غروب...
غروب...
بعد از قدم زدن در باغ...
ات و کوک به عمارت برگشتند.
ات خودش را روی کاناپه انداخت.
ات: خسته شدم...
کوک کتش را روی دستهی مبل گذاشت.
کوک: معلومه.
ات با شیطنت گفت:
ات: تقصیر توئه.
کوک: من؟
ات: هی منو اینور اونور بردی.
کوک با لبخند کمرنگی گفت:
کوک: خودت گفتی حوصلت سر رفته.
ات خندید.
ات: خب... درسته.
...
چند دقیقه بعد...
ات ناگهان از جایش بلند شد.
ات: کوک!
کوک: جانم؟
ات: بیا امشب شامو با هم درست کنیم.
کوک چند لحظه نگاهش کرد.
کوک: خرابش نکنی؟
ات با اخم ساختگی گفت:
ات: یعنی هنوز بهم اعتماد نداری؟
کوک آرام نزدیکش شد.
کوک: دارم...
ولی به آشپزیت نه.
ات بالش روی مبل را برداشت و آرام به بازویش زد.
ات: خیلی بدی!
کوک خندید.
کوک: بیا ببینم چی بلدی.
...
آشپزخانه...
ات سبزیجات را خرد میکرد.
کوک هم گوشت را آماده میکرد.
چند دقیقه همهچیز آرام پیش رفت.
اما...
ات: آخ!
نوک انگشتش با چاقو خیلی سطحی برید.
کوک همان لحظه کارش را رها کرد.
سریع کنار ات آمد.
دستش را گرفت.
کوک: بذار ببینم.
ات لبخند زد.
ات: چیزی نیست.
کوک با همان لحن جدی گفت:
کوک: عزیزم..
وقتی میگم بذار ببینم، یعنی بذار.
ات دیگر حرفی نزد.
کوک جعبه کمکهای اولیه را آورد.
خیلی با دقت انگشت ات را ضدعفونی کرد.
بعد چسب زخم کوچکی رویش زد.
ات تمام مدت فقط نگاهش میکرد.
وقتی کارش تمام شد...
کوک هنوز دست ات را رها نکرده بود.
کوک: درد میکنه؟
ات خیلی آرام گفت:
ات: نه...
دیگه نه.
کوک تازه متوجه شد هنوز دستش را گرفته.
آرام رهایش کرد.
کوک: از این به بعد...
چاقو دست من.
ات لبخند زد.
ات: چشم.
...
شام را با هم آماده کردند.
این بار...
غذا واقعاً خوشمزه شده بود.
ات با افتخار گفت:
ات: دیدی؟
منم پیشرفت کردم.
کوک لقمهای خورد.
بعد سرش را تکان داد.
کوک: آره.
این دفعه واقعاً خوب شده.
ات لبخند پیروزمندانهای زد.
ات: پس تعریف کن.
کوک جرعهای آب نوشید.
بعد با همان آرامش همیشگی گفت:
کوک: آشپز خوبی شدی.
ات دستش را روی قلبش گذاشت.
ات: همین یه جمله...
کل روزمو ساخت.
کوک گوشهی لبش بالا رفت.
...
بعد از شام...
هر دو به بالکن بزرگ عمارت رفتند.
نسیم خنکی میوزید.
ات روی صندلی نشست.
کوک هم کنارش نشست.
هیچکدام حرفی نمیزدند.
بعد از چند دقیقه...
ات آرام گفت:
ات: کوک...
کوک: جانم؟
ات: فکر کنم...
اینجا قشنگترین جاییه که تا حالا زندگی کردم.
کوک نگاهش کرد.
کوک: چون اینجایی...
یا چون این خونه قشنگه؟
ات چند لحظه فکر کرد.
بعد لبخند زد.
ات: چون...
تو هم اینجایی.
برای اولین بار...
کوک جواب نداد.
فقط نگاهش روی صورت ات ماند.
چند ثانیه...
شاید بیشتر.
انگار دلش میخواست چیزی بگوید.
چیزی که مدتها بود نگه داشته بود.
لبهایش کمی تکان خورد...
اما در آخر فقط خیلی آرام گفت:
کوک: بریم داخل...
هوا داره سرد میشه.
ات با لبخند سر تکان داد.
او نفهمید...
کوک جملهی آخرش را نگفت.
جملهای که فقط در دلش تکرار شد:
«اگه یه روز نباشی... این خونه دیگه خونه نیست.»
...
بعد از قدم زدن در باغ...
ات و کوک به عمارت برگشتند.
ات خودش را روی کاناپه انداخت.
ات: خسته شدم...
کوک کتش را روی دستهی مبل گذاشت.
کوک: معلومه.
ات با شیطنت گفت:
ات: تقصیر توئه.
کوک: من؟
ات: هی منو اینور اونور بردی.
کوک با لبخند کمرنگی گفت:
کوک: خودت گفتی حوصلت سر رفته.
ات خندید.
ات: خب... درسته.
...
چند دقیقه بعد...
ات ناگهان از جایش بلند شد.
ات: کوک!
کوک: جانم؟
ات: بیا امشب شامو با هم درست کنیم.
کوک چند لحظه نگاهش کرد.
کوک: خرابش نکنی؟
ات با اخم ساختگی گفت:
ات: یعنی هنوز بهم اعتماد نداری؟
کوک آرام نزدیکش شد.
کوک: دارم...
ولی به آشپزیت نه.
ات بالش روی مبل را برداشت و آرام به بازویش زد.
ات: خیلی بدی!
کوک خندید.
کوک: بیا ببینم چی بلدی.
...
آشپزخانه...
ات سبزیجات را خرد میکرد.
کوک هم گوشت را آماده میکرد.
چند دقیقه همهچیز آرام پیش رفت.
اما...
ات: آخ!
نوک انگشتش با چاقو خیلی سطحی برید.
کوک همان لحظه کارش را رها کرد.
سریع کنار ات آمد.
دستش را گرفت.
کوک: بذار ببینم.
ات لبخند زد.
ات: چیزی نیست.
کوک با همان لحن جدی گفت:
کوک: عزیزم..
وقتی میگم بذار ببینم، یعنی بذار.
ات دیگر حرفی نزد.
کوک جعبه کمکهای اولیه را آورد.
خیلی با دقت انگشت ات را ضدعفونی کرد.
بعد چسب زخم کوچکی رویش زد.
ات تمام مدت فقط نگاهش میکرد.
وقتی کارش تمام شد...
کوک هنوز دست ات را رها نکرده بود.
کوک: درد میکنه؟
ات خیلی آرام گفت:
ات: نه...
دیگه نه.
کوک تازه متوجه شد هنوز دستش را گرفته.
آرام رهایش کرد.
کوک: از این به بعد...
چاقو دست من.
ات لبخند زد.
ات: چشم.
...
شام را با هم آماده کردند.
این بار...
غذا واقعاً خوشمزه شده بود.
ات با افتخار گفت:
ات: دیدی؟
منم پیشرفت کردم.
کوک لقمهای خورد.
بعد سرش را تکان داد.
کوک: آره.
این دفعه واقعاً خوب شده.
ات لبخند پیروزمندانهای زد.
ات: پس تعریف کن.
کوک جرعهای آب نوشید.
بعد با همان آرامش همیشگی گفت:
کوک: آشپز خوبی شدی.
ات دستش را روی قلبش گذاشت.
ات: همین یه جمله...
کل روزمو ساخت.
کوک گوشهی لبش بالا رفت.
...
بعد از شام...
هر دو به بالکن بزرگ عمارت رفتند.
نسیم خنکی میوزید.
ات روی صندلی نشست.
کوک هم کنارش نشست.
هیچکدام حرفی نمیزدند.
بعد از چند دقیقه...
ات آرام گفت:
ات: کوک...
کوک: جانم؟
ات: فکر کنم...
اینجا قشنگترین جاییه که تا حالا زندگی کردم.
کوک نگاهش کرد.
کوک: چون اینجایی...
یا چون این خونه قشنگه؟
ات چند لحظه فکر کرد.
بعد لبخند زد.
ات: چون...
تو هم اینجایی.
برای اولین بار...
کوک جواب نداد.
فقط نگاهش روی صورت ات ماند.
چند ثانیه...
شاید بیشتر.
انگار دلش میخواست چیزی بگوید.
چیزی که مدتها بود نگه داشته بود.
لبهایش کمی تکان خورد...
اما در آخر فقط خیلی آرام گفت:
کوک: بریم داخل...
هوا داره سرد میشه.
ات با لبخند سر تکان داد.
او نفهمید...
کوک جملهی آخرش را نگفت.
جملهای که فقط در دلش تکرار شد:
«اگه یه روز نباشی... این خونه دیگه خونه نیست.»
...
- ۲۲۶
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط