(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
part ⁹³
چشمام روی امیلی که یکی از پیراهنای منو پوشیده بود و پیراهن تا روی رونهاش میرسید و موهای لختشو
ازادانه دورش پخش کرده بود قفل شد.
اروم به سمتم اومد و گوشه ای از میزم که خالی بود رفت و خودشو بالا کشید و روی میز بی حرف نشست : چی تونسته گیرت بندازه شاهزاده؟
بدون هیچ دلیلی به امگام کمال اعتماد رو داشتم پس فقط توی چشمای مظلومش زل زدم و براش همه چیز رو توضیح دادم : هممم میشه منم ببینمش ؟
جیمین : اره برش دار عزیزم
و بعد صادر شدن اجازه از سمت من دفترچه رو برداشت و چنددقیقه بهش زل زد و اما من؟
نمیتونستم نگاهمو از زیبایی هاش بگیرم پس فقط بدون به زبون اوردن هیج لغتی دستامو دور کمرش حلقه کردم نگاه سوزانمو بهش دوختم که بعد نیم ساعتی که با دفترچه درگیر بود گفت : عام جیمین... من یه فکری دارم
جیمین : جونم؟
-اگه اصل مطلب اصن اعداد نباشن چی؟
جیمین : منظورت چیه؟
-اگه اینا فقط یه سری اعداد رندوم باشن چی؟ بیا خارج از چارجوب فکر کنیم
جیمین : منظورت اینه که ...دفترچه رو بده من عزیزم
با عجله چاقوی نوک تیزمو در اوردم و سعی کردم جلد ضخیم دفترچه رو از هم باز کنم و اخرین چیزی که توقع داشتم پیداکنم یه چیپ کوچیک توی جلد دفترچه بود...
امگای نابغه ی من فهمیده بودش و نجاتم داده باعث شد با هیجان و کمی خشونت بوسه ی محکمی روی لباش بزنم : تو نابغه ای ماهزاده عاشقتم
و بعدش سعی کردم اطلاعات روی چیپ رو استخراج کنم و با مقادیر زیادی دردسر انجامش دادم. و چیزی که باهاش مواجه شدم یه سری
مشخصات بود
امکان نداشت اینا... مشخصات تک تک اعضای سازمان بود
و این یعنی نه تنها من بلکه تمام اعضای سازمان برای عصیانگر مثل یه کتاب باز بودن این لعنتی بانک اطلاعاتی سازمان بود.
پس ..ما یه شمشیر دولبه داریم هاح؟
امیلی با تعجب به لیست زل زده بود که از نوع نگاه با نمکش باعث شد ناخوداگاه لبخندی بزنم : به چی میخندی؟
جیمین : عزیزم به شوهرت باور داری؟
-معلومه که دارم
جیمین : بیشتر از هرکسی به کمک تو نیاز دارم ماهزاده
-منظورت چیه؟
جیمین : چیزی که عصیانگر باهاش میخواست منو به اتیش بکشونه دلیل مرگ خودش میشه اما با کمک تو
-خب میدونم قراره بپوکم ولی پایتم جیمین..
part ⁹³
چشمام روی امیلی که یکی از پیراهنای منو پوشیده بود و پیراهن تا روی رونهاش میرسید و موهای لختشو
ازادانه دورش پخش کرده بود قفل شد.
اروم به سمتم اومد و گوشه ای از میزم که خالی بود رفت و خودشو بالا کشید و روی میز بی حرف نشست : چی تونسته گیرت بندازه شاهزاده؟
بدون هیچ دلیلی به امگام کمال اعتماد رو داشتم پس فقط توی چشمای مظلومش زل زدم و براش همه چیز رو توضیح دادم : هممم میشه منم ببینمش ؟
جیمین : اره برش دار عزیزم
و بعد صادر شدن اجازه از سمت من دفترچه رو برداشت و چنددقیقه بهش زل زد و اما من؟
نمیتونستم نگاهمو از زیبایی هاش بگیرم پس فقط بدون به زبون اوردن هیج لغتی دستامو دور کمرش حلقه کردم نگاه سوزانمو بهش دوختم که بعد نیم ساعتی که با دفترچه درگیر بود گفت : عام جیمین... من یه فکری دارم
جیمین : جونم؟
-اگه اصل مطلب اصن اعداد نباشن چی؟
جیمین : منظورت چیه؟
-اگه اینا فقط یه سری اعداد رندوم باشن چی؟ بیا خارج از چارجوب فکر کنیم
جیمین : منظورت اینه که ...دفترچه رو بده من عزیزم
با عجله چاقوی نوک تیزمو در اوردم و سعی کردم جلد ضخیم دفترچه رو از هم باز کنم و اخرین چیزی که توقع داشتم پیداکنم یه چیپ کوچیک توی جلد دفترچه بود...
امگای نابغه ی من فهمیده بودش و نجاتم داده باعث شد با هیجان و کمی خشونت بوسه ی محکمی روی لباش بزنم : تو نابغه ای ماهزاده عاشقتم
و بعدش سعی کردم اطلاعات روی چیپ رو استخراج کنم و با مقادیر زیادی دردسر انجامش دادم. و چیزی که باهاش مواجه شدم یه سری
مشخصات بود
امکان نداشت اینا... مشخصات تک تک اعضای سازمان بود
و این یعنی نه تنها من بلکه تمام اعضای سازمان برای عصیانگر مثل یه کتاب باز بودن این لعنتی بانک اطلاعاتی سازمان بود.
پس ..ما یه شمشیر دولبه داریم هاح؟
امیلی با تعجب به لیست زل زده بود که از نوع نگاه با نمکش باعث شد ناخوداگاه لبخندی بزنم : به چی میخندی؟
جیمین : عزیزم به شوهرت باور داری؟
-معلومه که دارم
جیمین : بیشتر از هرکسی به کمک تو نیاز دارم ماهزاده
-منظورت چیه؟
جیمین : چیزی که عصیانگر باهاش میخواست منو به اتیش بکشونه دلیل مرگ خودش میشه اما با کمک تو
-خب میدونم قراره بپوکم ولی پایتم جیمین..
- ۱.۸k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط