{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناگاه

ناگاه
آیینه‌ی رود، نقش غمی بنمود!
شیطان لب آب.
خاک سایه در خواب.
زمزمه ای می مرد.
بادی می رفت،
رازی می برد...


👤 سهراب سپهری
دیدگاه ها (۱)

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم!مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم...

بیست هزار آرزو بود مرا پیش از ایندر هوسش خود نماند هیچ امانی...

می‌شناسمتچشم‌هایِ تومیزبان آفتاب صبحِ سبزِ باغ‌هاست.می‌شناسم...

دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند؟سایهٔ سوخته‌دل! این طمع خام ...

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم.. .

.هوا ناگهان سنگین شد.نه بادی می‌وزید، نه آبی موج می‌زد— اما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط