{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوک دوباره زنگ زد به ات و ات تلفن رو برداشت

کوک دوباره زنگ زد به ات و ات تلفن رو برداشت
کوک: ات.... ات....کجایی....بگو....کجایی دارم میام بگو زود
ات: کوک(صداش بغضیه)
کوک: بله...بله بگو ببینم چی شده حالت خوبه
ات: من....الان حالم خوب نیس(صداش بغضبه)
کوک: بگو کجایی بیام پیشت
ات: نمیدونم نمیدونم کجام فقط اومدم ولی نمیدونم کجا
کوک: کنارت تابلو یا مغازه ای چیزی هس
ات: یه مغازه ی کوچیکه
کوک: ببین میتونی ازش ادرس بپرسی
ات: بسته هس
کوک: برو به نزدیک ترین خیابون
ات: میترسم...
کوک: عیب نداره فقط برو به نزدیک ترین خیابون...
ات: دیدم اسم خیابون..... هس
کوک کوپیشن ات رو پیدا میکنه
کوک:قطع نکن تلفنتو...باشه قطع نکن
ات: ب.باشه
چند دقیقه بعد کوک رسید و سریع از ماشین پیاده شد و ات رو دید که روی صندلی نشسته و سریع رفت سمتش
ات: کوک...
کوک ات رو بدون هیچ حرفی بغل کرد
کوک:ات...ات...(نفس نفس میزنه و معلومه که ترسیده بود)
ات: من خیلی احمقم....حالم خوب نیس...(با گریه میگه)
کوک: چی حالتو بد کرد بهم بگو
دیدگاه ها (۱)

ات هیچی نمیگه و فقط گریه میکنه و کوک دستاشو روی گونه ی ات می...

فردا شد و کریسمس بود و ات شیفت داشت از ساعت ۵ تا ۱۰ . ات: سل...

🫶ات رفت پیششات:باید حرف بزنیمهمکلاسیش : کیم تهیونگ بعدا حرف ...

تهیونگ رفت و از فردا دیگه با ات حرف نمیزد ات: تهیونگ میخواست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط