{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لعـنتی چشمان خیست بی قرارم می کند

لعـنتی چشمان خیست بی قرارم می کند
گریه های آتشینَت غصه دارم می کند

خاطرم آشفته تر از بــادهـای خسته است
بغض معصومانه ی تو تارو مارم می کند

پاک و زیبایی ، جهانِ من ، سزاوار تو نیست
این همه بی ادعایی شرمسارم می کند

بارها پیشت قسم خوردم که پابند توأم
گرچه میدانم قسم ، بی اعتبارم می کند

دست من خالیتر از یک باغ آفت خورده است
من زمستانم ، خیال تو بهارم می کند
دیدگاه ها (۳)

عمری از پاس دو واحد چشم عاجز مانده ام نیست ارفاقی به کارش، پ...

از خویش می گریزم دراین دیار باراندلتنگ روزگارم برمن ببار بار...

شکسته ای دل مرا ...رعایتی نمی کنی...!چه شد که از مریض خود عی...

خدا کند یه اتفاق خوب بیافتد وسط زندگیماناری همینجاوسط بی حوص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط