[☆part³⁷☆]
[☆part³⁷☆]
صبح روز بعد با ناله ی خفیف بلا از درد از خواب بیدار شدم،بدنش به شدت کوفته بود.با وحشت از خواب پرید و نفس نفس میزد،معلوم بود کابوس دیده،دوباره روی سینم خوابوندمش،موهاش رو نوازش کردم تا اروم بشه.
-اون بود...تمام این مدت. داشتم با قاتل مامانم زندگی میکردم...
با دیدن اشک هاش قلبم درد گرفت،صورتش رو توی سینم فرو کرد و ساکت اشک میریخت،در حدی که اشکاش پیراهنم رو خیس کرد،فکر نمیکردم یه روزی انقدر به یکی اهمیت بدم که اشکاش رو نتونم تحمل کنم،هیچوقت هم همچین اتفاقی نیوفتاده بود اما برای این دختر...حاضر بودم برای هر قطره اشکش دنیارو به اتیش بکشم
(پرش زمانی)
چند روزی از اون اتفاق گذشته اما بلا هنوز خوب نشده،زخماش کمرنگ تر شدن اما تو خودشه،به سختی حرف میزنه و همش تو فکره و اشک میریزه،این بیشتر از هر چیزی منو ازار میداد.میخواستم کاری کنم که خوشحال بشه اما چیکار،بعد ساعت ها فکر کردن بلاخره تصمیمم رو گرفتم،رفتم از پشت روی مبل بغلش کردم و گردنش رو بوسیدم.
+گربه کوچولو پاشو.میخوام ببرمت یه جایی.
-کجا؟
+بیرون شام بخوریم.
-اما-
بلندش کردم و بردمش سمت اتاق!یه لباس ابی روشن براش انتخاب کردم و تنش کردم.موهاش رو شونه کردم و دستش رو گرفتم بردمش سمت ماشین،توی راه حرفی نزدیم و رفتیم رستوران مورد علاقش.نشستیم و غذای مورد علاقش رو سفارش دادیم.بعدش اصرار کردم بریم پیاده روی و قبول کرد.بردمش دم ساحل.
+همینجا صبر کن.
ویوی بلا
نمیدونستم کجا داره میره.از دیدم بیرون بود.اطراف رو نگاه کردم و ناگهان..
صبح روز بعد با ناله ی خفیف بلا از درد از خواب بیدار شدم،بدنش به شدت کوفته بود.با وحشت از خواب پرید و نفس نفس میزد،معلوم بود کابوس دیده،دوباره روی سینم خوابوندمش،موهاش رو نوازش کردم تا اروم بشه.
-اون بود...تمام این مدت. داشتم با قاتل مامانم زندگی میکردم...
با دیدن اشک هاش قلبم درد گرفت،صورتش رو توی سینم فرو کرد و ساکت اشک میریخت،در حدی که اشکاش پیراهنم رو خیس کرد،فکر نمیکردم یه روزی انقدر به یکی اهمیت بدم که اشکاش رو نتونم تحمل کنم،هیچوقت هم همچین اتفاقی نیوفتاده بود اما برای این دختر...حاضر بودم برای هر قطره اشکش دنیارو به اتیش بکشم
(پرش زمانی)
چند روزی از اون اتفاق گذشته اما بلا هنوز خوب نشده،زخماش کمرنگ تر شدن اما تو خودشه،به سختی حرف میزنه و همش تو فکره و اشک میریزه،این بیشتر از هر چیزی منو ازار میداد.میخواستم کاری کنم که خوشحال بشه اما چیکار،بعد ساعت ها فکر کردن بلاخره تصمیمم رو گرفتم،رفتم از پشت روی مبل بغلش کردم و گردنش رو بوسیدم.
+گربه کوچولو پاشو.میخوام ببرمت یه جایی.
-کجا؟
+بیرون شام بخوریم.
-اما-
بلندش کردم و بردمش سمت اتاق!یه لباس ابی روشن براش انتخاب کردم و تنش کردم.موهاش رو شونه کردم و دستش رو گرفتم بردمش سمت ماشین،توی راه حرفی نزدیم و رفتیم رستوران مورد علاقش.نشستیم و غذای مورد علاقش رو سفارش دادیم.بعدش اصرار کردم بریم پیاده روی و قبول کرد.بردمش دم ساحل.
+همینجا صبر کن.
ویوی بلا
نمیدونستم کجا داره میره.از دیدم بیرون بود.اطراف رو نگاه کردم و ناگهان..
- ۱۲.۷k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط