واکسن
واکسن؟
-میونگم خوشگلم منو نگاه کن ببینم
&(با چشمای اشکی نگاش میکنه)
-قشنگم من من واقعا نمیدونستم اینارو (محکم بغلش میکنه )
&ولش کن داداشش چیز مهمی نیست
-یعنی چی که چیز مهمی نیست اصلا یه سوال مامان اینهمه مدت چیکارم میکنه
&هیچ واکنشی نشون نمیده
-مگه میشه همچین چیزی
&اوهم
-پس چرا تا حالا چیزی به من نگفتی
&آخه چه بگم
-تو باید میومدی و به من میگفتی اینارو شاید می تونستم یه کاری کنم
&تو نمیتونستی کاری کنی هیچ کس نمیتونه اونا اصلا منو دوست ندارن
-اما مامان ترو خیلی دوست داره
&اون منو دوست ندارن فقط بعضی وقتا دلش برای من میسوزه (گریه )
-الهی بمیرم برای اشکات کوچولوی من (میبوستش و اشکاشو پاک میکنه)
&چیزه بیخیال اینا زیادم مهم نیستن
-چرا هستن از الان به بعد تو پیش من میمونی تو خونه ی من
&چی نه نه این اصلا امکان نداره نمیشه
-چرا میشه خوبم میشه حرف نباشه
&داداش واقعا میگم اینو امکان نداره من نمیتونم
-چرا آخه
&من اصلا دوست ندارم مزاحمتون بشم
-(میونگ رو، رو به روی خودش قرار میده و دستاشو میگیره)میونگم داداشی چی باعث شده که تو فکر کنی اضافه یا مزاحمی تو قلب منی روح منی تمام وجود منی من خیلی خیلی ترو دوست دارم خیلی کوچولوی من
&میدونم اما واقعا همچین چیزی نمیشه
-عشقم ازت خواهش میکنم خواهش لطفا به خاطر داداشی من واقعا خیلی دوست دارم همچین فرشته ی تو خونم باشه و هر روز که خسته از سر کار برمیگردم بدو بدو بپره بغلم و تمام خستگیم رو بشوره و ببره پس لطفاً پیشم بمون باشه؟
&خوب باشه اما مامان بابا چی
-تو فکر اونا نباش من خودم حلش میکنم
&خیلی دوست دارم داداش(میره تو بغلش)
-منم همینطور(محکم بغلش میکنه)
ادامه دارد...
-میونگم خوشگلم منو نگاه کن ببینم
&(با چشمای اشکی نگاش میکنه)
-قشنگم من من واقعا نمیدونستم اینارو (محکم بغلش میکنه )
&ولش کن داداشش چیز مهمی نیست
-یعنی چی که چیز مهمی نیست اصلا یه سوال مامان اینهمه مدت چیکارم میکنه
&هیچ واکنشی نشون نمیده
-مگه میشه همچین چیزی
&اوهم
-پس چرا تا حالا چیزی به من نگفتی
&آخه چه بگم
-تو باید میومدی و به من میگفتی اینارو شاید می تونستم یه کاری کنم
&تو نمیتونستی کاری کنی هیچ کس نمیتونه اونا اصلا منو دوست ندارن
-اما مامان ترو خیلی دوست داره
&اون منو دوست ندارن فقط بعضی وقتا دلش برای من میسوزه (گریه )
-الهی بمیرم برای اشکات کوچولوی من (میبوستش و اشکاشو پاک میکنه)
&چیزه بیخیال اینا زیادم مهم نیستن
-چرا هستن از الان به بعد تو پیش من میمونی تو خونه ی من
&چی نه نه این اصلا امکان نداره نمیشه
-چرا میشه خوبم میشه حرف نباشه
&داداش واقعا میگم اینو امکان نداره من نمیتونم
-چرا آخه
&من اصلا دوست ندارم مزاحمتون بشم
-(میونگ رو، رو به روی خودش قرار میده و دستاشو میگیره)میونگم داداشی چی باعث شده که تو فکر کنی اضافه یا مزاحمی تو قلب منی روح منی تمام وجود منی من خیلی خیلی ترو دوست دارم خیلی کوچولوی من
&میدونم اما واقعا همچین چیزی نمیشه
-عشقم ازت خواهش میکنم خواهش لطفا به خاطر داداشی من واقعا خیلی دوست دارم همچین فرشته ی تو خونم باشه و هر روز که خسته از سر کار برمیگردم بدو بدو بپره بغلم و تمام خستگیم رو بشوره و ببره پس لطفاً پیشم بمون باشه؟
&خوب باشه اما مامان بابا چی
-تو فکر اونا نباش من خودم حلش میکنم
&خیلی دوست دارم داداش(میره تو بغلش)
-منم همینطور(محکم بغلش میکنه)
ادامه دارد...
- ۱۱.۲k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط