𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 3
از زبان جونگکوک:
رو به یکی از پرستارا گفتم:
– یه سرم آماده کنین.
بعد از وصل کردن سرم، نگاهی به صورتش انداختم.
رنگش کاملاً پریده بود....
تازه متوجه خون روی صورتش شدم!
خوندماغ شده بود...
با اخم رو به یکی از پرستارا گفتم:
– بیاین تمیزش کنین.
خودم هم از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت دفترم و روی صندلی نشستم و سرمو روی میز گذاشتم..
راستش خوشم ازش نمیاومد!دیشب هم با هم دعوا کرده بودیم.
البته بیشترش تقصیر مینجی بود...
بهش گفته بودم ا.ت رو برای تولد دعوت نکنه، اما مثل همیشه حرف خودش رو زده بود!
هنوز توی فکر بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد...
جونگکوک: بله؟
مینجی: سلام. شماره ا.ت رو بهت میدم، زنگ بزن ازش عذرخواهی کن...
جونگکوک: اولاً که کار اشتباهی نکردم.
! دوماً هم نیازی نیست زنگ بزنم...
مینجی: چرا اونوقت مغرور خان؟
جونگکوک: همین الان اینجاست...
چند ثانیه سکوت شد...
مینجی: کی؟
جونگکوک: ا.ت....
منیجی: ا.ت اونجاست؟! اونجا چیکار میکنه؟
جونگکوک: از کجا بدونم؟ من توی اتاقم بودم. وقتی اومدم بیرون، دیدم وسط راهرو بیهوش افتاده.
مینجی: چــــــی؟! چرا زودتر نگفتی؟!
جونگکوگ: خب چی میگفتم؟ ببخشید دیگه...
اما قبل از اینکه چیزی بگه، تماسو قطع کرد...
چند لحظه به صفحه گوشی خیره موندم..
بعد آروم روی صندلی تکیه دادم،واقعاً... من مقصر بودم؟
از زبان ا.ت:
با سختی چشمامو باز کردم، همهجا سفید بود..
چند بار پلک زدم تا بتونم واضحتر ببینم!
سرم سنگین بود...
وقتی نگاهم پایین رفت، سرم وصل شده به دستمو دیدم!
خواستم تکون بخورم که یهو صدای جیغ بلندی توی اتاق پیچید....
مینجی: به هوش اومد! به هوش اومد!
از ترس جا خوردم!:/
چند نفر با عجله دور تختم جمع شدن...
یکی از پرستارا خم شد طرفم،،،،
‐ خانم؟ خانم؟ صدای منو میشنوین؟
به سختی سرمو تکون دادم...
- خیلی خوب. الان میتونین حرف بزنین؟
گلوم خشک شده بود، لبامو روی هم کشیدم و با صدایی ضعیف گفتم،،
ا.ت: آ... آره...
- اسمتون چیه؟
ا.ت: ا...ت...
- میدونین کجا هستین؟
نگاهی به اطراف انداختم...سقف سفید ، بوی الکل ، صدای دستگاهها ، و سرم داخل دستم...
ا.ت: بیمارستان...؟
پرستار لبخند زد....
-خوبه پس.. استراحت کنین
اما من فقط یه سؤال توی ذهنم داشتم...
من دقیقاً چطوری سر از اینجا درآوردم؟ . .
𝑷𝒂𝒓𝒕: 3
از زبان جونگکوک:
رو به یکی از پرستارا گفتم:
– یه سرم آماده کنین.
بعد از وصل کردن سرم، نگاهی به صورتش انداختم.
رنگش کاملاً پریده بود....
تازه متوجه خون روی صورتش شدم!
خوندماغ شده بود...
با اخم رو به یکی از پرستارا گفتم:
– بیاین تمیزش کنین.
خودم هم از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت دفترم و روی صندلی نشستم و سرمو روی میز گذاشتم..
راستش خوشم ازش نمیاومد!دیشب هم با هم دعوا کرده بودیم.
البته بیشترش تقصیر مینجی بود...
بهش گفته بودم ا.ت رو برای تولد دعوت نکنه، اما مثل همیشه حرف خودش رو زده بود!
هنوز توی فکر بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد...
جونگکوک: بله؟
مینجی: سلام. شماره ا.ت رو بهت میدم، زنگ بزن ازش عذرخواهی کن...
جونگکوک: اولاً که کار اشتباهی نکردم.
! دوماً هم نیازی نیست زنگ بزنم...
مینجی: چرا اونوقت مغرور خان؟
جونگکوک: همین الان اینجاست...
چند ثانیه سکوت شد...
مینجی: کی؟
جونگکوک: ا.ت....
منیجی: ا.ت اونجاست؟! اونجا چیکار میکنه؟
جونگکوک: از کجا بدونم؟ من توی اتاقم بودم. وقتی اومدم بیرون، دیدم وسط راهرو بیهوش افتاده.
مینجی: چــــــی؟! چرا زودتر نگفتی؟!
جونگکوگ: خب چی میگفتم؟ ببخشید دیگه...
اما قبل از اینکه چیزی بگه، تماسو قطع کرد...
چند لحظه به صفحه گوشی خیره موندم..
بعد آروم روی صندلی تکیه دادم،واقعاً... من مقصر بودم؟
از زبان ا.ت:
با سختی چشمامو باز کردم، همهجا سفید بود..
چند بار پلک زدم تا بتونم واضحتر ببینم!
سرم سنگین بود...
وقتی نگاهم پایین رفت، سرم وصل شده به دستمو دیدم!
خواستم تکون بخورم که یهو صدای جیغ بلندی توی اتاق پیچید....
مینجی: به هوش اومد! به هوش اومد!
از ترس جا خوردم!:/
چند نفر با عجله دور تختم جمع شدن...
یکی از پرستارا خم شد طرفم،،،،
‐ خانم؟ خانم؟ صدای منو میشنوین؟
به سختی سرمو تکون دادم...
- خیلی خوب. الان میتونین حرف بزنین؟
گلوم خشک شده بود، لبامو روی هم کشیدم و با صدایی ضعیف گفتم،،
ا.ت: آ... آره...
- اسمتون چیه؟
ا.ت: ا...ت...
- میدونین کجا هستین؟
نگاهی به اطراف انداختم...سقف سفید ، بوی الکل ، صدای دستگاهها ، و سرم داخل دستم...
ا.ت: بیمارستان...؟
پرستار لبخند زد....
-خوبه پس.. استراحت کنین
اما من فقط یه سؤال توی ذهنم داشتم...
من دقیقاً چطوری سر از اینجا درآوردم؟ . .
- ۲۱۱
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط