{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# سایه محافظ

# سایه محافظ

## پارت هفتم

### صدای زیر سنگ

صدای خفیفِ زیرِ زمین هنوز در گوشِ زینب می‌پیچید؛ نه آن‌قدر بلند که بتوان اسمش را فریاد زد، نه آن‌قدر کم‌جان که نادیده گرفته شود. بیشتر شبیه زمزمه‌ای بود که از جایی بسیار دور می‌آمد و با خودش سرمایی نامرئی می‌آورد.

زینب یک قدم عقب رفت و با دست به سینه‌اش زد.

«نه نه نه… من از این مدل صداها خوشم نمیاد. معمولاً بعدش یا یه موجود در میاد، یا یه دردسرِ بزرگ، یا هر دوتاش با هم!»

هیروبراین هنوز تکان نخورده بود، اما حالتِ ایستادنش عوض شده بود؛ انگار برای نخستین‌بار واقعاً گوش می‌داد. نگاهش از روی سنگ به اطراف چرخید، بعد دوباره روی زینب ثابت ماند.

«دیگر دیر شده.»

زینب اخم کرد.

«دیر برای چی؟ برای پشیمونی؟ چون من از همین الان دارم برنامه‌ریزی می‌کنم.»

نورِ کم‌رنگِ روی سنگ ناگهان تیزتر شد. خطوطِ حک‌شده مثل رگ‌هایی از آتشِ سرد، یکی‌یکی روشن شدند. زمین زیر پایشان لرزید؛ این‌بار واضح‌تر، محکم‌تر. زینب برای حفظ تعادلش، کلنگ چوبی را در خاک فرو برد و با لحنِ عصبی گفت:

«اگه این سنگ الان منفجر بشه، من مسئول نیستم! فقط دارم اعلام می‌کنم از الان شاکیم!»

هیروبراین یک قدم جلو آمد و با صدایی پایین و جدی گفت:

«دستت را از روی آن بردار.»

زینب با تعجب به او نگاه کرد.

«کی گفت دستم روشه؟ من که فقط…»
نگاهش افتاد به انگشتانش.

بی‌اختیار، درست وقتی که ترسیده بود، دستش دوباره به سطح سنگ نزدیک شده بود.

با جا خوردن، دستش را عقب کشید، اما دیگر دیر شده بود. یکی از نمادها ناگهان به شکلِ کامل درخشید و از دلِ آن، رشته‌ای باریک از نور بالا آمد؛ باریک، اما زنده؛ مثل دودِ شفاف، اما روشن.

زینب نفسش را حبس کرد.

«خب… این دیگه خیلی مشکوکه.»

رشته‌ی نور، چند بار در هوا پیچ خورد و بعد آرام آرام به شکلِ خطی در آمد که به سمتِ درختِ عظیم اشاره می‌کرد. زینب با تردید به هیروبراین نگاه کرد.

«یعنی چی؟ باید برگردیم؟»

هیروبراین پاسخ نداد. فقط سرش را کمی به نشانه‌ی تأیید پایین آورد؛ و همین کافی بود که زینب بیشتر از قبل کلافه شود.
«خیلی خب… عالیه. من وارد ماجرایی شدم که حتی پاسخِ درست هم توش با تکون دادن سر داده می‌شه. واقعاً زندگی‌م از فیلم‌های عجیب هم عجیب‌تر شده.»

بادِ سردی میانِ فضای باز پیچید. شاخه‌های دوردست خش‌خش کردند و برگ‌ها مثل تکه‌های کوچکِ سایه روی زمین پخش شدند. از سمتِ درخت، صدایی بم و خفه آمد؛ شبیه نفس کشیدنِ چیزی بسیار بزرگ.

زینب با چشمانِ گرد شده به هیروبراین نگاه کرد.

«تو هم شنیدی دیگه؟»

او با سکوت پاسخ داد، اما این‌بار سکوتش از جنسِ آرامش نبود. نوعی هشدار در آن بود. هیروبراین دستش را کمی بالا آورد و درختِ عظیم دوباره به حرکت افتاد؛ شاخه‌ها از هم باز شدند و راهی باریک را به سمتِ تنه‌ی درخت نشان دادند.

زینب زیر لب گفت:

«من اصلاً از این راه‌های باریک خوشم نمیاد. یه بار رفتم توی راه باریک مدرسه، تا سه روز اعصابم خورد بود؛ حالا این یکی که دیگه درختِ غول‌پیکره!»
اما با این حال، قدمی جلو گذاشت. چون کنجکاوی‌اش، همیشه یک ذره از ترسش جلوتر می‌دوید.
دیدگاه ها (۰)

سلام دوستان 👋🏻🌸من بعد از چند روز برگشتم و می خوام امروز ادام...

ایران هر جا پابرجا است 🇮🇷

# سایه محافظ ## پارت پنجم ### رویارویی با افسانه کلنگِ چوبی ...

# سایه محافظ## پارت ششم### عبور از درختزینب چند قدم به سمتِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط