(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
part ⁹²
که صدای جکسون توی
گوشم پیچید : ادلر چی پیداکردی؟
جیمین : متاسفانه هیچی جکسون...
جکسون : عجب نیست ...باشه برگرد پسر
جیمین : دارم میام
بدون توجه به هرچیزی به سمت خونه خودمو امیلی روندم تا کمی هم که شده آرامش اعصاب پیداکنم
با ورود به خونه بوی رز ملایم امیلی بویاییمو نوازش کرد و ناخوداگاه لبخندی زدم و صداش کردم : امیلی عزیزم
که صدای خفشو از توی اتاقمون شنیدم : اینجام جیمین
به سمت اتاق راه افتادم که بین یه مشت کتاب قطور و کاغذ پیداش کردم : اینا چی ان؟
-اوه خب منابع ازمون ارشد
جیمین : چه خوب که دوباره درس خوندنو شروع کردی حمایتت میکنم خانم روانشناس عزیزم
لبخند گردی زد که باعث شد دلم بخواد ببوسمش اما جلوى خودمو گرفتمو پرسیدم : شام خوردی؟
-نه متاسفانه وقت نکردم
جیمین : پس شام امشب بامن
-نگووو جدی هستی
جیمین : کاملا جدی ام امگای شکلات من
-اوكى جیمین ببینیم چی میپزی
بعد عوض کردن لباسام و گذاشتن اون دفترچه روی میزم وارد اشپزخونه شدم و کارمو شروع کردم
خورد کردن سیب زمینیهای پوست کنده به شکل مربعی، نیم پز کردن سیب زمینی و انتخاب درست ادویه ها ؛ خورد و سرخ کردن سوسیسها آب شدن پنیر روی نودل و پختن تخم مرغ همه کمتر از چهل دقیقه برام زمان برد و بعد پختن غذای مورد نظرم لبخندی از سر رضایت
زدم : امیلی من شام آمادست
و بعد چند ثانیه امیلی توی چارچوب اشپزخونه در حالی که داشت با اشتیاق به میز نگاه میگرد ظاهر شد : واوووو این چیه دیگه؟
با لبخند به سمت میز اوردمش و نزدیک خودم نشوندمش قاشقی از سیب زمینیهای کوچولوی ادویه دارم با کمی تخم مرغ به سمت
دهنش بردم : بچشش عزیزم
با ذوق و برق مشهودی که توی چشماش بود غذا رو از دستم خورد
و چندثانیه بعد با شور و شوق شروع به خوردن غذا کرد خب باعث خوشحالی بود که از طعم غذام خوشش اومده اما چیزی که برام عجیب بود درست کردن یه غذا بعد ده سال بود، صرفا برای خوشحال کردن این امگا و این برام زیادی عجیب بود...
بعد از شام با کمک امیلی ظرفارو شستیم و هرکدوم به سر کارو درگیری خودمون برگشتیم پشت میز کارم نشستم و به اون اعداد بی معنی زل زدم : چی میتونستن باشن؟
از هر روش و گزینه ای که میتونستن باشن استفاده کردم و بازم متوجهش نمیشدم هیچ کدوم از روشهای رمزنگاری روس روش اثر نداشت و
لعنت بهش اونا کامل ترین روش ها بودن بعد گذشت ساعتها درگیریم با اون دفترچه نفرین شده در اتاقم به صدا دراومد : میتونی بیای تو عزیزم
و بلافاصله بعد حرفم امیلی داخل اومد و در رو بست
-چرا نمیای بخوابی جیمین؟
جیمین : گیر کردم عزیزم بدم گیرکردم
part ⁹²
که صدای جکسون توی
گوشم پیچید : ادلر چی پیداکردی؟
جیمین : متاسفانه هیچی جکسون...
جکسون : عجب نیست ...باشه برگرد پسر
جیمین : دارم میام
بدون توجه به هرچیزی به سمت خونه خودمو امیلی روندم تا کمی هم که شده آرامش اعصاب پیداکنم
با ورود به خونه بوی رز ملایم امیلی بویاییمو نوازش کرد و ناخوداگاه لبخندی زدم و صداش کردم : امیلی عزیزم
که صدای خفشو از توی اتاقمون شنیدم : اینجام جیمین
به سمت اتاق راه افتادم که بین یه مشت کتاب قطور و کاغذ پیداش کردم : اینا چی ان؟
-اوه خب منابع ازمون ارشد
جیمین : چه خوب که دوباره درس خوندنو شروع کردی حمایتت میکنم خانم روانشناس عزیزم
لبخند گردی زد که باعث شد دلم بخواد ببوسمش اما جلوى خودمو گرفتمو پرسیدم : شام خوردی؟
-نه متاسفانه وقت نکردم
جیمین : پس شام امشب بامن
-نگووو جدی هستی
جیمین : کاملا جدی ام امگای شکلات من
-اوكى جیمین ببینیم چی میپزی
بعد عوض کردن لباسام و گذاشتن اون دفترچه روی میزم وارد اشپزخونه شدم و کارمو شروع کردم
خورد کردن سیب زمینیهای پوست کنده به شکل مربعی، نیم پز کردن سیب زمینی و انتخاب درست ادویه ها ؛ خورد و سرخ کردن سوسیسها آب شدن پنیر روی نودل و پختن تخم مرغ همه کمتر از چهل دقیقه برام زمان برد و بعد پختن غذای مورد نظرم لبخندی از سر رضایت
زدم : امیلی من شام آمادست
و بعد چند ثانیه امیلی توی چارچوب اشپزخونه در حالی که داشت با اشتیاق به میز نگاه میگرد ظاهر شد : واوووو این چیه دیگه؟
با لبخند به سمت میز اوردمش و نزدیک خودم نشوندمش قاشقی از سیب زمینیهای کوچولوی ادویه دارم با کمی تخم مرغ به سمت
دهنش بردم : بچشش عزیزم
با ذوق و برق مشهودی که توی چشماش بود غذا رو از دستم خورد
و چندثانیه بعد با شور و شوق شروع به خوردن غذا کرد خب باعث خوشحالی بود که از طعم غذام خوشش اومده اما چیزی که برام عجیب بود درست کردن یه غذا بعد ده سال بود، صرفا برای خوشحال کردن این امگا و این برام زیادی عجیب بود...
بعد از شام با کمک امیلی ظرفارو شستیم و هرکدوم به سر کارو درگیری خودمون برگشتیم پشت میز کارم نشستم و به اون اعداد بی معنی زل زدم : چی میتونستن باشن؟
از هر روش و گزینه ای که میتونستن باشن استفاده کردم و بازم متوجهش نمیشدم هیچ کدوم از روشهای رمزنگاری روس روش اثر نداشت و
لعنت بهش اونا کامل ترین روش ها بودن بعد گذشت ساعتها درگیریم با اون دفترچه نفرین شده در اتاقم به صدا دراومد : میتونی بیای تو عزیزم
و بلافاصله بعد حرفم امیلی داخل اومد و در رو بست
-چرا نمیای بخوابی جیمین؟
جیمین : گیر کردم عزیزم بدم گیرکردم
- ۱.۶k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط