ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.51
(روایت از زبان ا.ت)
---
چند دقیقهای گذشته بود و هنوز هیچ پیام جدیدی نیومده بود.
گوشی رو چند بار روشن و خاموش کردم. صفحه خالی بود. فقط همون پیام آخر: "اشتباه کردی" و بعدش هیچی. انگار کسی که تا چند لحظهی پیش مدام برام مینوشت، یهو ناپدید شده باشه.
جونگ کوک کنارم ایستاده بود. نگاش بین من و پلهها میچرخید. از پایین هنوز صدای نگهبانها میاومد که داشتن چیزی رو چک میکردن.
من با صدای آروم و کمی گرفته گفتم:
+ از وقتی اومدم بیرون... دیگه هیچی نومده. حتی یه ویبره.
جونگ کوک به گوشیم نگاه کرد، بعد به من.
- ممکنه قطع کرده باشن. یا... ممکنه عمدی باشه.
من سرم رو پایین انداختم. انگشتهام روی لبهی گوشی میلغزید.
+ تا قبلش هی پیام میاومد. شمارش معکوس، تهدید، همه چی. حالا یهو هیچی. انگار... خاموش شده باشن.
جونگ کوک چیزی نگفت. فقط سر تکون داد. بعد آروم پرسید:
- هنوز میترسی؟
من چند ثانیه جواب ندادم. بعد خیلی آروم گفتم:
+ بیشتر از قبل. چون نمیدونم چرا قطع شد. اگه دوباره شروع بشه چی؟ یا اگه دیگه هیچی نیاد ولی کسی هنوز نزدیک باشه چی؟
از پایین یکی از نگهبانها صدا کرد که جونگ کوک بره پایین. اون به من نگاه کرد و گفت:
- اینجا بمون. از این نقطه دور نشو. من فقط میرم ببینم چی پیدا کردن و برمیگردم.
من سر تکون دادم. وقتی جونگ کوک رفت سمت پلهها، پشتش رو نگاه کردم تا وقتی که از دیدم خارج شد. بعد دوباره به گوشی خیره شدم.
هیچی.
هیچ پیام جدیدی.
هیچ علامتی که کسی در حال نوشتن باشه.
راهرو ساکت بود. فقط صدای باد از پنجرهی باز ته راهرو میاومد. من کنار دیوار نشستم و زانوهام رو بغل کردم. گوشی رو روبروی خودم گذاشتم و به صفحه سیاهش خیره شدم.
این سکوت ناگهانی، از همهی پیامهای قبلی عجیبتر و ترسناکتر بود.
انگار یکی داشت عمداً ساکت میموند... و من نمیدونستم برای چی.............
ادامه دارد.............
Forbidden Weakness
p.51
(روایت از زبان ا.ت)
---
چند دقیقهای گذشته بود و هنوز هیچ پیام جدیدی نیومده بود.
گوشی رو چند بار روشن و خاموش کردم. صفحه خالی بود. فقط همون پیام آخر: "اشتباه کردی" و بعدش هیچی. انگار کسی که تا چند لحظهی پیش مدام برام مینوشت، یهو ناپدید شده باشه.
جونگ کوک کنارم ایستاده بود. نگاش بین من و پلهها میچرخید. از پایین هنوز صدای نگهبانها میاومد که داشتن چیزی رو چک میکردن.
من با صدای آروم و کمی گرفته گفتم:
+ از وقتی اومدم بیرون... دیگه هیچی نومده. حتی یه ویبره.
جونگ کوک به گوشیم نگاه کرد، بعد به من.
- ممکنه قطع کرده باشن. یا... ممکنه عمدی باشه.
من سرم رو پایین انداختم. انگشتهام روی لبهی گوشی میلغزید.
+ تا قبلش هی پیام میاومد. شمارش معکوس، تهدید، همه چی. حالا یهو هیچی. انگار... خاموش شده باشن.
جونگ کوک چیزی نگفت. فقط سر تکون داد. بعد آروم پرسید:
- هنوز میترسی؟
من چند ثانیه جواب ندادم. بعد خیلی آروم گفتم:
+ بیشتر از قبل. چون نمیدونم چرا قطع شد. اگه دوباره شروع بشه چی؟ یا اگه دیگه هیچی نیاد ولی کسی هنوز نزدیک باشه چی؟
از پایین یکی از نگهبانها صدا کرد که جونگ کوک بره پایین. اون به من نگاه کرد و گفت:
- اینجا بمون. از این نقطه دور نشو. من فقط میرم ببینم چی پیدا کردن و برمیگردم.
من سر تکون دادم. وقتی جونگ کوک رفت سمت پلهها، پشتش رو نگاه کردم تا وقتی که از دیدم خارج شد. بعد دوباره به گوشی خیره شدم.
هیچی.
هیچ پیام جدیدی.
هیچ علامتی که کسی در حال نوشتن باشه.
راهرو ساکت بود. فقط صدای باد از پنجرهی باز ته راهرو میاومد. من کنار دیوار نشستم و زانوهام رو بغل کردم. گوشی رو روبروی خودم گذاشتم و به صفحه سیاهش خیره شدم.
این سکوت ناگهانی، از همهی پیامهای قبلی عجیبتر و ترسناکتر بود.
انگار یکی داشت عمداً ساکت میموند... و من نمیدونستم برای چی.............
ادامه دارد.............
- ۴۹۷
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط