پارت دوم ( اخر )
پارت دوم ( اخر )
ده سال گذشت.
ده سال بیخنده.
جیمین 29 سالش شده بود.
و ا.ت حالا دیگه اون دختر پرانرژی نبود. دنیا باهاش کاری کرده بود که حتی آینه رو نگاه نمیکرد. دیگه نه کاری داشت، نه دوستی... نه حتی امید.
فقط تنهایی بود، و یه قلبی که دیگه نمیزد.
یه شب بارونی، روی پشتبوم ساختمون قدیمیای که زمانی توش کار میکرد، ایستاده بود.
باد، موهاشو به بازی گرفته بود.
نور شهر از پایین میدرخشید، ولی تو دلش فقط تاریکی بود.
یه قدم مونده بود تا تموم شه...
***
همون لحظه، جیمین از استودیو بیرون اومد.
صدایی توی دلش پیچید. یه حسی...
همون حسی که سالها خاموشش کرده بود.
سرشو بالا گرفت.
و اونجا بود...
اون.
ا.ت.
با همون چشمها، با همون نگاه... اما پر از درد.
دوید. بیاختیار.
پلهها رو دوتا یکی کرد.
به نفسنفس افتاده بود، ولی نمیتونست وایسته.
نه این بار.
وقتی رسید، صداش شکست:
— «نرو... خواهش میکنم...»
ا.ت چرخید.
نگاهش افتاد به اون چشمهایی که یه عمر دلتنگشون بود.
— «تو... هنوزم منو یادته؟»
— «من هیچوقت فراموشت نکردم. حتی یه شب.»
ا.ت لبخند زد، همون لبخند نصفهای که همیشه رو لبهاش داشت.
ولی این بار، یه اشک هم همراهش بود.
— «دیگه چیزی ازم نمونده، جیمین...»
— «اما هنوزم... برای من، همهی دنیامی.»
و جلو رفت.
آروم.
دستاشو گذاشت روی شونهش.
بغلش کرد.
محکم، انگار اگه ولش کنه، همه چیز دوباره از دست میره.
— «برگرد. با من. حتی اگه دنیا مخالفت کنه... من حالا دیگه مردیام که هیچچیزو بیشتر از تو نمیخواد.»
و اون شب، اون پشتبوم، به جای مرگ...
عشق، دوباره متولد شد.
چند ماه بعد، جیمین توی کنسرت سئول وایساده بود.
نور خاموش شد. صدای جمعیت خوابید.
و آهنگی شروع شد...
ترانهای به نام "تویی که جا گذاشتم..."
با ویدئویی که سایهی دختری رو نشون میداد، در حال قدم زدن بین نور و تاریکی.
و در آخر، صدای جیمین:
«من هیچوقت فراموشت نکردم. حتی وقتی رفتم جلو...
قلبم هنوز پشت سرم مونده بود.
پیش تو.
حالا برگرد...
چون این بار، تا تهش میجنگم. برای ما.»
و توی صف اول، دختری با چشمای اشکی نشسته بود.
با لبخندی که دوباره به صورتش برگشته بود.
اون، ا.ت بود.
پایان
ده سال گذشت.
ده سال بیخنده.
جیمین 29 سالش شده بود.
و ا.ت حالا دیگه اون دختر پرانرژی نبود. دنیا باهاش کاری کرده بود که حتی آینه رو نگاه نمیکرد. دیگه نه کاری داشت، نه دوستی... نه حتی امید.
فقط تنهایی بود، و یه قلبی که دیگه نمیزد.
یه شب بارونی، روی پشتبوم ساختمون قدیمیای که زمانی توش کار میکرد، ایستاده بود.
باد، موهاشو به بازی گرفته بود.
نور شهر از پایین میدرخشید، ولی تو دلش فقط تاریکی بود.
یه قدم مونده بود تا تموم شه...
***
همون لحظه، جیمین از استودیو بیرون اومد.
صدایی توی دلش پیچید. یه حسی...
همون حسی که سالها خاموشش کرده بود.
سرشو بالا گرفت.
و اونجا بود...
اون.
ا.ت.
با همون چشمها، با همون نگاه... اما پر از درد.
دوید. بیاختیار.
پلهها رو دوتا یکی کرد.
به نفسنفس افتاده بود، ولی نمیتونست وایسته.
نه این بار.
وقتی رسید، صداش شکست:
— «نرو... خواهش میکنم...»
ا.ت چرخید.
نگاهش افتاد به اون چشمهایی که یه عمر دلتنگشون بود.
— «تو... هنوزم منو یادته؟»
— «من هیچوقت فراموشت نکردم. حتی یه شب.»
ا.ت لبخند زد، همون لبخند نصفهای که همیشه رو لبهاش داشت.
ولی این بار، یه اشک هم همراهش بود.
— «دیگه چیزی ازم نمونده، جیمین...»
— «اما هنوزم... برای من، همهی دنیامی.»
و جلو رفت.
آروم.
دستاشو گذاشت روی شونهش.
بغلش کرد.
محکم، انگار اگه ولش کنه، همه چیز دوباره از دست میره.
— «برگرد. با من. حتی اگه دنیا مخالفت کنه... من حالا دیگه مردیام که هیچچیزو بیشتر از تو نمیخواد.»
و اون شب، اون پشتبوم، به جای مرگ...
عشق، دوباره متولد شد.
چند ماه بعد، جیمین توی کنسرت سئول وایساده بود.
نور خاموش شد. صدای جمعیت خوابید.
و آهنگی شروع شد...
ترانهای به نام "تویی که جا گذاشتم..."
با ویدئویی که سایهی دختری رو نشون میداد، در حال قدم زدن بین نور و تاریکی.
و در آخر، صدای جیمین:
«من هیچوقت فراموشت نکردم. حتی وقتی رفتم جلو...
قلبم هنوز پشت سرم مونده بود.
پیش تو.
حالا برگرد...
چون این بار، تا تهش میجنگم. برای ما.»
و توی صف اول، دختری با چشمای اشکی نشسته بود.
با لبخندی که دوباره به صورتش برگشته بود.
اون، ا.ت بود.
پایان
- ۸.۰k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط