{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶ | حرف‌هایی که هیچ‌وقت نگفته بودم

پارت ۶ | حرف‌هایی که هیچ‌وقت نگفته بودم

زمستان از راه رسیده بود.

هوا سردتر شده بود و خیابون‌های اطراف دانشگاه پر از آدم‌هایی بود که با عجله خودشون رو به مقصد می‌رسوندن.

اما برای من، اون روزها یه حس متفاوت داشتن.

چون دیگه مثل قبل احساس نمی‌کردم وسط شلوغی‌ها گم شدم.

یه نفر بود که گاهی وسط روزهای سخت، فقط با یه پیام کوتاه یادم می‌انداخت که تنها نیستم.

«غذا خوردی؟»

«امروز کلاس چطور بود؟»

«به خودت استراحت دادی یا باز داری همه‌چیز رو تنهایی انجام می‌دی؟»

سؤال‌های ساده‌ای بودن...

اما برای کسی که سال‌ها عادت کرده بود کسی حالش رو نپرسه، معنای بزرگی داشتن.

---

یه شب بعد از کلاس، بارون شدیدی گرفت.

من و جونگکوک زیر سقف کوچیکی کنار دانشگاه ایستاده بودیم و منتظر بودیم بارون کمتر بشه.

چند دقیقه سکوت بینمون بود.

اما این سکوت مثل گذشته سنگین نبود.

کنار اون، سکوت کردن هم راحت بود.

جونگکوک آروم گفت:

ـ «یه چیزی هست که همیشه می‌خواستم بپرسم.»

نگاهش کردم.

ـ «چی؟»

کمی مکث کرد.

ـ «چرا انقدر سخت به خودت اجازه می‌دی خوشحال باشی؟»

سؤالش باعث شد لبخندم کم‌رنگ بشه.

چون جوابش رو می‌دونستم.

فقط هیچ‌وقت به زبون نیاورده بودم.

گفتم:

ـ «شاید چون همیشه فکر کردم باید یه دلیلی داشته باشم که کسی منو انتخاب کنه.»

جونگکوک چیزی نگفت.

فقط گوش داد.

و همین، بیشتر از هر نصیحتی کمکم کرد.

---

برای اولین بار شروع کردم از گذشته‌ام حرف زدن.

از روزهایی که احساس می‌کردم دیده نمی‌شم.

از نقاشی‌ای که سال‌ها پیش کشیده بودم.

از اینکه چقدر دلم می‌خواست یکی بهم بگه:

«کارت قشنگه.»

«خودت قشنگی.»

«بودنت مهمه.»

وقتی حرف‌هام تموم شد، منتظر بودم شاید بگه زیادی حساس بودم.

یا شاید بگه گذشته‌ها گذشته.

اما فقط گفت:

ـ «می‌دونی چی عجیبه؟»

پرسیدم:

ـ «چی؟»

ـ «اینکه اون دختر کوچولویی که فکر می‌کرد کسی نمی‌بینتش، هنوز تونسته این‌همه مهربون بمونه.»

چشم‌هام پر از اشک شد.

نه از ناراحتی.

از اینکه بالاخره کسی داستانم رو شنیده بود و سعی نکرده بود کوچیکش کنه.

---

اون شب وقتی به خونه برگشتم، دوباره دفتر نقاشی‌ام رو باز کردم.

صفحه‌ای سفید پیدا کردم.

مداد رو برداشتم.

و برای اولین بار بعد از سال‌ها، چیزی کشیدم که فقط غم نبود.

یه دختر کوچیک کنار یه پنجره.

و پشت سرش، یه نور کم‌رنگ.

شاید هنوز همه زخم‌ها خوب نشده بودن.

اما حالا می‌دونستم...

تاریکی همیشه آخر داستان نیست.


ادامه دارد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷ | یاد گرفتن دوست داشتن خودمبعد از اون شب بارونی، چیزی...

پارت ۸ | برگشتن سایه‌های گذشتهگاهی فکر می‌کنیم وقتی از یه مر...

پارت ۵ | نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کردمبعد از اون روز، دیدن...

پارت ۴ | یک برخورد سادهبعد از اون شب کافه، زندگی دوباره وارد...

پارت ۲ | اولین نوری که دیده شدسال‌ها گذشته بود.دیگه اون دختر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط