# سایه محافظ

# سایه محافظ

## پارت هشتم

### درون تنه

در دلِ تنه‌ی درخت، فضایی پنهان بود که از بیرون اصلاً دیده نمی‌شد. زینب با دیدنش، ناخودآگاه دهانش نیمه‌باز ماند.

«خب… این دیگه از اون غافلگیری‌ها بود که آدم براش آماده نیست.»

داخلِ تنه، نه تاریکِ مطلق بود و نه روشنِ واقعی؛ نورِ سبز-طلاییِ مبهمی از شکاف‌های باریک به درون می‌ریخت و روی دیوارهای چوبی نقش‌هایی لرزان می‌انداخت. بوی نم، خاکِ کهنه و چیزی شبیه برگِ سوخته در فضا پیچیده بود.

هیروبراین اول وارد شد، بی‌صدا و مطمئن، بعد ایستاد و منتظر ماند تا زینب هم عبور کند. زینب وقتی پا گذاشت داخل، حس کرد انگار از مرزِ یک دنیای عادی وارد جایی شده که قوانینش با همه‌جا فرق دارد.

«اینجا اصلاً اتاقه؟ غاره؟ شکمِ درخته؟»

بعد مکث کرد و با خودش اضافه کرد:

«نه، نه… لطفاً روی گزینه‌ی سوم فکر نکنم بهتره.»

در میانِ فضای درونیِ درخت، سکویی چوبی و قدیمی قرار داشت و بر بالای آن، چیزی شبیه لوحی سنگی نصب شده بود. روی لوح، همان نمادهای روی سنگِ بیرون تکرار شده بودند؛ اما اینجا کامل‌تر، عمیق‌تر، و واضح‌تر.

زینب جلو رفت و به نمادها خیره شد.

«این‌ها همون نشانه‌هائن. پس اون سنگ بیرون، در واقع یه جور کلید بوده؟»

هیروبراین آرام گفت:

«درخت، نگهبانِ این مکان است. سنگ، نشانِ بیداری‌ست.»

زینب با ابروهای بالا رفته به او نگاه کرد.

«باشه، خیلی خوب، من از این اصطلاحاتِ مرموزت سردرنمیارم. ولی یه چیزو خوب فهمیدم: تو خیلی چیزها رو از اول می‌دونستی.»

هیروبراین نگاهش را از او دزدید.

و همین، از هر اعترافی واضح‌تر بود.

زینب دست به کمر زد.
«آها! پس همین‌جوری. منو آوردی اینجا، نه؟ که چی بشه؟ قربانی؟ شاهد؟ یا شاید هم… کلید؟»

او برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد آهسته جواب داد:

«تو فقط یکی از آن‌ها نیستی.»

زینب پلک زد.

«خب اینم از اون جمله‌هاست که آدم بعدش بیشتر سوال می‌پرسه تا کمتر. یعنی چی “فقط یکی از آن‌ها نیستی”؟»

پاسخی نیامد. در عوض، لوح سنگی روشن‌تر شد و نور از میان نمادها بالا کشید. ناگهان صدای تقی خفیفی از جایی پشتِ دیوارِ چوبی آمد. زینب و هیروبراین هر دو برگشتند.

یک شکاف باریک در دیوار ظاهر شده بود.

زینب با حالتی بینِ ترس و هیجان، زمزمه کرد:

«اگه از توش یه هیولا در بیاد، من از همین الان می‌گم که من ایده‌ی خوبی نبودم.»

هیروبراین یک قدم جلو رفت و شکاف را نگاه کرد.

«نه. این راهِ ورود است.»

زینب نفسش را بیرون داد.

«عالیه. دقیقاً چیزی که کم داشتم: یه راهِ مخفیِ دیگه. انگار زندگی‌م شده نسخه‌ی لوکسِ دردسر.»
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p65نینا چشم‌هاش رو ریز کرد.«یعنی نگران من...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️لورنزو آهسته گفت:«این حروف...»ریگیلوس به ک...

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

اسم: عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۱۲از زبان راویجنگل کم‌کم ...

### 🗝️ پارت هفتم: لمسِ سرد خیانتسرمای کلید برنزی کف دستم حس ...

پارت ۴۳

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

کپشنننننننننن🛐🛐🛐دوردونه سکسی🤤🔞پارت اول از دروازه بزرگ آهنی ب...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط