علامت ا/ت:○
علامت ا/ت:○
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_دوازدهم
بعد از اینکه از اتاق بیرون رفت سعی کرد حالت صورتش رو حفظ کنه و از همه مهم تر آروم باشه.
به طبقه پایین که رسید مستقیم رفت و روی مبل نشست و به چهره هایی که از شدت تعجب و عصبانیت رو به قرمزی میرفت نگاه کرد.
بدون هیچ مقدمه چینی شروع به صحبت کرد...
○خواستم بیاید اینجا تا درمورد موضوعی که تو این مدت بخاطرش از من تنفر پیدا کردید صحبت کنم! همتون میدونید که من آخرین نفری بودم که با مادربزرگ صحبت کردم و خب...بر این اساس من تنها کسی هستم که وصیت نامه مادربزرگ رو دیده و در اختیار داره.
با گفتن کلمه وصیت نامه سروصدا و زمزمه هاشون بلند شد تا اینکه دایی بزرگتر ا/ت با صدای خشن و خش داری بهش گفت:
_وصیت نامه؟ وصیت نامهی چی بچه جون؟ مامان من هیچ وصیت نامهای نداشت! تو فکر کردی میتونی با گفتم این چیزا ما رو گول بزنی؟ فکر کردی ما بچهایم؟
ا/ت دوباره نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودشو آروم کنه.
با صدای کم، اما لحنی کنایهدار زمزمه کرد:" سعی کنید عصبانیتتون رو کنترل کنید. به این فکر کنید که اینجا بودنِ من به نفعِ کیه. اگه نمیخواید چیزی بدونید، خب..."
با انگشتش به سمت پلهها اشاره کرد و ادامه داد:" میتونم برم!"
با حرفی که زد، همه ترجیح دادن ادامه ندن و بزارن چیزی که میخواد رو بگه.
○حالا... اگه جای شما بودم، نمیدونم میتونستم چیزی که توی وصیتنامه نوشته شده رو تحمل کنم یا نه ولی... حالا چیزیه که اتفاق افتاده...!"
_یعنی چی؟ چهخبره؟!
ا/ت در حالی که کاغذ رو جلوشون باز میکرد گفت:" هرچی میخواین بگین. به من ربطی نداره!"
زمانی که کاغذ رو باز کرد اون رو برگردوند سمت همه کسایی که اونجا بودن و با یه لحن خنثی ادامه داد:"از مقدمه و حرفای دیگه ای که اینجا نوشته شده میگذریم و میریم سراغ اصل مطلب...طبق این وصیت نامه چیزی حدود ۹۰ درصد ملک و املاک مادرتون میرسه به من، یعنی تنها نوه! و حالا اون ده درصدی که باقی میمونه میشه سهم شما که میتونید هرجوری که خواستید ازش استفاده کنید و بین خودتون تقسیمش کنید."
با شنیدن این توضیحات همه صداشون بلند شد...
مامان ا/ت که به ظاهر از شنیدن این توضیحات خونش به جوش اومده بود با چشمایی که از شدت عصبانیت قرمز شده بود برگشت سمت دختر و با لحنی که عصبانیت ازش میبارید ادامه داد:"تو...تو دخترهی خیره سر چطور جرئت میکنی جلوی بزرگترهای خانواده همچین حرفایی رو بزنی؟ اصن از کجا معلوم که تو اون وصیت نامه رو دست کاری نکرده باشی؟"
با شنیدن صدای مادرش سرش رو برگردوند و مستقیم به چشم هاش خیره شد...
#Lily
#Yuji
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_دوازدهم
بعد از اینکه از اتاق بیرون رفت سعی کرد حالت صورتش رو حفظ کنه و از همه مهم تر آروم باشه.
به طبقه پایین که رسید مستقیم رفت و روی مبل نشست و به چهره هایی که از شدت تعجب و عصبانیت رو به قرمزی میرفت نگاه کرد.
بدون هیچ مقدمه چینی شروع به صحبت کرد...
○خواستم بیاید اینجا تا درمورد موضوعی که تو این مدت بخاطرش از من تنفر پیدا کردید صحبت کنم! همتون میدونید که من آخرین نفری بودم که با مادربزرگ صحبت کردم و خب...بر این اساس من تنها کسی هستم که وصیت نامه مادربزرگ رو دیده و در اختیار داره.
با گفتن کلمه وصیت نامه سروصدا و زمزمه هاشون بلند شد تا اینکه دایی بزرگتر ا/ت با صدای خشن و خش داری بهش گفت:
_وصیت نامه؟ وصیت نامهی چی بچه جون؟ مامان من هیچ وصیت نامهای نداشت! تو فکر کردی میتونی با گفتم این چیزا ما رو گول بزنی؟ فکر کردی ما بچهایم؟
ا/ت دوباره نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودشو آروم کنه.
با صدای کم، اما لحنی کنایهدار زمزمه کرد:" سعی کنید عصبانیتتون رو کنترل کنید. به این فکر کنید که اینجا بودنِ من به نفعِ کیه. اگه نمیخواید چیزی بدونید، خب..."
با انگشتش به سمت پلهها اشاره کرد و ادامه داد:" میتونم برم!"
با حرفی که زد، همه ترجیح دادن ادامه ندن و بزارن چیزی که میخواد رو بگه.
○حالا... اگه جای شما بودم، نمیدونم میتونستم چیزی که توی وصیتنامه نوشته شده رو تحمل کنم یا نه ولی... حالا چیزیه که اتفاق افتاده...!"
_یعنی چی؟ چهخبره؟!
ا/ت در حالی که کاغذ رو جلوشون باز میکرد گفت:" هرچی میخواین بگین. به من ربطی نداره!"
زمانی که کاغذ رو باز کرد اون رو برگردوند سمت همه کسایی که اونجا بودن و با یه لحن خنثی ادامه داد:"از مقدمه و حرفای دیگه ای که اینجا نوشته شده میگذریم و میریم سراغ اصل مطلب...طبق این وصیت نامه چیزی حدود ۹۰ درصد ملک و املاک مادرتون میرسه به من، یعنی تنها نوه! و حالا اون ده درصدی که باقی میمونه میشه سهم شما که میتونید هرجوری که خواستید ازش استفاده کنید و بین خودتون تقسیمش کنید."
با شنیدن این توضیحات همه صداشون بلند شد...
مامان ا/ت که به ظاهر از شنیدن این توضیحات خونش به جوش اومده بود با چشمایی که از شدت عصبانیت قرمز شده بود برگشت سمت دختر و با لحنی که عصبانیت ازش میبارید ادامه داد:"تو...تو دخترهی خیره سر چطور جرئت میکنی جلوی بزرگترهای خانواده همچین حرفایی رو بزنی؟ اصن از کجا معلوم که تو اون وصیت نامه رو دست کاری نکرده باشی؟"
با شنیدن صدای مادرش سرش رو برگردوند و مستقیم به چشم هاش خیره شد...
#Lily
#Yuji
- ۷۸
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط