#theheartofsea
#theheartofsea
#seventeenthpart
#Minsung
بعد اشکاشو پاک کرد که بر اثر خنده زیاد به وجود اومده بودن و گفت
(جیسونگا تو دیوونه ای؟ ازت خسته شم؟ وقتی اونجوری اومدی تو کشتی من یا این همه کار برات کردم؟ وقتی صدای قلبتو میشنوم نمیتونم لبخندمو جم کنم؟...تو تنها کسی هستی که قلب من میخوادش و قبولش کرده پس هیچ وقت از این فکرا نکن)
جیسونگ لبشو گاز گرفت اروم و مینهو مثل یه گربه وحشی بهش حمله کرد و لباشو که انگار یه طعمه بودن شکار کرد و بعد شروع به مک زدن و لیسیدن لب پایین جیسونگ که گاز گرفته بود کرد
--------------
وقتی از اتاق بیرون رفتن کل خدمه بهشون لبخند میزدن و واضح بود متوجه دیشب شده بودن
مینهو با بیخیالی رفت سمت سُکان و سر کارش و جیسونگ که هر لحظه بیشتر سرخ میشد رو تنها گذاشت
(یاااااااااااا جیسونگاااااا بالاخرههههه تونستی قلب سنگی کاپیتانو باز کنی و بری توش پسر تو معرکه ای تاحالا ندیده بودم اینجوری لبخند بزنه واقعاااا )
جوری که فلیکس اینا رو با ذوق میگفت از نظر جیسونگ اونو شبیه بچه هایی که بهشون جایزه داده بودن کرده بود
(لیکسیا اروم باش...تو و هیونجین چطورید...دیدمتون که غیب شدید)
اون همه ذوق فلیکس جای خودشو به خجالتی داد که فلیکس کامل سرخ شد
(هییی! اینجوری نگوو...منو هیون...فقط دوستیم)
جیسونگ که فهمید چجوری سر به سر رفیقش بزاره پوزخندی زد و گفت
(دوستا همو مثل دیوونه ها میبوسن؟)
فلیکس اگر جا داشت بیشتر سرخ میشد ولی با حالت اعتراض گونه ای گفت
(یااااا معلومه...که...خب...ممکنه)
جیسونگ اروم خندید و فلیکسو بغل کرد
(بهت تبریک میگم لیکسی)
و فلیکسم متقابلا بغلش کرد ولبخند زد...قلب جیسونگ برای رازاش همیشه آماده بود و تو این مدت طولانی باهم بودنشون بهش ثابت شده بود
مینهو جیسونگو مجبور کرده بود به اتاق خودش منتقل بشه و اونجا بمونه و گفته بود همه وسایلشو انتقال بدن
بر اثر اتفاق کوچیکی از مرض های زیاد مینهو قرار شد به یکی از شهرای نزدیک گونگگام برن...و بعد دوباره برگردن برای سه ماه دیگه مدت طولانی دیگه ای هم باهم تو کشتی بودن و این مایع خوشحالی شدید جیسونگ بود...چون اون کشتی بیشتر از هر جایی یا حتی اون یتیم خونه قدیمی بهش حس خونه میداد
با لبخند از گوشه ترین نقطه کشتی دریا رو نگا میکرد
باد که مثل دستای مادر مهربونی صورت و موهاشو نوازش میکرد حس خیلی خوبی داشت
اما با دستی که یهو دور کمرش حلقه شد به خودش اومد
(تو ام تو زیباییش موندی اره؟)
وقتی دید مینهو کنارشه با لبخند پهن تری سرشو رو شونه مرد گذاشت
(میگن دریا اسمون دومه..همونقدر پهن و زیبا...اسمون زمینه، من اینو قبول ندارم خب... دریا یه اسمون نیست یه جهان دومه موجوداتی که با ما فرق دارن گیاهای متفاوت زمین و همه چیز متفاوت از نظر من دریا جهان دومه)
جیسونگ گونه ی مینهو رو بوسید
(دریا اگر خونه ی دوم و دنیای توعه...تو دنیای منی شاهزاده لی)
مینهو خندید
(زبون باز کردی اقای هان)
و پهلوی جیسونگو قلقلک داد جیسونگ با خنده از مینهو فاصله گرفت
(اثرات دوستی با فلیکسه انقدر با دوس پسرش لاس میزنه منم دارم یاد میگیرم)
مینهو خندید و بعد به جلو دوباره خیره شد
(اولاش که میگفتم خواب کشتیو دیدم و صدا میشنیدم پدرم باورش نمیشد، چون علاقه زیادی به کتابا داشتم پدرم میگفت خیالاتی شدم...یه مدت اجازه نداد برم سمت کتابخونه و شبا که تو خواب راه میرفتم و میرفتم سمت کشتی درارو قفل میکردن و نمیزاشتن برای یه ندت طولانی از قلعه برم بیرون تا اینکه خودشم اون خوابارو دید...و بالاخره تو ۱۷ سالگیم اجازه داد سوار کشتی شم...)
تا اینجا که رسید یه دردی تو چهره اش دیده شد
(تو سفر اولم...طوفان شد...راهو بلد نبودم نقشه گم شده بود و...)
با درد چشماشو بست و بعد ادامه داد
برای پارت بعد ۱۲ تا لایککککک
#seventeenthpart
#Minsung
بعد اشکاشو پاک کرد که بر اثر خنده زیاد به وجود اومده بودن و گفت
(جیسونگا تو دیوونه ای؟ ازت خسته شم؟ وقتی اونجوری اومدی تو کشتی من یا این همه کار برات کردم؟ وقتی صدای قلبتو میشنوم نمیتونم لبخندمو جم کنم؟...تو تنها کسی هستی که قلب من میخوادش و قبولش کرده پس هیچ وقت از این فکرا نکن)
جیسونگ لبشو گاز گرفت اروم و مینهو مثل یه گربه وحشی بهش حمله کرد و لباشو که انگار یه طعمه بودن شکار کرد و بعد شروع به مک زدن و لیسیدن لب پایین جیسونگ که گاز گرفته بود کرد
--------------
وقتی از اتاق بیرون رفتن کل خدمه بهشون لبخند میزدن و واضح بود متوجه دیشب شده بودن
مینهو با بیخیالی رفت سمت سُکان و سر کارش و جیسونگ که هر لحظه بیشتر سرخ میشد رو تنها گذاشت
(یاااااااااااا جیسونگاااااا بالاخرههههه تونستی قلب سنگی کاپیتانو باز کنی و بری توش پسر تو معرکه ای تاحالا ندیده بودم اینجوری لبخند بزنه واقعاااا )
جوری که فلیکس اینا رو با ذوق میگفت از نظر جیسونگ اونو شبیه بچه هایی که بهشون جایزه داده بودن کرده بود
(لیکسیا اروم باش...تو و هیونجین چطورید...دیدمتون که غیب شدید)
اون همه ذوق فلیکس جای خودشو به خجالتی داد که فلیکس کامل سرخ شد
(هییی! اینجوری نگوو...منو هیون...فقط دوستیم)
جیسونگ که فهمید چجوری سر به سر رفیقش بزاره پوزخندی زد و گفت
(دوستا همو مثل دیوونه ها میبوسن؟)
فلیکس اگر جا داشت بیشتر سرخ میشد ولی با حالت اعتراض گونه ای گفت
(یااااا معلومه...که...خب...ممکنه)
جیسونگ اروم خندید و فلیکسو بغل کرد
(بهت تبریک میگم لیکسی)
و فلیکسم متقابلا بغلش کرد ولبخند زد...قلب جیسونگ برای رازاش همیشه آماده بود و تو این مدت طولانی باهم بودنشون بهش ثابت شده بود
مینهو جیسونگو مجبور کرده بود به اتاق خودش منتقل بشه و اونجا بمونه و گفته بود همه وسایلشو انتقال بدن
بر اثر اتفاق کوچیکی از مرض های زیاد مینهو قرار شد به یکی از شهرای نزدیک گونگگام برن...و بعد دوباره برگردن برای سه ماه دیگه مدت طولانی دیگه ای هم باهم تو کشتی بودن و این مایع خوشحالی شدید جیسونگ بود...چون اون کشتی بیشتر از هر جایی یا حتی اون یتیم خونه قدیمی بهش حس خونه میداد
با لبخند از گوشه ترین نقطه کشتی دریا رو نگا میکرد
باد که مثل دستای مادر مهربونی صورت و موهاشو نوازش میکرد حس خیلی خوبی داشت
اما با دستی که یهو دور کمرش حلقه شد به خودش اومد
(تو ام تو زیباییش موندی اره؟)
وقتی دید مینهو کنارشه با لبخند پهن تری سرشو رو شونه مرد گذاشت
(میگن دریا اسمون دومه..همونقدر پهن و زیبا...اسمون زمینه، من اینو قبول ندارم خب... دریا یه اسمون نیست یه جهان دومه موجوداتی که با ما فرق دارن گیاهای متفاوت زمین و همه چیز متفاوت از نظر من دریا جهان دومه)
جیسونگ گونه ی مینهو رو بوسید
(دریا اگر خونه ی دوم و دنیای توعه...تو دنیای منی شاهزاده لی)
مینهو خندید
(زبون باز کردی اقای هان)
و پهلوی جیسونگو قلقلک داد جیسونگ با خنده از مینهو فاصله گرفت
(اثرات دوستی با فلیکسه انقدر با دوس پسرش لاس میزنه منم دارم یاد میگیرم)
مینهو خندید و بعد به جلو دوباره خیره شد
(اولاش که میگفتم خواب کشتیو دیدم و صدا میشنیدم پدرم باورش نمیشد، چون علاقه زیادی به کتابا داشتم پدرم میگفت خیالاتی شدم...یه مدت اجازه نداد برم سمت کتابخونه و شبا که تو خواب راه میرفتم و میرفتم سمت کشتی درارو قفل میکردن و نمیزاشتن برای یه ندت طولانی از قلعه برم بیرون تا اینکه خودشم اون خوابارو دید...و بالاخره تو ۱۷ سالگیم اجازه داد سوار کشتی شم...)
تا اینجا که رسید یه دردی تو چهره اش دیده شد
(تو سفر اولم...طوفان شد...راهو بلد نبودم نقشه گم شده بود و...)
با درد چشماشو بست و بعد ادامه داد
برای پارت بعد ۱۲ تا لایککککک
- ۱۸۷
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط