شب تولدم
شب تولدم
پارت1
ات: سلام من اتم و 15 سالمه من با یه پسر به نام جونگ کوک که 28 سالشه زندگی میکنم اون یه مافیاس درواقع بزرگترین مافیایی که جهان به خودش دیده. از وقتی یادم میاد با جونگ کوک زندگی میکنم درواقع من فقط از 13 سالگیم به بعد رو یادم میاد هههه وقتی از خواب بیدار شدم دیدم روی تخت بیمارستانم و جونگ کوک رو مبل اتاق نشسته و هیچی دیگه از قبلش یادم نیست فقط جونگ کوک میگه که تصادف کردم و 2 ماه دو کما بودم برای همین تصادف حافظم رو از دست دادم. سوالای زیادی توی ذهنمه مثلا اومممم من از کجا اومدم و اگه جونگ کوک پدرم باشه پس مادر من کیه و هر وقت هم از جونگ کوک میپرسم میگه نمیخوام همچینچیزی ازم بپرسی و بحث رو میبره جای دیگه خب بگذریم امشب تولدمه و میخوام که با دوستام یه جشن توی عمارت بگیرم (در حال اماده شدن)
ویو ات:
در اتاقو باز کردم و رفتم بیرون لباسمو مرتب کردم و از پله ها رفتم پایین که دیدم جونگ کوک سر میز صبحانه منتظر منه
جونگ کوک: سلام پرنسس من صبحت بخیر
ات: سلام خرگوش خشن من
رفتم یه بوس روی گونش گذاشتم و روی صندلی نشستم
ات: کارا چطور پیش میره (با دهن پر)
جونگ کوک: عالی
ات: خوشمزه کی این غذا رو درست کرده(بلند)
جونگ کوک: اروم همه خوابن
ات: اجوما خوابه (تعجب)
جونگ کوک: اره
ات: غذا رو تو درست کردی
جونگ کوک: اره پرنسس به خدمتکارا گفتم برن استراحت کنن از دیروز کار میکردن
ات: جونگ کوک تو بهترینی عالی مرسی
جونگ کوک: برا تنها عشق زندگيم صبحانه درست نکنم برا کی درست کنم
ات: مرسی عشق من
ویو جونگ کوک:
ات غذاشو خورد از سر میز بلند شدیم و رفتیم سوار ماشین شدیم
5 مین بعد
جونگ کوک: پرنسس رسیدیم
ات: بریم برا خرید لباس
جونگ کوک: بریم
ویو میا: داشتیم میرفتیم سوار ماشین بشیم که اتو دیدم
میا: هان
هان: بله
میا هان ات (داد)
هان: چییی
جونگ کوک: بادیگارد ها جلوشونو بگیرین
میا: ات دخترم(بلند و گریه)
ات: جونگ کوک این زنه براچی به من میگه دخترم ایشش
جونگ کوک: مهم نیست مشکل داره
ات: خانم محترم من ات هستم ولی دختر شما نیستم نزدیک نیاین ممکنه صدمه ببینم (میره و دست جونگ کوک رو میگیره)
میا: من مادرتم بیا اتتتت نرووو نه (جیغ و گریه)
ویو ات: با اون حرفش برگشتم بیرون از مغازه
ات: چی گفتی
جونگ کوک: خانم اشتباه گرفتین برید دیگه(بلند) بادیگارد این میا رو دور کن از اتم (طوری که فقط بادیگارد بشنوه)
ات: راست میگه (اشک تو چشماش جمع شد)
جونگ کوک: ات گریه ممنوع..... نه.... ات ولش کن اون یه... یه....
ات: اوم
جونگ کوک: برو داخل قشنگم
ات: باشه
رفتم داخل مغازه یه لباس خیلی خوشگل دیدم رفتم سمتش یه دامن خیلی خوشگل بود فقط دو رنگ داشت قرمز و مشکی
ات: منو اینو میخوام
جونگ کوک: امشب لباس عروس میپوشی
ات: نه خیلی اونا گرونن این بهتره از این خوشم اومده
جونگ کوک: ات لباس عروس بردار اونا رو هم برمیداریم
ات: هوففف باشه
رفتم لباس عروس هارپ نگاه کردم یکیش خیلی قشنگ بود کلی روش مروارید داشت خیلی قشنگ بود
ات: این خیلی قشنگه اینو میخوام
جونگ کوک: باشه قشنگم پس این سه تا لباسو میخوایم
فروشنده بله چشم الان میارم براتون
ات: مرسی
(عکس لباسا هست)
من اصلا لباس عروسو از روی فیلم برنداشتم کی گفته😂😂فیلم لباس عروسی که ات پوشیده رو بازنشر کردم 💯
لباس عروسی که خریده انگار عروسیشه داداش تولدتهلباس عروس؟ 😐😂
پارت1
ات: سلام من اتم و 15 سالمه من با یه پسر به نام جونگ کوک که 28 سالشه زندگی میکنم اون یه مافیاس درواقع بزرگترین مافیایی که جهان به خودش دیده. از وقتی یادم میاد با جونگ کوک زندگی میکنم درواقع من فقط از 13 سالگیم به بعد رو یادم میاد هههه وقتی از خواب بیدار شدم دیدم روی تخت بیمارستانم و جونگ کوک رو مبل اتاق نشسته و هیچی دیگه از قبلش یادم نیست فقط جونگ کوک میگه که تصادف کردم و 2 ماه دو کما بودم برای همین تصادف حافظم رو از دست دادم. سوالای زیادی توی ذهنمه مثلا اومممم من از کجا اومدم و اگه جونگ کوک پدرم باشه پس مادر من کیه و هر وقت هم از جونگ کوک میپرسم میگه نمیخوام همچینچیزی ازم بپرسی و بحث رو میبره جای دیگه خب بگذریم امشب تولدمه و میخوام که با دوستام یه جشن توی عمارت بگیرم (در حال اماده شدن)
ویو ات:
در اتاقو باز کردم و رفتم بیرون لباسمو مرتب کردم و از پله ها رفتم پایین که دیدم جونگ کوک سر میز صبحانه منتظر منه
جونگ کوک: سلام پرنسس من صبحت بخیر
ات: سلام خرگوش خشن من
رفتم یه بوس روی گونش گذاشتم و روی صندلی نشستم
ات: کارا چطور پیش میره (با دهن پر)
جونگ کوک: عالی
ات: خوشمزه کی این غذا رو درست کرده(بلند)
جونگ کوک: اروم همه خوابن
ات: اجوما خوابه (تعجب)
جونگ کوک: اره
ات: غذا رو تو درست کردی
جونگ کوک: اره پرنسس به خدمتکارا گفتم برن استراحت کنن از دیروز کار میکردن
ات: جونگ کوک تو بهترینی عالی مرسی
جونگ کوک: برا تنها عشق زندگيم صبحانه درست نکنم برا کی درست کنم
ات: مرسی عشق من
ویو جونگ کوک:
ات غذاشو خورد از سر میز بلند شدیم و رفتیم سوار ماشین شدیم
5 مین بعد
جونگ کوک: پرنسس رسیدیم
ات: بریم برا خرید لباس
جونگ کوک: بریم
ویو میا: داشتیم میرفتیم سوار ماشین بشیم که اتو دیدم
میا: هان
هان: بله
میا هان ات (داد)
هان: چییی
جونگ کوک: بادیگارد ها جلوشونو بگیرین
میا: ات دخترم(بلند و گریه)
ات: جونگ کوک این زنه براچی به من میگه دخترم ایشش
جونگ کوک: مهم نیست مشکل داره
ات: خانم محترم من ات هستم ولی دختر شما نیستم نزدیک نیاین ممکنه صدمه ببینم (میره و دست جونگ کوک رو میگیره)
میا: من مادرتم بیا اتتتت نرووو نه (جیغ و گریه)
ویو ات: با اون حرفش برگشتم بیرون از مغازه
ات: چی گفتی
جونگ کوک: خانم اشتباه گرفتین برید دیگه(بلند) بادیگارد این میا رو دور کن از اتم (طوری که فقط بادیگارد بشنوه)
ات: راست میگه (اشک تو چشماش جمع شد)
جونگ کوک: ات گریه ممنوع..... نه.... ات ولش کن اون یه... یه....
ات: اوم
جونگ کوک: برو داخل قشنگم
ات: باشه
رفتم داخل مغازه یه لباس خیلی خوشگل دیدم رفتم سمتش یه دامن خیلی خوشگل بود فقط دو رنگ داشت قرمز و مشکی
ات: منو اینو میخوام
جونگ کوک: امشب لباس عروس میپوشی
ات: نه خیلی اونا گرونن این بهتره از این خوشم اومده
جونگ کوک: ات لباس عروس بردار اونا رو هم برمیداریم
ات: هوففف باشه
رفتم لباس عروس هارپ نگاه کردم یکیش خیلی قشنگ بود کلی روش مروارید داشت خیلی قشنگ بود
ات: این خیلی قشنگه اینو میخوام
جونگ کوک: باشه قشنگم پس این سه تا لباسو میخوایم
فروشنده بله چشم الان میارم براتون
ات: مرسی
(عکس لباسا هست)
من اصلا لباس عروسو از روی فیلم برنداشتم کی گفته😂😂فیلم لباس عروسی که ات پوشیده رو بازنشر کردم 💯
لباس عروسی که خریده انگار عروسیشه داداش تولدتهلباس عروس؟ 😐😂
- ۴۴.۰k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط