انسانها عاشق دروغ اند مخصوصا دروغ های شیرین
انسانها عاشق دروغ اند! مخصوصا دروغ های شیرین...
اون سیگاری نبود اما همیشه سیگار روشن میکرد... لب های اون حتی یکبار هم سیگار رو لمس نکرده بود ولی بوی سیگار عطر همیشگیش بود، فقط چند لحظه نگهش میداشت و بعد خاموشش میکرد! عجیبه، نه؟ یکبار ازش دلیل کارش رو پرسیدم، لبخند همیشگیشو تحویلم داد و گفت بوی سیگار رو دوست داره! منم خندیدم... اره خندیدم! اخه کی بوی سیگار رو دوست داره، ها؟... دیروز که بعد دو سال دوباره وارد اتاقش شدم، یک سیگار روشن کردم و بوی سیگار توی اتاقش پخش شد، لبخند زدم! آره... از همون لبخندا که اون همیشه عادت داشت تحویل من بده! اون بوی سیگار رو دوست نداشت! اون فقط دروغ شیرین خودشو ساخته بود... اون عاشق بود... دیوانه وار؟ عمیق؟ نمیدونم! من درکی آنچنان عمیقی از عشق ندارم... اما فکر کنم اون عاشق بود... عاشق کسی که همیشه بوی سیگار میداد! عاشق کسی که ترکش کرده بود و پشت سرش رو هم نگاه نکرده بود! اون از بوی سیگار و نیکوتین خوشش نمیومد اون فقط میخواست حضور کسی که ترکش کرده بود رو کنار خودش حفظ کنه! آدم ها از نبودن های آدم های دیگر برای خودشون عادت میسازن، دروغ میسازن، تلاش میکنن بوها رو توی هوا ماندگار کنن، لمس ها رو به پوستشون بچسبونن، دوستت دارم ها رو با خودشان زمزمه کنن تا پوچی و خلا درونشونو پر کنن و حقیقت رو دور کنن! اما متاسفانه حقیقت نه تنها تلخه بلکه از بیتوجهی متنفره! هر راهی پیدا میکنه که خودشو بهت نشون بده! انسانها در نبود عزیزانشون برای خودشون دروغ های شیرین میسازن و مثل بچهی که از خوردن داروی تلخ متنفره از حقیقت "ترک شدن" فرار میکنن! اما هر چقدر از خوردن دارو فرار کنی مریض تر میشی، نه؟ هر چقدر وارد دنیای ذهنت بشی و عمیق تر داخل اقیانوس بیکرانش غرق بشی، مواجهه با حقیقت دردناکتر و سخت تر میشه و وقتی بالاخره باهاش مواجهه بشی؟ بوم! مثل نگاه کردن به آیینه شکسته است! نمیتونی هیچ چیز رو تشخیص بدی... حقیقت، دروغ، حتی تلخ یا شیرین بودن اون رو... بعضی ها ترجیح میدن تلاش کنن از چسب استفاده کنن و بعضی ها هم ترجیحشون تیکه های شکسته آیینه است...
و میدونم اون تیکه های شکسته رو انتخاب کرد... از کجا فهمیدم اینو؟ از اونجایی که وقتی با پارچه سفید صورتشو پوشوندن اون لبخند همیشگیش روی لبهاش نبود...
اون سیگاری نبود اما همیشه سیگار روشن میکرد... لب های اون حتی یکبار هم سیگار رو لمس نکرده بود ولی بوی سیگار عطر همیشگیش بود، فقط چند لحظه نگهش میداشت و بعد خاموشش میکرد! عجیبه، نه؟ یکبار ازش دلیل کارش رو پرسیدم، لبخند همیشگیشو تحویلم داد و گفت بوی سیگار رو دوست داره! منم خندیدم... اره خندیدم! اخه کی بوی سیگار رو دوست داره، ها؟... دیروز که بعد دو سال دوباره وارد اتاقش شدم، یک سیگار روشن کردم و بوی سیگار توی اتاقش پخش شد، لبخند زدم! آره... از همون لبخندا که اون همیشه عادت داشت تحویل من بده! اون بوی سیگار رو دوست نداشت! اون فقط دروغ شیرین خودشو ساخته بود... اون عاشق بود... دیوانه وار؟ عمیق؟ نمیدونم! من درکی آنچنان عمیقی از عشق ندارم... اما فکر کنم اون عاشق بود... عاشق کسی که همیشه بوی سیگار میداد! عاشق کسی که ترکش کرده بود و پشت سرش رو هم نگاه نکرده بود! اون از بوی سیگار و نیکوتین خوشش نمیومد اون فقط میخواست حضور کسی که ترکش کرده بود رو کنار خودش حفظ کنه! آدم ها از نبودن های آدم های دیگر برای خودشون عادت میسازن، دروغ میسازن، تلاش میکنن بوها رو توی هوا ماندگار کنن، لمس ها رو به پوستشون بچسبونن، دوستت دارم ها رو با خودشان زمزمه کنن تا پوچی و خلا درونشونو پر کنن و حقیقت رو دور کنن! اما متاسفانه حقیقت نه تنها تلخه بلکه از بیتوجهی متنفره! هر راهی پیدا میکنه که خودشو بهت نشون بده! انسانها در نبود عزیزانشون برای خودشون دروغ های شیرین میسازن و مثل بچهی که از خوردن داروی تلخ متنفره از حقیقت "ترک شدن" فرار میکنن! اما هر چقدر از خوردن دارو فرار کنی مریض تر میشی، نه؟ هر چقدر وارد دنیای ذهنت بشی و عمیق تر داخل اقیانوس بیکرانش غرق بشی، مواجهه با حقیقت دردناکتر و سخت تر میشه و وقتی بالاخره باهاش مواجهه بشی؟ بوم! مثل نگاه کردن به آیینه شکسته است! نمیتونی هیچ چیز رو تشخیص بدی... حقیقت، دروغ، حتی تلخ یا شیرین بودن اون رو... بعضی ها ترجیح میدن تلاش کنن از چسب استفاده کنن و بعضی ها هم ترجیحشون تیکه های شکسته آیینه است...
و میدونم اون تیکه های شکسته رو انتخاب کرد... از کجا فهمیدم اینو؟ از اونجایی که وقتی با پارچه سفید صورتشو پوشوندن اون لبخند همیشگیش روی لبهاش نبود...
- ۲۰.۲k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط