این خانه دو طبقه که در نزدیکی اش فریاد زندگی در بوستانی ...
1
این خانهٔ دو طبقه ، که در نزدیکی اش ، فریاد زندگی در بوستانی میجوشد و نوار ساحلی نا پیدا در پشت هزاران نخل خموده ، بوی بادهای دریایی را نیز با خود می آورد ، به این اندیشید که مبلمانِ سرامیکی را روزی برای او به جا گذاشت که با رفتنش ، انگشتان زخمی او را به سیم های گیتار زندگی سپرد تا تنهاتر از قبل بنوازد و خون بچکد .
دقیقا بعد از آن بود که همه چیز سفت شد حتی هفته ها که گذشت ، استخوان ها خسته شدند و اما این دردِ فرسایشی ادامه داشت .
تمام روز سرپا می ایستاد و با ناخن های شکسته اش تکه ای از سرامیک ها را میکَند و لا به لای سیگارهایش میچپاند و فندکی زیرش میگرفت ، تا دود تنهایی در خانه پخش شود و درد ، قابل تحمل تر ، به جای استخوان ها ، ریه هایش را درگیر کند .
حالا اما در آن همه دود ، توانست شاید یک وجب زمین نرم برای نشستن پیدا کند .
و آنقدر آنجا خواهد نشست ، تا زخم بستر بگیرد ، شاید این زخم ها بتواند درد یک قلب متوهم را کاهش دهد ...
2
من از آنها نیستم که بیام زیر پنجره آن خانهٔ کوفتی ات و آنقدر تریاک دود کنم که نتونی مثل آدم زندگی کنی .
من تو رو رها میکنم ، و وقتی بهت فکر میکنم متنفر میشم از تمام وجودت .
سپس به خود آمد ، چه وجه خوبی دارد که مردی برای خرید نوافن به داروخانه برود و این کسشعر ها را پیش خودش زمزمه کند .
او لحظهٔ آخر به پسر کوچکشان چه گفت ؟
چون او را موجودی کور و کر و احمق تصور میکرد ، با صدای گرم ، در گوشش ، زیر ضربات نگاه چپ همسر وقیح اش ، چنین گفت که :
منم همسن تو بودم مادرم چنین بلایی سر پدرم آورد ، من اون موقع نمیدونستم مقصر کیه .
ولی حالا فهمیدم .
سپس به آن زنیکهٔ پر از منت نگاه کرد و زمزمه کرد : مقصر مادرم بود که زندگی پدرم را میدید ، شفاف تر از من ، ولی بی رحمانه رفتار میکرد .
ولی وقتی سر برگرداند ، پسرش با چشمان خواب آلود به او مینگریست .
سپس کودک را در بغل آن زنیکه هُل داد و آنجا بود که تمام جهان خالی شد .
تنها جایی بود که نمیدانست باید چکار کند یا چه بگوید ، تا به او بفهمانند که دوستش دارد و شدیدا هم حالش از او بهم میخورد .
اما خب جاهایی هست که تو نیاز داری به ترحم ، اما جهان ضرباتی دیگر میزند ، گویی سادیسم دارد .
این خانهٔ دو طبقه ، که در نزدیکی اش ، فریاد زندگی در بوستانی میجوشد و نوار ساحلی نا پیدا در پشت هزاران نخل خموده ، بوی بادهای دریایی را نیز با خود می آورد ، به این اندیشید که مبلمانِ سرامیکی را روزی برای او به جا گذاشت که با رفتنش ، انگشتان زخمی او را به سیم های گیتار زندگی سپرد تا تنهاتر از قبل بنوازد و خون بچکد .
دقیقا بعد از آن بود که همه چیز سفت شد حتی هفته ها که گذشت ، استخوان ها خسته شدند و اما این دردِ فرسایشی ادامه داشت .
تمام روز سرپا می ایستاد و با ناخن های شکسته اش تکه ای از سرامیک ها را میکَند و لا به لای سیگارهایش میچپاند و فندکی زیرش میگرفت ، تا دود تنهایی در خانه پخش شود و درد ، قابل تحمل تر ، به جای استخوان ها ، ریه هایش را درگیر کند .
حالا اما در آن همه دود ، توانست شاید یک وجب زمین نرم برای نشستن پیدا کند .
و آنقدر آنجا خواهد نشست ، تا زخم بستر بگیرد ، شاید این زخم ها بتواند درد یک قلب متوهم را کاهش دهد ...
2
من از آنها نیستم که بیام زیر پنجره آن خانهٔ کوفتی ات و آنقدر تریاک دود کنم که نتونی مثل آدم زندگی کنی .
من تو رو رها میکنم ، و وقتی بهت فکر میکنم متنفر میشم از تمام وجودت .
سپس به خود آمد ، چه وجه خوبی دارد که مردی برای خرید نوافن به داروخانه برود و این کسشعر ها را پیش خودش زمزمه کند .
او لحظهٔ آخر به پسر کوچکشان چه گفت ؟
چون او را موجودی کور و کر و احمق تصور میکرد ، با صدای گرم ، در گوشش ، زیر ضربات نگاه چپ همسر وقیح اش ، چنین گفت که :
منم همسن تو بودم مادرم چنین بلایی سر پدرم آورد ، من اون موقع نمیدونستم مقصر کیه .
ولی حالا فهمیدم .
سپس به آن زنیکهٔ پر از منت نگاه کرد و زمزمه کرد : مقصر مادرم بود که زندگی پدرم را میدید ، شفاف تر از من ، ولی بی رحمانه رفتار میکرد .
ولی وقتی سر برگرداند ، پسرش با چشمان خواب آلود به او مینگریست .
سپس کودک را در بغل آن زنیکه هُل داد و آنجا بود که تمام جهان خالی شد .
تنها جایی بود که نمیدانست باید چکار کند یا چه بگوید ، تا به او بفهمانند که دوستش دارد و شدیدا هم حالش از او بهم میخورد .
اما خب جاهایی هست که تو نیاز داری به ترحم ، اما جهان ضرباتی دیگر میزند ، گویی سادیسم دارد .
- ۱.۷k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط