط یه داستانه
دختر با لجبازی گفت : نخیرم اصلا ماه چرا هیچ تلاشی برای رسیدن به خورشید نکرد
پسر کتاب رو بست و با خنده گفت : خب از خود ماه بپرس
دختر با دست به پسر زد و گفت : خیلی بدی تو که درک نمیکنی که خورشید بیچاره تنهای تنها تازه قلبشم از دست داد
پسر گفت : اما من یه شکل دیگه فکر میکنم شاید هم خورشید تنها نشده باشه و یه معشوق به نام ماه پیدا کرده باشه
دختر با اینکه هنوز هم قانع نشده بود گفت : اصلا این داستان رو دوست ندارم کاشکی خورشید به ماه می‌رسید
پسر گفت : شاهدخت خانم بلند شو روز تاج گذاری تو نباید اینجا باشی و به خاطر اینکه خورشید عاشق ماه شده بحث کنی
دختر گفت : ای وای کامل یادم رفت اما من نمی‌خوام یه ملکه باشم و تو رو از دست بدم من میخوام در کنار تو به سلطنت ادامه بدم
پسر گفت : شاید خورشید خانوم روی زمین بتونه به معشوقش دست پیدا کنه و ماه هم از بودن در کنار خورشید و نور و گرمای آن لذت ببره
این در حالی بود که آن دو خبری از بودن ماه و خورشید در کنار هم بر پلی از جنس زمین نداشتند
پایان
خب خیلی وقته اینشکلی ننوشتم
چطور شده ؟؟؟
دیدگاه ها (۴)

زادروزت مبارک... می‌دونی؟ فاصله، فقط یه عدد روی نقشه است. قل...

کپشنننن مهمهههه گودی گودی🎀🤣عروسک من😈🔞پارت بیست و هشتویکتور ب...

زادروزت مبارک... می‌دونی؟ فاصله، فقط یه عدد روی نقشه است. قل...

جونگ‌کوک یه آرمی باردار رو تو کنسرت دید که پلاکاردی با این ن...

part : 20فقط 20 روز دیگه مونده استیو .. ، کمتر از یک ماه دیگ...

ادامه پارت ۲تهیونگ به کفِ سنگیِ خونه نگاه کرد. اون واقعاً به...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁵به سمت آسانسور رفت و دکمه رو فشار داد...

پارت ۴۱

dark life = ۳۷

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط