ادامه پارت ۲...
ادامه پارت ۲...
+چرا... چرا این کارو کردی؟
اون وو زانو زد تا همقد ات بشود. چشمهای قهوهایاش مستقیم توی چشمهای ات خیره شد.
٪چون تو یه آدمی. نه یه کالا. و من... نمیتونم ببینم یه دختر ۱۴ ساله اینجوری زندانی شده.
ات لبش را گاز گرفت. میخواست بگوید «پدرم منو فروخت»، میخواست بگوید «تهیونگ و جونگکوک هر روز بهم تجاوز میکنن»، میخواست بگوید «کاش میمردم».
اما فقط گفت:
+برو... لطفاً برو... اگه بفهمن اینجا دیدیم...
اون وو بلند شد.
٪میام دنبالت.
+چی؟
٪قول میدم. یه روز میام دنبالت و از اینجا میبرمت بیرون.
در را باز کرد. یک نگاه آخر به ات انداخت. بعد رفت.
ات روی تخت افتاد. مچ آزادش را به سینه چسباند. برای اولین بار در چهار سال — شاید در تمام ۱۴ سال زندگیاش — یک ذره امید حس کرد.
اما امید در خانهی شیطانها، خطرناکترین چیز بود.
───
صبح روز بعد، جونگکوک آمد.
دستبند پاره شده را دید.
چشمهایش سیاه شد. نه داد زد. بدتر. ساکت ماند. خیلی ساکت.
_کی اینکارو کرد؟
ات نتوانست دروغ بگوید.
+اون... اون وو. ( ای خارتو—🗿)جونگکوک یک لحظه ایستاد. بعد دستش را دور گلوی ات حلقه کرد و فشار داد. ات خفه شد. پاهایش هوا را لگد زد.
_چرا؟ چی بهت گفت؟
ات نمیتوانست حرف بزند. جونگکوک کمی فشار را کم کرد.
+میخواست... کمکم کنه... گفت یه روز میاد دنبالم...( من بی تقصیرم🤷🏼♀️ خدش میخاره )
جونگکوک رهایش کرد. ات روی زمین افتاد و نفسنفس زد.
جونگکوک گوشی را برداشت. شماره گرفت.
_تهیونگ. بیا پایین. مشکل داریم.
تهیونگ سه دقیقه بعد آمد. قضیه را شنید. هیچکدام داد نزدند. هیچکدام فریاد نکشیدند.
تهیونگ فقط گفت:
=باید تنبیه بشه.
جونگکوک نگاهش کرد.
_میدونم.
ات را بستند به تخت. چهار دست و پا. باز بود. کاملاً باز.
تهیونگ یک شلاق چرمی نازک آورد. جونگکوک یک شمع روشن کرد.
_داری به خاطر حرف زدن با اون وو تنبیه میشی،
جونگکوک گفت.
_و به خاطر اینکه بهش اجازه دادی دستبند رو بزنه.
ات گریه میکرد.
+من اجازه ندادم... خودش اینکارو کرد... من بهش گفتم بره...
تهیونگ شلاق را روی ران داخلی ات کوبید. صدای ترکیدن پوست. ات جیغ کشید.
=دروغ گفتن؟ جرئت داری؟
شلاق دوم. سوم. چهارم.
+چرا... چرا این کارو کردی؟
اون وو زانو زد تا همقد ات بشود. چشمهای قهوهایاش مستقیم توی چشمهای ات خیره شد.
٪چون تو یه آدمی. نه یه کالا. و من... نمیتونم ببینم یه دختر ۱۴ ساله اینجوری زندانی شده.
ات لبش را گاز گرفت. میخواست بگوید «پدرم منو فروخت»، میخواست بگوید «تهیونگ و جونگکوک هر روز بهم تجاوز میکنن»، میخواست بگوید «کاش میمردم».
اما فقط گفت:
+برو... لطفاً برو... اگه بفهمن اینجا دیدیم...
اون وو بلند شد.
٪میام دنبالت.
+چی؟
٪قول میدم. یه روز میام دنبالت و از اینجا میبرمت بیرون.
در را باز کرد. یک نگاه آخر به ات انداخت. بعد رفت.
ات روی تخت افتاد. مچ آزادش را به سینه چسباند. برای اولین بار در چهار سال — شاید در تمام ۱۴ سال زندگیاش — یک ذره امید حس کرد.
اما امید در خانهی شیطانها، خطرناکترین چیز بود.
───
صبح روز بعد، جونگکوک آمد.
دستبند پاره شده را دید.
چشمهایش سیاه شد. نه داد زد. بدتر. ساکت ماند. خیلی ساکت.
_کی اینکارو کرد؟
ات نتوانست دروغ بگوید.
+اون... اون وو. ( ای خارتو—🗿)جونگکوک یک لحظه ایستاد. بعد دستش را دور گلوی ات حلقه کرد و فشار داد. ات خفه شد. پاهایش هوا را لگد زد.
_چرا؟ چی بهت گفت؟
ات نمیتوانست حرف بزند. جونگکوک کمی فشار را کم کرد.
+میخواست... کمکم کنه... گفت یه روز میاد دنبالم...( من بی تقصیرم🤷🏼♀️ خدش میخاره )
جونگکوک رهایش کرد. ات روی زمین افتاد و نفسنفس زد.
جونگکوک گوشی را برداشت. شماره گرفت.
_تهیونگ. بیا پایین. مشکل داریم.
تهیونگ سه دقیقه بعد آمد. قضیه را شنید. هیچکدام داد نزدند. هیچکدام فریاد نکشیدند.
تهیونگ فقط گفت:
=باید تنبیه بشه.
جونگکوک نگاهش کرد.
_میدونم.
ات را بستند به تخت. چهار دست و پا. باز بود. کاملاً باز.
تهیونگ یک شلاق چرمی نازک آورد. جونگکوک یک شمع روشن کرد.
_داری به خاطر حرف زدن با اون وو تنبیه میشی،
جونگکوک گفت.
_و به خاطر اینکه بهش اجازه دادی دستبند رو بزنه.
ات گریه میکرد.
+من اجازه ندادم... خودش اینکارو کرد... من بهش گفتم بره...
تهیونگ شلاق را روی ران داخلی ات کوبید. صدای ترکیدن پوست. ات جیغ کشید.
=دروغ گفتن؟ جرئت داری؟
شلاق دوم. سوم. چهارم.
- ۱۴۸
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط