روز اول آمد و قلب مرا دزدید و رفت...
روز اول آمد و قلب مرا دزدید و رفت...
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت
روز سوم آخ ، خالی هم کنار لب گذاشت
دانه دیوانگی را در دلم پاشید و رفت
روز چهارم دانه اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه از نگاهم چید و رفت
با لباس قهوه ایی آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم های بی قرارم دید و رفت
فیل را هم این بلا از پا می اندازد خدا...
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت...
او که طرز خنده اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت
تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی...
جای دل از بخت بد دلبر خودش پیچید و رفت...
زیر باران راه رفتن گفت می چسبد چقدر
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت...
استجابت شد ، چه بارانی گرفت آن شب ولی...
بی من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت...
روز آخر بی دعا بی ابر هم باران گرفت...
دید اشکم را نمی دانم چرا خندید و رفت...!
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت
روز سوم آخ ، خالی هم کنار لب گذاشت
دانه دیوانگی را در دلم پاشید و رفت
روز چهارم دانه اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه از نگاهم چید و رفت
با لباس قهوه ایی آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم های بی قرارم دید و رفت
فیل را هم این بلا از پا می اندازد خدا...
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت...
او که طرز خنده اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت
تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی...
جای دل از بخت بد دلبر خودش پیچید و رفت...
زیر باران راه رفتن گفت می چسبد چقدر
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت...
استجابت شد ، چه بارانی گرفت آن شب ولی...
بی من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت...
روز آخر بی دعا بی ابر هم باران گرفت...
دید اشکم را نمی دانم چرا خندید و رفت...!
- ۱.۱k
- ۲۵ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط