𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 1
از زبان ا.ت:
از شدت سردرد با بدبختی از خواب بیدار شدم. یه قرص خوردم
لباسامو پوشیدم و راه افتادم سمت پارکینگ. وسط راه با صدای زنگ گوشی به خودم اومدم. مینجی بود.
ا.ت: هان؟
مینجی: ا.ت، کجایی؟
ا.ت: تو راهم.
مینجی: خوبی؟
ا.ت: چرا اینو میپرسی؟
مینجی: بخاطر دیشب... راستش، معذرت میخوام.
حرفی برای گفتن نداشتم. سرد جواب دادم:
ا.ت: اگه کاری نداری، قطع کنم. تو راهم.
مینجی: اوم...مواظب خودت باش... فعلاً.
بدون اینکه چیزی بگم تماسو قطع کردم..
حقیقتش از خودش ناراحت نبودم؛ از اون داداشش متنفر بودم که جلوی اون همه آدم ضایعَم کرد.
آخه یکی نیست بهش بگه چه عقدهای داری؟!
هووففف... بیخیال...
چند دقیقه بعد رسیدم شرکت
ماشینو پارک کردم، رفتم بالا، یه سلام کوتاه به مینجی دادم و مستقیم رفتم سمت دفترم..
چند دقیقه نگذشته بود که صدای در اومد.
بازم خودش بود!
ا.ت: بیا تو.
مینجی: ا.ت... منو بخشیدی؟
ا.ت: ازت ناراحت نشدم که بخوام ببخشمت.
مینجی: پس چرا اینقدر سردی؟
یه لحظه داغ کردم. خوشم نمیاومد کسی زیاد سوالپیچم کنه
مخصوصاً این چند وقت که حوصله حرف زدن با هیچکسو نداشتم..
محکم دستمو کوبیدم روی میز!
ا.ت: ازم نخواه اون داداشتو ببخشم، باشه؟! الانم برو بیرون. حوصله خودمم ندارم، سرم داره میترکه!
سرشو انداخت پایین و آروم گفت:
+ باشه... میدونم حق با توئه. اوکی، استراحت کن... من دیگه میرم . .
𝑷𝒂𝒓𝒕: 1
از زبان ا.ت:
از شدت سردرد با بدبختی از خواب بیدار شدم. یه قرص خوردم
لباسامو پوشیدم و راه افتادم سمت پارکینگ. وسط راه با صدای زنگ گوشی به خودم اومدم. مینجی بود.
ا.ت: هان؟
مینجی: ا.ت، کجایی؟
ا.ت: تو راهم.
مینجی: خوبی؟
ا.ت: چرا اینو میپرسی؟
مینجی: بخاطر دیشب... راستش، معذرت میخوام.
حرفی برای گفتن نداشتم. سرد جواب دادم:
ا.ت: اگه کاری نداری، قطع کنم. تو راهم.
مینجی: اوم...مواظب خودت باش... فعلاً.
بدون اینکه چیزی بگم تماسو قطع کردم..
حقیقتش از خودش ناراحت نبودم؛ از اون داداشش متنفر بودم که جلوی اون همه آدم ضایعَم کرد.
آخه یکی نیست بهش بگه چه عقدهای داری؟!
هووففف... بیخیال...
چند دقیقه بعد رسیدم شرکت
ماشینو پارک کردم، رفتم بالا، یه سلام کوتاه به مینجی دادم و مستقیم رفتم سمت دفترم..
چند دقیقه نگذشته بود که صدای در اومد.
بازم خودش بود!
ا.ت: بیا تو.
مینجی: ا.ت... منو بخشیدی؟
ا.ت: ازت ناراحت نشدم که بخوام ببخشمت.
مینجی: پس چرا اینقدر سردی؟
یه لحظه داغ کردم. خوشم نمیاومد کسی زیاد سوالپیچم کنه
مخصوصاً این چند وقت که حوصله حرف زدن با هیچکسو نداشتم..
محکم دستمو کوبیدم روی میز!
ا.ت: ازم نخواه اون داداشتو ببخشم، باشه؟! الانم برو بیرون. حوصله خودمم ندارم، سرم داره میترکه!
سرشو انداخت پایین و آروم گفت:
+ باشه... میدونم حق با توئه. اوکی، استراحت کن... من دیگه میرم . .
- ۵۱۲
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط