گرگ عاشق شد عاشق طعمه اش آرام آرام به سمت او قدم برداشت
گرگ عاشق شد! عاشق طعمه اش! آرام آرام به سمت او قدم برداشت، نزدیک او شد... آرام بویدش، لمسش کرد، بوسیدش، با چشمانی به گرمای خورشید به طعمه اش نگاه کرد... اجازه داد طعمه اش در وجودش غرق شود... به او اعتماد کند...
داستان قشنگیه، نه؟ اما... گرگ یک درنده است... ماهیت وجودش خون خواری و دریدنه! میتونیم ازش توقع عشق داشته باشیم؟ میتونیم ذات اون رو تغییر بدیم؟
نه!
گرگ گلو معشوقه اش را درید! دهانش را به خون شیرین و مست کننده او آغشته کرد! چون او یک گرگ بود! یک درنده...
و معشوقش؟ او به قدری غرق در گرمای لذت بخش نگاه گرگ بود که... نفهمید منشا آن گرما، خون سرخ رنگ خودش است!...
در ذات گرگ عشق جایی نداشت، برای او عشق هوسی گذرا و خون معشوقش مایه حیات درنده درونش بود...
داستان قشنگیه، نه؟ اما... گرگ یک درنده است... ماهیت وجودش خون خواری و دریدنه! میتونیم ازش توقع عشق داشته باشیم؟ میتونیم ذات اون رو تغییر بدیم؟
نه!
گرگ گلو معشوقه اش را درید! دهانش را به خون شیرین و مست کننده او آغشته کرد! چون او یک گرگ بود! یک درنده...
و معشوقش؟ او به قدری غرق در گرمای لذت بخش نگاه گرگ بود که... نفهمید منشا آن گرما، خون سرخ رنگ خودش است!...
در ذات گرگ عشق جایی نداشت، برای او عشق هوسی گذرا و خون معشوقش مایه حیات درنده درونش بود...
- ۱۸.۱k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط