Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۴۰
اون پسر بچه رفت، ایزابلا روز بعد منظر موند، ولی نیومد
روز بعدش هم هر چند منتظر بود نیومد
روهای بعدش هم همین جور تا اینکه ایزابلا فکر کرد که اون پسر بچه دیگه ایزابلا رو فراموش کرده
ایزابلا سعی کرد برگرده به زندگی قبلی خودش ولی همه چیز طی اون حادثه نحس عوض شد .....
دقیقا وقتی ایزابلا تنهایی توی حیاط مهدکودک راه میرفت یهو ساختمون مهد کودک منفجر شد و ایزابلای چهار ساله از موج انفجار پرت شد عقب و سرش به زمین خورد و چشماش تار شد
او و انفجار که بعدا معلوم شد مسئولش یه مافیا کله گنده تو روسیه بود باعث شد ۵۴۷ تا بچه به اضافه عوامل مهد کودک بمیرن و تنها بازمانده اون حادثه که بعدا به خاطر نفوذ و قدرت مسئول این کار کسی چیز بازش نگفت و لاپوشونی شد... ایزابلا بود... قبل از اینکه ایزابلای چهار ساله هوشیاریش رو از دست بده کنار خودش یه جنا꙳زه دید، جنازه ای که سر اش از تنش جدا شده بود
قبل از اینکه ایزابلای چهار ساله وقت کنه بترسه یا هر واکنش دیگه ای بده یه چیز ی جلو چشماش رو گرفت یه دست و بعدش یه صدای سرد و بچگونه ولی آشنا که گفت«نبین.....»
بعدش ایزابلای چهار ساله بیهوش شد و ولی وقتی توی مرز بیهوشی و هوشیاری بود یه اسم شنید اسمی که نمیدونست واقعا شنیده یا به خاطر ضعف هوشیاریش توهم زده
ولی چند هفته بعد وقتی به هوش امد هیچی یادش نبود، نه اون پسر بچه، نه مهد کودک، نه انفجار، نه اون جنازه نه حتی اسمی که قبل بیهوشیش شنید، هیچی هیچی هیچی یادش نبود
وقتی چشماش رو باز کر توی بیمارستان بود، کسی بهش نگفت چه اتفاقی افتاد، فقط همه بهش گفتم یه مدت مریض بود و بستری شده بود و چیز مهمی نیست
روز ها به هفته ها تبدیل شد و هفته ها به ماه ها و ماه ها به سال ها تبدیل شد ولی ایزابلا هیچ وقت یادش نیومد که به یکی یه قول ی داده بود یا حتی خودش منظر کسی هست
بعضی وقت ها حس میکرد یکی دنبالش هست، یکی از سایه ها اونو میبینه
وقتی میرفت مدرسه، وقتی میرفت دانشگاه
هر جا که میرفت حس میکرد همش یکی دنبالشه........
.... زمان حال ....
ایزابلا با یاد آوری اون خاطرات نتونست جلو اشک و گریه اش رو بگیره و زد زیر گریه و به متن پشت عکس خیره شد
یاداشت پشت عکس«من به قولم عمل کردن و پیدات کردم ولی تو قول خودت رو یادت نیست آنجل _ولادیمروولکوف_»
حالا یادش میومد، آنجل لقبیه که اون پسر بچه تو مهد کودک به ایزابلا داده بود نه اسمی که بابای ایزابلا صداش میکرد و تو همین حین در اتاق باز شد و........
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۴۰
اون پسر بچه رفت، ایزابلا روز بعد منظر موند، ولی نیومد
روز بعدش هم هر چند منتظر بود نیومد
روهای بعدش هم همین جور تا اینکه ایزابلا فکر کرد که اون پسر بچه دیگه ایزابلا رو فراموش کرده
ایزابلا سعی کرد برگرده به زندگی قبلی خودش ولی همه چیز طی اون حادثه نحس عوض شد .....
دقیقا وقتی ایزابلا تنهایی توی حیاط مهدکودک راه میرفت یهو ساختمون مهد کودک منفجر شد و ایزابلای چهار ساله از موج انفجار پرت شد عقب و سرش به زمین خورد و چشماش تار شد
او و انفجار که بعدا معلوم شد مسئولش یه مافیا کله گنده تو روسیه بود باعث شد ۵۴۷ تا بچه به اضافه عوامل مهد کودک بمیرن و تنها بازمانده اون حادثه که بعدا به خاطر نفوذ و قدرت مسئول این کار کسی چیز بازش نگفت و لاپوشونی شد... ایزابلا بود... قبل از اینکه ایزابلای چهار ساله هوشیاریش رو از دست بده کنار خودش یه جنا꙳زه دید، جنازه ای که سر اش از تنش جدا شده بود
قبل از اینکه ایزابلای چهار ساله وقت کنه بترسه یا هر واکنش دیگه ای بده یه چیز ی جلو چشماش رو گرفت یه دست و بعدش یه صدای سرد و بچگونه ولی آشنا که گفت«نبین.....»
بعدش ایزابلای چهار ساله بیهوش شد و ولی وقتی توی مرز بیهوشی و هوشیاری بود یه اسم شنید اسمی که نمیدونست واقعا شنیده یا به خاطر ضعف هوشیاریش توهم زده
ولی چند هفته بعد وقتی به هوش امد هیچی یادش نبود، نه اون پسر بچه، نه مهد کودک، نه انفجار، نه اون جنازه نه حتی اسمی که قبل بیهوشیش شنید، هیچی هیچی هیچی یادش نبود
وقتی چشماش رو باز کر توی بیمارستان بود، کسی بهش نگفت چه اتفاقی افتاد، فقط همه بهش گفتم یه مدت مریض بود و بستری شده بود و چیز مهمی نیست
روز ها به هفته ها تبدیل شد و هفته ها به ماه ها و ماه ها به سال ها تبدیل شد ولی ایزابلا هیچ وقت یادش نیومد که به یکی یه قول ی داده بود یا حتی خودش منظر کسی هست
بعضی وقت ها حس میکرد یکی دنبالش هست، یکی از سایه ها اونو میبینه
وقتی میرفت مدرسه، وقتی میرفت دانشگاه
هر جا که میرفت حس میکرد همش یکی دنبالشه........
.... زمان حال ....
ایزابلا با یاد آوری اون خاطرات نتونست جلو اشک و گریه اش رو بگیره و زد زیر گریه و به متن پشت عکس خیره شد
یاداشت پشت عکس«من به قولم عمل کردن و پیدات کردم ولی تو قول خودت رو یادت نیست آنجل _ولادیمروولکوف_»
حالا یادش میومد، آنجل لقبیه که اون پسر بچه تو مهد کودک به ایزابلا داده بود نه اسمی که بابای ایزابلا صداش میکرد و تو همین حین در اتاق باز شد و........
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱.۶k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط