{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی خدا ازپشت، دستهایش را روی چشمانم گذاشت. از لای انگشت

وقتی خدا ازپشت، دستهایش را روی چشمانم گذاشت. از لای انگشتانش انقدر محو تماشای دنیا شدم که فراموش کردم منتظر است نامش راصداکنم...
دیدگاه ها (۶)

ز روزگار جوانى خبر چه مى‏پرسىچو برق آمد و چون ابر نوبهاران ر...

چيست اين دلشوره‌هاي بيكران/ پشت كاشي‌هاي سبز جمكران/ كشتي ام...

کیاوکجااین مجسمه رودیدن من که کنارش عکس هم گرفتم خیلی باحاله

چنان دلگيرم ازدنياكه خودراهم نميخواهم،براين زخمجگرخونين دگرم...

مادر عزیزم مرا ببخش برا تمام روزهایی که می‌توانستم باشم اما...

[چند پارتی]

bts

رمان تهیونگ

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

چند پارتی

رومان عشق مافیا پارت 27 ترو خدا یہ لایک کنی جایہ دوری نمیرہ ...

part 15

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط