ادامه پارت ۲...
ادامه پارت ۲...
صدایش خشک شد.
٪خدمتکار؟
=بله،
تهیونگ گفت و ته سیگارش را خاموش کرد.
=بیا بشین. غذا سرد میشه.
اون وو نشست. اما نگاهش از ات برنداشت.
───
ات نمیدانست چرا، اما زیر نگاه اون وو احساس عجیبی داشت. شرم نبود. ترس نبود. چیزی بین این دو.
اون وو در تمام شام ساکت بود. جونگکوک و تهیونگ از معاملات جدید حرف میزدند، از یک باری در بوسان که باید تصاحب میکردند، از رشوه به یک قاضی.
ات فقط برنج را توی کاسه جابهجا میکرد. نمیتوانست قورت بدهد.
بعد از غذا، اون وو بلند شد.
٪میتونم یه گشتی تو ویلا بزنم؟ چهار ساله ندیدمش.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_بفرما. اما زیرزمین نرو.
اون وو مکث کرد.
٪چرا؟
=انباری،
تهیونگ سریع گفت.
=ریخت و پاش داره.
اون وو چیزی نگفت. فقط رفت.
اما مستقیم سمت زیر زمین.( من🙋🏼♀️)
───
ات هنوز سر میز نشسته بود که جونگکوک بهش گفت
_برو اتاقت
ات بلند شد. پاهایش میلرزید. از پلههای پشتی پایین رفت. به آن اتاق. به آن تخت. به آن دستبند.
در را بست. نفس عمیقی کشید.صدای خش خش از پشت در آمد.
در باز شد.
اون وو.
ات عقب پرید.
+نمیتونید بیاید اینجا... گفتن ممنوعه...
اون وو در را پشت سرش بست. آرام. بدون صدا. نگاهش به دستبند روی مچ ات دوخت. به زنجیر دیوار. به لکههای خون روی ملحفه.
٪چند روزه اینجایی؟
ات لرزید.
+لطفاً برید... اگه بفهمن شما اومدید اینجا، من رو میکشند...
اون وو نزدیکتر آمد. ات عقب رفت تا به دیوار خورد. اون وو دستش را بلند کرد. ات چشمانش را بست و منتظر سیلی ماند.
اما اون وو فقط گونهی کبودش را لمس کرد. نوک انگشتانش سرد بود. آرام.
٪اسمت چیه؟
ات چشم باز کرد. برای اولین بار در چهار روز، کسی با مهربانی بهش دست زده بود. اشک بیاختیار ریخت.
+ل... لی ات.
٪ات... چند سالته؟
+ ۱۴.
اون وو نفس عمیقی کشید. عضلات فکش سفت شد. دستش را پایین آورد.
٪هیونگم... برادرم... این کارو کرده؟
ات جواب نداد. فقط گریه کرد. ساکت. همیشه ساکت. یاد گرفته بود اگه صدا دربیاورد تنبیه دارد.
اون وو شلوار جینش را گرفت. چاقویی درآورد. ات فریاد زد — اما اون وو فقط دستبند را برید. فلز با صدای خشنی دو تکه شد.
ات به مچ آزادش خیره ماند. مال چهار روز.
صدایش خشک شد.
٪خدمتکار؟
=بله،
تهیونگ گفت و ته سیگارش را خاموش کرد.
=بیا بشین. غذا سرد میشه.
اون وو نشست. اما نگاهش از ات برنداشت.
───
ات نمیدانست چرا، اما زیر نگاه اون وو احساس عجیبی داشت. شرم نبود. ترس نبود. چیزی بین این دو.
اون وو در تمام شام ساکت بود. جونگکوک و تهیونگ از معاملات جدید حرف میزدند، از یک باری در بوسان که باید تصاحب میکردند، از رشوه به یک قاضی.
ات فقط برنج را توی کاسه جابهجا میکرد. نمیتوانست قورت بدهد.
بعد از غذا، اون وو بلند شد.
٪میتونم یه گشتی تو ویلا بزنم؟ چهار ساله ندیدمش.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
_بفرما. اما زیرزمین نرو.
اون وو مکث کرد.
٪چرا؟
=انباری،
تهیونگ سریع گفت.
=ریخت و پاش داره.
اون وو چیزی نگفت. فقط رفت.
اما مستقیم سمت زیر زمین.( من🙋🏼♀️)
───
ات هنوز سر میز نشسته بود که جونگکوک بهش گفت
_برو اتاقت
ات بلند شد. پاهایش میلرزید. از پلههای پشتی پایین رفت. به آن اتاق. به آن تخت. به آن دستبند.
در را بست. نفس عمیقی کشید.صدای خش خش از پشت در آمد.
در باز شد.
اون وو.
ات عقب پرید.
+نمیتونید بیاید اینجا... گفتن ممنوعه...
اون وو در را پشت سرش بست. آرام. بدون صدا. نگاهش به دستبند روی مچ ات دوخت. به زنجیر دیوار. به لکههای خون روی ملحفه.
٪چند روزه اینجایی؟
ات لرزید.
+لطفاً برید... اگه بفهمن شما اومدید اینجا، من رو میکشند...
اون وو نزدیکتر آمد. ات عقب رفت تا به دیوار خورد. اون وو دستش را بلند کرد. ات چشمانش را بست و منتظر سیلی ماند.
اما اون وو فقط گونهی کبودش را لمس کرد. نوک انگشتانش سرد بود. آرام.
٪اسمت چیه؟
ات چشم باز کرد. برای اولین بار در چهار روز، کسی با مهربانی بهش دست زده بود. اشک بیاختیار ریخت.
+ل... لی ات.
٪ات... چند سالته؟
+ ۱۴.
اون وو نفس عمیقی کشید. عضلات فکش سفت شد. دستش را پایین آورد.
٪هیونگم... برادرم... این کارو کرده؟
ات جواب نداد. فقط گریه کرد. ساکت. همیشه ساکت. یاد گرفته بود اگه صدا دربیاورد تنبیه دارد.
اون وو شلوار جینش را گرفت. چاقویی درآورد. ات فریاد زد — اما اون وو فقط دستبند را برید. فلز با صدای خشنی دو تکه شد.
ات به مچ آزادش خیره ماند. مال چهار روز.
- ۱۵۹
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط