تقدیم به آفریقا
تقدیم به آفریقا
قبل از آنکه صورتم بتواند نور را حس کند ، تمام دل و روده ام را احساس کردم که بهم ریخته بود .
دردی که از قفسه های سینه شروع میشد ، از پشت میانبر میزد و صاف درون معده ام فرو میرفت .
آنقدر ناتوان کننده بود که حتی نمیتوانستم بلند شوم ، در هر حال حتی اگر غلت میزدم ، دردی در پهلوهایم مچاله میشد .
این تا وقتی ادامه داشت که موجی از خواب سبک به سراغم آمد و سپس با تمام توان بیدار شدم .
گرسنگی ام برطرف شده بود همان هنگام که از روی بستر پوشالی بلند شدم ، در نوازش باد تند و سرد سر حال آمدم و سپس به سمت رودخانه پوشیده از علف های آمیخته به وز وز حشرات ، در امتداد خانه های چوبی محکم ، حرکت کردم و چشم به درختان بائوباب دوختم ، به پیکر درشت و خاکستری ، همچون تخته سنگ فیل ها ، به نعرهٔ توله شیر های هراسان که به قبیله گرسنمان ، چشم غره میرفتند در حالی که دستشان در آینده ای بود از گرسنگی که از ما چیزی باقی نمیگذاشت به جز یک لاشهٔ هوس انگیز که هنوز خون در رگ های گندیده اش ، همچون لجنی بی جان ، مدعی حیات است .
وقتی رسیدم ، زانو زدم و دستانم را فرو بردم در آن نوارِ گوارا همچون مه ، چیزی که پوست خشک ام حس نکردم سنگینی اش را ، زیرا تنها چیزی که معنا داشت ، دمای خنک آب بود و دستان من سنگین تر از آن بودند که نتوانند جریان آب را بدرند .
دستان را بالا آوردم ، پر از آب و سپس هالهای را از نور یافتم که در آن آب زلال فرو رفت .
همین است .
ما شاید چیزی نداریم که ارزشمند باشد ، جز آب و جز نور ...
قبل از آنکه صورتم بتواند نور را حس کند ، تمام دل و روده ام را احساس کردم که بهم ریخته بود .
دردی که از قفسه های سینه شروع میشد ، از پشت میانبر میزد و صاف درون معده ام فرو میرفت .
آنقدر ناتوان کننده بود که حتی نمیتوانستم بلند شوم ، در هر حال حتی اگر غلت میزدم ، دردی در پهلوهایم مچاله میشد .
این تا وقتی ادامه داشت که موجی از خواب سبک به سراغم آمد و سپس با تمام توان بیدار شدم .
گرسنگی ام برطرف شده بود همان هنگام که از روی بستر پوشالی بلند شدم ، در نوازش باد تند و سرد سر حال آمدم و سپس به سمت رودخانه پوشیده از علف های آمیخته به وز وز حشرات ، در امتداد خانه های چوبی محکم ، حرکت کردم و چشم به درختان بائوباب دوختم ، به پیکر درشت و خاکستری ، همچون تخته سنگ فیل ها ، به نعرهٔ توله شیر های هراسان که به قبیله گرسنمان ، چشم غره میرفتند در حالی که دستشان در آینده ای بود از گرسنگی که از ما چیزی باقی نمیگذاشت به جز یک لاشهٔ هوس انگیز که هنوز خون در رگ های گندیده اش ، همچون لجنی بی جان ، مدعی حیات است .
وقتی رسیدم ، زانو زدم و دستانم را فرو بردم در آن نوارِ گوارا همچون مه ، چیزی که پوست خشک ام حس نکردم سنگینی اش را ، زیرا تنها چیزی که معنا داشت ، دمای خنک آب بود و دستان من سنگین تر از آن بودند که نتوانند جریان آب را بدرند .
دستان را بالا آوردم ، پر از آب و سپس هالهای را از نور یافتم که در آن آب زلال فرو رفت .
همین است .
ما شاید چیزی نداریم که ارزشمند باشد ، جز آب و جز نور ...
- ۱.۵k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط