فصل قسمت
﴿ فصل 1قسمت 39﴾
بعد از تمام شدن بازی، آنیا که حالا گونههایش از شدت فعالیت گل انداخته بود، بطری آبش را برداشت و لرزان به سمت در خروجی سالن رفت تا کمی هوای تازه بخورد. سارا و نیکی هنوز داشتند با هم درباره امتیاز آخر بحث میکردند و متوجه رفتن او نشدند.
آنیا درِ سنگین سالن را هل داد و قدم به راهروی خلوت و نیمهتاریک پشت سالن گذاشت. هنوز چند قدمی دور نشده بود که به خاطر ضعفِ بهجامانده از سردرد صبح، پایش کمی لغزید و تعادلش را از دست داد. درست در لحظهای که فکر میکرد با صورت به زمین میخورد، دو دست قوی و مردانه از روبهرو شانههایش را گرفت و او را محکم سر جایش نگه داشت.
آنیا وحشتزده سرش را بالا آورد و چشمانش در چشمان نافذ و برندهی آراد قفل شد. بوی عطر تند و تلخ آراد، جایگزین بوی تند سالن ورزشی شد و تمام ریههای آنیا را پر کرد.
آراد با همان لبخند کج و مغرورانهاش، در حالی که هنوز بازوهای آنیا را رها نکرده بود، به آرامی سرش را نزدیک برد و با صدایی بم و خشدار گفت: انگار سرنوشتِ ما اینه که هر جا حالت بد میشه، من فرشته نجاتت باشم... نه؟
آنیا که از نزدیکی بیش از حد او نفسش بند آمده بود، سعی کرد خودش را عقب بکشد، اما پاهایش هنوز سست بود. زمزمه کرد: شما... شما اینجا چیکار میکنید؟
آراد نگاهی به سرتاپای آنیا در لباس ورزشی انداخت خیلی خوشگل شده بود و حتی یکم شیطنت آمیز برای آراد نگاهی که این بار مهربانتر اما جسورتر بود. دستش را آرام از روی شانه به سمت بازوی آنیا سُر داد و گفت: اومدم دنبال خواهرم... ولی انگار جایزهی بزرگتری نصیبم شده. هنوز هم رنگت پریده آنیا... نمیخوای بذاری کمکت کنم؟
در همین لحظه، صدای پای سارا و نیکی از داخل سالن شنیده شد. آنیا ترسید؛ ترس از اینکه اگر کسی آنها را در این وضعیت ببیند، چه طوفانی به پا میشود. او نمیدانست که آراد دقیقاً منتظر همین لحظه بود تا بذرِ یک رابطهی پنهانی را در دل او بکارد.
……………………………
بدون لایک و کامنت حرام است
بعد از تمام شدن بازی، آنیا که حالا گونههایش از شدت فعالیت گل انداخته بود، بطری آبش را برداشت و لرزان به سمت در خروجی سالن رفت تا کمی هوای تازه بخورد. سارا و نیکی هنوز داشتند با هم درباره امتیاز آخر بحث میکردند و متوجه رفتن او نشدند.
آنیا درِ سنگین سالن را هل داد و قدم به راهروی خلوت و نیمهتاریک پشت سالن گذاشت. هنوز چند قدمی دور نشده بود که به خاطر ضعفِ بهجامانده از سردرد صبح، پایش کمی لغزید و تعادلش را از دست داد. درست در لحظهای که فکر میکرد با صورت به زمین میخورد، دو دست قوی و مردانه از روبهرو شانههایش را گرفت و او را محکم سر جایش نگه داشت.
آنیا وحشتزده سرش را بالا آورد و چشمانش در چشمان نافذ و برندهی آراد قفل شد. بوی عطر تند و تلخ آراد، جایگزین بوی تند سالن ورزشی شد و تمام ریههای آنیا را پر کرد.
آراد با همان لبخند کج و مغرورانهاش، در حالی که هنوز بازوهای آنیا را رها نکرده بود، به آرامی سرش را نزدیک برد و با صدایی بم و خشدار گفت: انگار سرنوشتِ ما اینه که هر جا حالت بد میشه، من فرشته نجاتت باشم... نه؟
آنیا که از نزدیکی بیش از حد او نفسش بند آمده بود، سعی کرد خودش را عقب بکشد، اما پاهایش هنوز سست بود. زمزمه کرد: شما... شما اینجا چیکار میکنید؟
آراد نگاهی به سرتاپای آنیا در لباس ورزشی انداخت خیلی خوشگل شده بود و حتی یکم شیطنت آمیز برای آراد نگاهی که این بار مهربانتر اما جسورتر بود. دستش را آرام از روی شانه به سمت بازوی آنیا سُر داد و گفت: اومدم دنبال خواهرم... ولی انگار جایزهی بزرگتری نصیبم شده. هنوز هم رنگت پریده آنیا... نمیخوای بذاری کمکت کنم؟
در همین لحظه، صدای پای سارا و نیکی از داخل سالن شنیده شد. آنیا ترسید؛ ترس از اینکه اگر کسی آنها را در این وضعیت ببیند، چه طوفانی به پا میشود. او نمیدانست که آراد دقیقاً منتظر همین لحظه بود تا بذرِ یک رابطهی پنهانی را در دل او بکارد.
……………………………
بدون لایک و کامنت حرام است
- ۷۳
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط