{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤ مختصات عشق ❤ ️:

❤ مختصات عشق ❤ ️:
#پارت_سوم
صدای مازیار اومد_به سلام اهل خانه مهمون جدیدمون کجاست?!
_ سلام مازیار خان
مهراوه_ مگه دیدیش?!
_ در رو اون باز کرد.
خاله مرجان_ ساحل قراره چند روزی اینجا بمونه.
مازیار_قدمش رو چشم.
مهراوه رفت کمک مادرش.
مازیار_ خب رتبه اتون چند شد?!
_60
مازیار_ اوه مای گاد چه عالی.
_ مهراوه تو چند شدی?!
مهراوه_ چهار صد.
_ خوبه.
پس از چند دقیقه ای سمت میز رفتیم.
بهرام خان هم اومد.
_ اگه مزاحمتونم میتونم برم جای دیگه?!
خاله مرجان_ این چه حرفیه دخترم تو هم عین مهراوه برامون عزیزی.
شام در سکوت سنگینی صرف شد.
همه رفتن و با اصرار خاله قرار بود من ظرف بشورم و مهراوه چایی درست کنه.
مهراوه_دانشگاه کی میری ثبت نام کنی?!
_ نمیتونم هم کار کنم هم دنبال بابام بگردم که دانشگاه نمیرم.
مهراوه_ واقعا که پس اون همه خرخونی بر چی بود آخه?!
_ نمی دونم.
مهراوه_ راستی اتاقت بین اتاق من و مازیار هست.
_ مرسی
بعد از اتمام کارمون به اتاق نشیمن پیوستیم.
خاله مرجان_ ساحل جان از مادرت چه خبر?!
_ خوبه سلام می رسونه.
بهرام خان و خاله مرجان حرف های خصوصی می زدن.
مهراوه و مازیار هم طبق معمول داشتند با هم کل کل می کردند.
بهتر دیدم برم تو اتاقم.
خیره به سقف دراز کشیده بودم رو تخت.
تصمیم گرفتم یکم بنویسم نوشتن آرومم می کرد; احساساتم با نوشتن تخلیه میشد.
البته بیشتر درد نوشته نوشتم نامه هایی برای پدرم نوشتم.
تنهایی حس تلخیست حس سرد و یخی که در تمام طول زندگی من باهام همراه بوده.
زندگی از نظر من جستجویی بیش نیست چرا که یک عمر فقط باید بدویی و بدویی گاه برای رسیدن به هدفت گاه برای موفقیت گاه به دنبال پدر گاه برای خوشبختی و آرامش.
حس کردم چشمام گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
دیدگاه ها (۲)

#in_your_eyespart_1۰۹ویو کوکنمی‌دونم چند ساعت گذشته بوداز وق...

Love and the moonPart28وارد شرکت شدیم کوک دستم محکم گرفته ب...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❺_بخش اول_ساده‌لوح یا خوش‌باور نیستیم؛ آسمان چنا...

فیک کوکفصل ²پارت ⁴ویو ا.تاز پله ها غر غر زنان رفتم بالا وارد...

رمان هکر کوچولوی من پارت ششم

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۵ات ویوصبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدمتمام بدن...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت اول: برخوردِ تقدیر[دیدگاه تهیونگ]سلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط