تهیونگ رفت و از فردا دیگه با ات حرف نمیزد
تهیونگ رفت و از فردا دیگه با ات حرف نمیزد
ات: تهیونگ میخواستم درمورد رشته ی* رشته ی مورد نظر* باهات حرف بزنم.
تهیونگ: بعدا
ات: ولی الان که کاری نداری
تهیونگ: الان کاری ندارم حوصله هم ندارم...
ات: باشه پس
ات رفت
ات پشت مدرسه روی نیمکت نشسته بود
هانا: س.سلام
ات: سلام....تو باید هانا باشی درسته؟
هانا: بله... خوشحالم که منو شناختی
ات: بیا بنشین
هانا: نه....کار دارم...اومدم باهات حرف بزنم
ات: ..چه حرفی داری؟
هانا: راستش من از تهیونگ خوشم میاد...میدونم تو باهاش هستی و....
ات: میخوای باهاش باشی؟
هانا: فقط دیدم که امروز اصلا باهات حرف نزد دیروزم همینطور بود
ات: خب که چی
هانا: من و تهیونگ از بچگی دوستیم حتی خانواده هامونم باهم خوبن....
ات: دلیل نمیشه حرف نزدن ما نشانه ی این باشه که دعوا کرد....
هانا: اون قبول کرد
ات: وایسا ببینم چی رو....
هانا: من بهش پیشنهاد دادم و اونم قبول کرد
ات: کی
هانا: دیروز که برای درس خوندن رفته بودم خونشون
ات بلند شد تا از ته بپرسه.
تهیونگ داشت با یکی از همکلاسیاش حرف میزد
ات: تهیونگ میخواستم درمورد رشته ی* رشته ی مورد نظر* باهات حرف بزنم.
تهیونگ: بعدا
ات: ولی الان که کاری نداری
تهیونگ: الان کاری ندارم حوصله هم ندارم...
ات: باشه پس
ات رفت
ات پشت مدرسه روی نیمکت نشسته بود
هانا: س.سلام
ات: سلام....تو باید هانا باشی درسته؟
هانا: بله... خوشحالم که منو شناختی
ات: بیا بنشین
هانا: نه....کار دارم...اومدم باهات حرف بزنم
ات: ..چه حرفی داری؟
هانا: راستش من از تهیونگ خوشم میاد...میدونم تو باهاش هستی و....
ات: میخوای باهاش باشی؟
هانا: فقط دیدم که امروز اصلا باهات حرف نزد دیروزم همینطور بود
ات: خب که چی
هانا: من و تهیونگ از بچگی دوستیم حتی خانواده هامونم باهم خوبن....
ات: دلیل نمیشه حرف نزدن ما نشانه ی این باشه که دعوا کرد....
هانا: اون قبول کرد
ات: وایسا ببینم چی رو....
هانا: من بهش پیشنهاد دادم و اونم قبول کرد
ات: کی
هانا: دیروز که برای درس خوندن رفته بودم خونشون
ات بلند شد تا از ته بپرسه.
تهیونگ داشت با یکی از همکلاسیاش حرف میزد
- ۲۸.۳k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط