فصل قسمت
﴿ فصل 1قسمت38﴾
آنیا هنوز در رختخواب بود و به سقف خیره شده بود که صدای زنگ گوشیاش، سکوت سنگین اتاق را شکست. نام سارا روی صفحه میدرخشید. با صدایی که به زور از گلویش خارج میشد، دکمه اتصال را زد.
سارا با لحنی که برخلاف همیشه، گرم و مهربان بود، گفت: سلام آنیا... خوبی؟ صدات خیلی بیحاله دختر. هنوز از دیشب حالت جا نیومده؟
آنیا آهی کشید و زمزمه کرد: نه سارا، انگار تمام وزنه های دنیا روی سرمه. اصلاً حوصله خودم رو هم ندارم.
سارا کمی مکث کرد و با صدایی نرمتر ادامه داد: میدونم چه حسی داری... دیشب واقعاً افتضاح بود، مخصوصاً اون دعوای پسرا. ولی نمیخوام بذارم توی این حال بمونی. پاشو حاضر شو، بریم سالن ورزشی. یکم والیبال بازی کنیم، عرق بریزیم، شاید این فکرای سمی از سرت بپره. من و نیکی هم هستیم، فقط خودمون سه تا... دور از همه پسرا.
آنیا کمی تردید کرد، اما مهربانیِ کلام سارا، یخِ دلش را آب کرد. حس میکرد به یک دوست نیاز دارد تا فقط کنارش باشد، بدون اینکه از او بازجویی کند. با لبخندی محو گفت: باشه سارا... شاید حق با تو باشه. تنهایی داره خفهام میکنه. میای دنبالم؟
(یک ساعت بعد)
آنیا با لباسهای ورزشی(لباس اسلاید دوم)، وسط سالن ایستاده بود. بوی کفپوش سالن و صدای توپ، ضربان قلبش را بالا برده بود. وقتی نوبت به سرویس زدن آنیا رسید، تمام خشمش از باربد، تمام ترسش از آراد و تمام دلخوریاش از نیما را در کف دستش جمع کرد. با تمام قدرت پرید و به توپ ضربه زد. توپ با شتابی بیسابقه در زمین حریف نشست.
سارا با هیجان به سمتش دوید و بازوهای آنیا را گرفت: وای دختر! تو فوقالعادهای! ببین چه قدرتی داشتی و رو نمیکردی!
آنیا در حالی که نفسنفس میزد، لبخندی واقعی روی لبهایش نشست. برای لحظهای، سنگینیِ نگاه مردانه و ترسناک دیشب را فراموش کرد. اما نیکی، همانطور که از دور به آنها نگاه میکرد، با لبخندی مرموز به صفحهی گوشیاش که پیامی برای آراد فرستاده بود، خیره شد. او میدانست که این آرامش، فقط سکوت قبل از طوفان است.
....................……………
بدون لایک و کامنت حرام است
آنیا هنوز در رختخواب بود و به سقف خیره شده بود که صدای زنگ گوشیاش، سکوت سنگین اتاق را شکست. نام سارا روی صفحه میدرخشید. با صدایی که به زور از گلویش خارج میشد، دکمه اتصال را زد.
سارا با لحنی که برخلاف همیشه، گرم و مهربان بود، گفت: سلام آنیا... خوبی؟ صدات خیلی بیحاله دختر. هنوز از دیشب حالت جا نیومده؟
آنیا آهی کشید و زمزمه کرد: نه سارا، انگار تمام وزنه های دنیا روی سرمه. اصلاً حوصله خودم رو هم ندارم.
سارا کمی مکث کرد و با صدایی نرمتر ادامه داد: میدونم چه حسی داری... دیشب واقعاً افتضاح بود، مخصوصاً اون دعوای پسرا. ولی نمیخوام بذارم توی این حال بمونی. پاشو حاضر شو، بریم سالن ورزشی. یکم والیبال بازی کنیم، عرق بریزیم، شاید این فکرای سمی از سرت بپره. من و نیکی هم هستیم، فقط خودمون سه تا... دور از همه پسرا.
آنیا کمی تردید کرد، اما مهربانیِ کلام سارا، یخِ دلش را آب کرد. حس میکرد به یک دوست نیاز دارد تا فقط کنارش باشد، بدون اینکه از او بازجویی کند. با لبخندی محو گفت: باشه سارا... شاید حق با تو باشه. تنهایی داره خفهام میکنه. میای دنبالم؟
(یک ساعت بعد)
آنیا با لباسهای ورزشی(لباس اسلاید دوم)، وسط سالن ایستاده بود. بوی کفپوش سالن و صدای توپ، ضربان قلبش را بالا برده بود. وقتی نوبت به سرویس زدن آنیا رسید، تمام خشمش از باربد، تمام ترسش از آراد و تمام دلخوریاش از نیما را در کف دستش جمع کرد. با تمام قدرت پرید و به توپ ضربه زد. توپ با شتابی بیسابقه در زمین حریف نشست.
سارا با هیجان به سمتش دوید و بازوهای آنیا را گرفت: وای دختر! تو فوقالعادهای! ببین چه قدرتی داشتی و رو نمیکردی!
آنیا در حالی که نفسنفس میزد، لبخندی واقعی روی لبهایش نشست. برای لحظهای، سنگینیِ نگاه مردانه و ترسناک دیشب را فراموش کرد. اما نیکی، همانطور که از دور به آنها نگاه میکرد، با لبخندی مرموز به صفحهی گوشیاش که پیامی برای آراد فرستاده بود، خیره شد. او میدانست که این آرامش، فقط سکوت قبل از طوفان است.
....................……………
بدون لایک و کامنت حرام است
- ۱۶۳
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط