پیوند خون و اختیار
پیوند خون و اختیار
پارت ۳ | دشمنی در سایهها
صدای شکستن شیشه، سکوت عمارت را در هم شکست.
همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد.
چراغهای باغ خاموش شدند.
محافظها اسلحههایشان را بیرون کشیدند و صدای فریادها در سالن پیچید.
اما قبل از اینکه کسی حرکت کند...
جونگکوک دست آت را گرفت و او را پشت ستون سنگی کنار باغ کشید.
آت با نگاه سردی به دست او نگاه کرد.
ـ «من نیازی به محافظت ندارم.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از تاریکی بردارد، آرام جواب داد:
ـ «من هم همینطور.»
چند ثانیه سکوت.
ـ «پس چرا این کار را کردی؟»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «چون دشمن ما یکی است.»
آت چیزی نگفت.
چون میدانست درست میگوید.
---
گلولهای از کنارشان رد شد و به دیوار خورد.
آت بلافاصله از پشت ستون بیرون آمد.
حرکتش سریع و دقیق بود.
یکی از مهاجمان که از پشت درختها نزدیک شده بود، حتی فرصت واکنش پیدا نکرد.
اما چیزی که جونگکوک را متعجب کرد، مهارت آت نبود.
او از قبل میدانست ملکه مافیا ضعیف نیست.
چیزی که توجهش را جلب کرد...
نگاه آت بود.
در آن نگاه خشم نبود.
ترس هم نبود.
فقط یک تصمیم قطعی وجود داشت.
پیدا کردن حقیقت.
---
بعد از چند دقیقه، صدای تیراندازی قطع شد.
چند نفر از مهاجمان فرار کرده بودند.
یکی از محافظها جسد مردی را که جا مانده بود پیدا کرد.
آت نزدیک شد.
روی لباس مرد، علامتی حک شده بود.
همان علامت قدیمی.
همان نشانی که سالها پیش در پرونده قتل مادرش دیده بود.
دستانش برای یک لحظه مشت شد.
جونگکوک متوجه تغییر حالتش شد.
ـ «این نشان را میشناسی؟»
آت جواب نداد.
چشمانش برای چند ثانیه روی آن علامت ماند.
ـ «بیست سال پیش... همین نشان در خانه من بود.»
سکوت.
جونگکوک آرام پرسید:
ـ «خانه تو؟»
آت نگاهش را بالا آورد.
برای اولین بار، بخشی از گذشتهاش را آشکار کرد.
ـ «وقتی پنج سالم بود، مادرم را از من گرفتند.»
جونگکوک چیزی نگفت.
اما نگاهش تغییر کرد.
چون او هم یک خاطره مشابه داشت.
یک شب تاریک...
یک فقدان بزرگ...
یک سوال بدون جواب.
ـ «خواهر من هم در کودکی کشته شد.»
آت به او نگاه کرد.
برای اولین بار، بین آن دو چیزی بیشتر از یک قرارداد وجود داشت.
شباهت.
درد مشترک.
و دشمنی که شاید سالها آنها را از پشت پرده کنترل کرده بود.
---
صبح روز بعد...
در اتاق کار خاندان جئون، جونگکوک پروندهای قدیمی را روی میز گذاشت.
پروندهای که سالها کسی اجازه باز کردنش را نداشت.
داخل آن، عکسهایی از چند عملیات مافیایی قدیمی بود.
و در آخرین صفحه...
عکس کودکی آت و خواهر جونگکوک کنار یک مرد ناشناس دیده میشد.
جونگکوک برای چند لحظه خشکش زد.
ـ «این غیرممکنه...»
در همان لحظه، گوشی آت زنگ خورد.
صدای مردی ناشناس از پشت خط آمد:
«اگر میخواهی بفهمی مادرت چرا مرد... و خواهر جونگکوک چرا کشته شد... باید حقیقت خاندان خودت را پیدا کنی.»
آت آرام پرسید:
ـ «تو کی هستی؟»
مرد خندید.
«کسی که از اول، همهچیز را میدانست.»
تماس قطع شد.
آت و جونگکوک به یکدیگر نگاه کردند.
این ازدواج دیگر فقط یک معامله نبود.
حالا تبدیل شده بود به راهی برای پیدا کردن حقیقتی که بیست سال پنهان مانده بود.
اما چیزی که هیچکدام نمیدانستند...
این بود که نزدیکترین آدمهایشان، ممکن بود بخشی از این راز باشند.
پایان پارت سوم...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۳ | دشمنی در سایهها
صدای شکستن شیشه، سکوت عمارت را در هم شکست.
همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد.
چراغهای باغ خاموش شدند.
محافظها اسلحههایشان را بیرون کشیدند و صدای فریادها در سالن پیچید.
اما قبل از اینکه کسی حرکت کند...
جونگکوک دست آت را گرفت و او را پشت ستون سنگی کنار باغ کشید.
آت با نگاه سردی به دست او نگاه کرد.
ـ «من نیازی به محافظت ندارم.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از تاریکی بردارد، آرام جواب داد:
ـ «من هم همینطور.»
چند ثانیه سکوت.
ـ «پس چرا این کار را کردی؟»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «چون دشمن ما یکی است.»
آت چیزی نگفت.
چون میدانست درست میگوید.
---
گلولهای از کنارشان رد شد و به دیوار خورد.
آت بلافاصله از پشت ستون بیرون آمد.
حرکتش سریع و دقیق بود.
یکی از مهاجمان که از پشت درختها نزدیک شده بود، حتی فرصت واکنش پیدا نکرد.
اما چیزی که جونگکوک را متعجب کرد، مهارت آت نبود.
او از قبل میدانست ملکه مافیا ضعیف نیست.
چیزی که توجهش را جلب کرد...
نگاه آت بود.
در آن نگاه خشم نبود.
ترس هم نبود.
فقط یک تصمیم قطعی وجود داشت.
پیدا کردن حقیقت.
---
بعد از چند دقیقه، صدای تیراندازی قطع شد.
چند نفر از مهاجمان فرار کرده بودند.
یکی از محافظها جسد مردی را که جا مانده بود پیدا کرد.
آت نزدیک شد.
روی لباس مرد، علامتی حک شده بود.
همان علامت قدیمی.
همان نشانی که سالها پیش در پرونده قتل مادرش دیده بود.
دستانش برای یک لحظه مشت شد.
جونگکوک متوجه تغییر حالتش شد.
ـ «این نشان را میشناسی؟»
آت جواب نداد.
چشمانش برای چند ثانیه روی آن علامت ماند.
ـ «بیست سال پیش... همین نشان در خانه من بود.»
سکوت.
جونگکوک آرام پرسید:
ـ «خانه تو؟»
آت نگاهش را بالا آورد.
برای اولین بار، بخشی از گذشتهاش را آشکار کرد.
ـ «وقتی پنج سالم بود، مادرم را از من گرفتند.»
جونگکوک چیزی نگفت.
اما نگاهش تغییر کرد.
چون او هم یک خاطره مشابه داشت.
یک شب تاریک...
یک فقدان بزرگ...
یک سوال بدون جواب.
ـ «خواهر من هم در کودکی کشته شد.»
آت به او نگاه کرد.
برای اولین بار، بین آن دو چیزی بیشتر از یک قرارداد وجود داشت.
شباهت.
درد مشترک.
و دشمنی که شاید سالها آنها را از پشت پرده کنترل کرده بود.
---
صبح روز بعد...
در اتاق کار خاندان جئون، جونگکوک پروندهای قدیمی را روی میز گذاشت.
پروندهای که سالها کسی اجازه باز کردنش را نداشت.
داخل آن، عکسهایی از چند عملیات مافیایی قدیمی بود.
و در آخرین صفحه...
عکس کودکی آت و خواهر جونگکوک کنار یک مرد ناشناس دیده میشد.
جونگکوک برای چند لحظه خشکش زد.
ـ «این غیرممکنه...»
در همان لحظه، گوشی آت زنگ خورد.
صدای مردی ناشناس از پشت خط آمد:
«اگر میخواهی بفهمی مادرت چرا مرد... و خواهر جونگکوک چرا کشته شد... باید حقیقت خاندان خودت را پیدا کنی.»
آت آرام پرسید:
ـ «تو کی هستی؟»
مرد خندید.
«کسی که از اول، همهچیز را میدانست.»
تماس قطع شد.
آت و جونگکوک به یکدیگر نگاه کردند.
این ازدواج دیگر فقط یک معامله نبود.
حالا تبدیل شده بود به راهی برای پیدا کردن حقیقتی که بیست سال پنهان مانده بود.
اما چیزی که هیچکدام نمیدانستند...
این بود که نزدیکترین آدمهایشان، ممکن بود بخشی از این راز باشند.
پایان پارت سوم...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۲۶۹
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط