{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم

در یکی از شب‌های ملاقات‌شان، مردان نقاب‌دار، لیانا را ربودند.
وقتی خبر به شوگا رسید، دیگر آن مرد آرام نبود.
چشمانش پر از خون شد.


«اون... عشقِ منه.»

برای اولین بار این کلمات را گفت.

به همه‌ٔ افرادش دستور داد:
«سئول رو زیر و رو کنین. هیچ‌کس زنده نمی‌مونه، اگه اون دختر آسیب دیده باشه.»



---



همه می‌دانستند وقتی شوگا سکوت می‌کند، یعنی طوفان در راه است. اما این‌بار، نه فقط طوفان… بلکه زلزله‌ای ویرانگر.

وقتی فهمید لیانا را دزدیده‌اند، هیچ‌کس جرأت نکرد نفس بکشد. با صدایی سرد و مرگبار گفت:

«اسم اون دختر، حالا روی قلب من حک شده. هر کسی بهش نزدیک شده، یا زنده نمی‌مونه… یا آرزو می‌کنه ای کاش مرده بود.»


نقشه‌ٔ نجات، با سرعت آغاز شد.
تیم ویژه‌ی شوگا، با تجهیزات پیشرفته، خیابان‌ها را اسکن کردند.
سرنخ‌ها یکی‌یکی کنار هم چیده شد. و بالاخره، ردِ دشمن، در یک انبار متروکه بیرون از شهر پیدا شد.

اما شوگا نمی‌خواست کسی جلو بره.
این بار، خودش می‌خواست بره.
تنها.



---



انبار تاریک بود. پر از مردان مسلح.
در میان آن‌ها، لیانا، با دست‌هایی بسته و صورتی کبود، روی زمین افتاده بود.

تا چشمش به شوگا افتاد، اشک از چشمانش جاری شد.
«یونگی… نیا… دام گذاشتن برات…»


اما شوگا آمده بود که دنیا را بسوزاند.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، تیرها شروع شد.
ولی شوگا مثل سایه بین‌شان حرکت می‌کرد. انگار خودش مرگ بود.
یکی‌یکی زمین افتادند. بی‌هیچ رحمی.


وقتی رسید به کسی که لیانا را شکنجه کرده بود، چاقویی درآورد، اما نه برای کشتن.
بلکه گفت:
«می‌ذارم زنده بمونی. تا همیشه با ترسِ من زندگی کنی.»


و بعد، زانو زد کنار لیانا.
دست‌هایش را باز کرد.
برای اولین بار، در آغوشش گرفت.

«منو ببخش… که دیر رسیدم.»

صدایش شکست. سردی سال‌ها یخ زد و قطره‌ای اشک از چشمانش چکید.



---



بعد از آن شب، همه چیز تغییر کرد.
شوگا تصمیم گرفت برای لیانا، از دنیای مافیا بیرون بکشه.
اما بیرون رفتن… برای کسی مثل او، یعنی خیانت به تمام قدرت.

باندهای دیگر فهمیدند.
دستور قتلش صادر شد.
اما او آماده بود.

با لیانا، شبانه از سئول فرار کردند.
اول به بوسان، بعد به ژاپن. اما سایه‌ی مافیا همیشه دنبال‌شان بود.

در یکی از شب‌ها، وقتی لیانا کنار پیانو نشسته بود، شوگا کنارش نشست، دستانش را گرفت و گفت:

«تو، دختر نور بودی… و من، پادشاه تاریکی. ولی حالا… می‌خوام برات، آدمِ معمولی باشم. حتی اگه تمام دنیا بخوان نابودم کنن.»



---



یک سال گذشت.

شوگا در سکوت، زندگی جدیدی ساخت.
لیانا با صدایش، آهنگ‌های زیبایی خلق کرد.
اما دشمنان هنوز فراموش نکرده بودند.


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم (اخر)در شب اجرای بزرگ لیانا، مافیا بار دیگر حمله کر...

جیمین خان بخدا هیچ قصدی و غرضی ندارما 🤣🤣 فقط میخوام تا اخر ع...

چندپارتی درخواستی شوگاموضوع : اسلاید دوم (میشه یه چند پارتی ...

پارت دوم ( اخر ) ده سال گذشت.ده سال بی‌خنده.جیمین 29 سالش شد...

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

دستش ودکایی بود و میچرخوندش، داشت به دخترکی فکر میکرد که اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط