{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۱۱

ویو ات

ماشین در تاریکی شب می‌راند و من، به چراغ‌های شهری که پشت سرم محو می‌شدند، خیره شده بودم. هواپیمای شخصی‌ام منتظرم بود، اما من، نمی‌خواستم پرواز کنم. خبری که پدرم در مهمانی به من داد، مثل پتکی بر سرم فرود آمده بود. محموله‌ی اسلحه، نه تنها گم شده بود، بلکه ظاهراً در دست کسی افتاده بود که نباید. کسی که می‌توانست تمام برنامه‌هایم را به هم بریزد.

«چیزی که گم شده، فقط اسلحه نیست، ات.» پدرم گفته بود. «این می‌تونه کل دنیای ما رو زیر و رو کنه.»
و من، نمی‌دانستم منظور دقیقش چیست. اما حس بدی داشتم. حسی که همیشه قبل از اتفاقات ناگوار سراغم می‌آمد.

پیامکی از طرف کوک دریافت کردم. «نگران نباش. من کمکت می‌کنم.»
چشمانم را بستم. کوک. مردی که با وجود تمام خصومتی که بینمان بود، در آن مهمانی، نگاهی متفاوت داشت. نگاهی که مرا به یاد روزهای دور می‌انداخت. روزهایی که هنوز زخمی نشده بودم.

با عصبانیت، گوشی را روی صندلی کنارم انداختم. «کمک؟ تو از کجا می‌دونی چی شده؟»
ماشین جلوی یکی از انبارهای قدیمی و متروکه در حومه‌ی شهر ایستاد. جایی که پدرم گفته بود ممکن است سرنخی از محموله پیدا شود. پیاده شدم و هوای سرد را به درون ریه‌هایم کشیدم.
انبار تاریک و ساکت بود. فقط نور ضعیف ماه از پنجره‌های شکسته به داخل می‌تابید. وارد شدم و در میان قفسه‌های فلزی و جعبه‌های خاک گرفته، قدم زدم. سکوت، سنگین و خفقان‌آور بود
ناگهان، صدایی شنیدم. صدای خش‌خش. از انتهای انبار می‌آمد. با احتیاط، به سمت صدا رفتم. در گوشه‌ای، سایه‌ای را دیدم. کسی آنجا بود.

«کی اونجاست؟» صدایم در فضای خالی انبار پیچید.

سایه، تکان نخورد
من دیگه تکرار نمی‌کنم. بیا بیرون!»

و بعد، سایه، به آرامی شروع به حرکت کرد. و من، نفس در سینه‌ام حبس شد. زنی بود. زنی با موهای بلند و تیره، که صورتش در تاریکی معلوم نبود. اما لباس‌هایش… لباس‌هایش آشنا بودند.

«تو…» زمزمه کردم. «تو کی هستی؟»

زن، به آرامی سرش را بلند کرد. و در نور کم ماه، چهره‌اش برایم آشکار شد. چهره‌ای که هرگز انتظار دیدنش را نداشتم. چهره‌ای که خاطرات تلخ کودکی‌ام را زنده کرد.

«سلام، ات.» صدای زن، آرام اما پر از خشم بود. «خیلی وقت بود که منتظر این لحظه بودم.»

او همان زنی بود که مرا در پارک رها کرده بود. مادرم
دیدگاه ها (۰)

۱۲ویو اتقلبم در سینه‌ام می‌کوبید. باورم نمی‌شد. زنی که سال‌ه...

پارت ۱۳ویو کوکوقتی ات را از انبار بیرون آوردم، رنگش پریده بو...

ویو کوگ ویو کوکصحبت‌های جک و ات، و بعد رفتنشان، همه در سکوت ...

صدای پاشنه‌ی کفشم روی سنگفرش حیاط، تنها صدایی بود که سکوت شب...

نام تو را روی شمشیر حک کردم (پارت اول)

fallible love(عشق خطاپذیر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط