{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمته صدوسه رمان آوازه زیره آب

قسمته صدوسه رمان آوازه زیره آب
وقتی میرفتم سمته گربه هایی که شبیهش بود و اونا فرار میکردن ناراحت میشدم چون اونا اهلی نبودن و من یه باره دیگه به این نتیجه میرسیدم که گربه ی خودم مرده.. راستش هنوزم که هنوزه وقتی یه گربه شبیهش رو میبینم یه حسی پاهام رو میکشونه سمته اون گربه ولی میدونم که اون نیست.. رفتم جلو در وایسادم... ساعت دو و نیم بود.. کلید انداختم و رفتم داخل.. دره هال رو با بی سر و صدا ترین حالته ممکن باز کردم و کفشامو دراوردم و رفتم تو اتاقم.. یه نفسه راحت کشیدم و لامپ رو روشن کردم.. یا شاهه چراغ!! یکی رو تختم نشسته بود.. مغزم تا تجزیه تحلیل کرد که این باباته شاشیدم تو خودم.. نه دیه مبالغه شد یه لحظه ترسیدم..
-علیکه سلام..ساعته 3 شبه!!
اهمیت ندادم بهش گوشیم رو گذاشتم رو میز و رفتم سمته کمدم..
-کجا بودی تا حالا؟؟
-قبرستون...
-خفه شو وقتی باهات درست حرف میزنم مث عادم جواب بده...
-واقعن قبرستون بودم..
-ساعت سه شب..؟
-دو و نیمه...
-بشین باهات حرف دارم..
-من حرفی ندارم... واسه اینکه خیاله کیا خان هم راحت شه نامزدی میکنم همه رو راحت میکنم میرم.. خودم هم اهمیتی ندارم..
-ببین همه عصبانی بودیم نشد درست حرف بزنیم
-حرف زدنتونم دیدم..
پاشد اومد کنارم.. رفتم سمته در و بازش گذاشتم که بفهمه گورش رو گم کنه بیرون..
-واست متاسفم که شعور و ادبت در همین حده..
بدونه اینکه اهمیت بدم چی میگه در رو بستم و با همون لباسام رو تخت ولو شدم و لامپ رو با پام خاموش کردم.. کلی راه رفته بودم و آش و لاش بودم..
...صبح با کلی سر و صدا پاشدم..اوووف حتمن باز مهمون اومده..شعورم که ندارن عوضیا!!رو سرم دقیقن بالایه گوشم یه قارچ سبز شده بود به لطفه زانویه کیا خان.. این بچه بود میرفتیم تو کوچه مامانم به من میگف مواظبش باشم کسی اذیتش نکنه بس که کتک خور بود..حالا واسه من عادم شده!! اوووف سر و صدا نمیذاشت حتی فک کنم.. خواب ک جایه خود دارد!! پاشدم نشستم..قضیه چیه نمیفهمم!! پاشدم لباسام رو عوض کردم.. ها راستی امروز نامزدیه.. اگه میخوای بهت مسئولیتی ندن بخواب دوباره.. رفتم گرفتم با زور و بدبختی باز خوابیدم..
...ساعت یک و نیم بود دیگه موقع ناهاره..صبحونه هم که نخوردم.. از گشنگی داشتم تجزیه میشدم ولی به خاطره اتفاقایه دیروز عصر رو خودم نمیذاشتم برم یه چیزی بخورم..عادم میتونه 2 هفته رو بدونه غذا زندگی کنه یه ناهار که دیگه چیزی نیست.. ولی انگار فایده نداشت من شکمو تر ازین حرفا بودم..
دیدگاه ها (۱)

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

دختر تنها{3}

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۵🦋)✥(ویو لوین کاترین)خوابم نمیومد...حتی یه ذر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط