{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

[♡part¹⁶♡]
ویوی نیکولاس.
صبح با سردرد و تخت خالی رو به رو شدم،یکمی فکر کردم و یادم اومد چه کاری کردیم،پوزخندی اومد روی لبهام.رفتم دوش گرفتم و برای کار اماده میشدم که گوشیم زنگ خورد،دست راستم بود.
+چیه؟
*رئیس درمورد قتل برادر خانوم الینا یه چیزایی پیدا کردم.
+چی پیدا کردی؟
*بیاید به کلبه ی جنگلی.براتون توضیح میدم.
قطع کردم و رفتم سمت خونه ی الینا.در زدم.خدمتکار در رو باز کرد.
+به الینا بگید بیاد پایین.
سر تکون داد و رفت،چند دقیقه بعد الینا اومد پایین،از نگاه تو چشمام خودداری میکرد،خندم گرفت
+باید بریم جایی.بیا.
-کجا؟
+توی مسیر توضیح میدم.
وقتی سوار ماشین شدیم براش تعریف کردم،وقتی رسیدیم اونجا در کلبه باز بود،حس عجیبی داشت،،دور و اطراف رو چک میکردم که چیزی نباشه و الینا رفت سمت کلبه که بره داخل.
اطراف جای رد پا های زیادی بود،حس خوبی بهش نداشتم که با صدای جیغ بلند الینا با سرعت داخل کلبه دویدم و با...
________________
این پارت کوتاهه.اما پیچ اصلی داستان از پارت بعد شروع میشه.اگه حمایت کنید امروز دوتا پارت دیگه هم میزارم.
لایک و کامنت یادتون نره🎀
دیدگاه ها (۲)

[☆part³⁷☆]صبح روز بعد با ناله ی خفیف بلا از درد از خواب بیدا...

[♡part¹⁷♡]باسرعت رفتم داخل و با چهره ی رنگ پریده ی الینا رو ...

[☆part³⁷☆]...میدونی مثل مادرت ضعیفی،اونم وقتی داشتم خفش میکر...

[☆part³⁶☆]رفتم سمت انباری که ادرسش رو فرستاده بود،توی ناکجا ...

[♡part¹⁸♡]ویوی نیکولاسروز ها از اون اتفاق گذشته،الینا انگار ...

[♡part²♡]ویوی‌ الینا:چشمام رو بستم و منتظر مرگ بودم که صدای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط