{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه.

مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه.
نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه.
کلید انداخت ، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه. وسایل سفره افطار را آماده کرد. همه چیز را سر جایش گذاشت.
زولبیا، بامیه، پنیر، نان، سبزی و گردو. نشست سر سفره. دو قاب عکس را آورد. یکی کنار زولبیا و دیگری کنار بامیه.
دیدگاه ها (۴)

#یغما‌_گلرویینه سازم کوک می‌مونهنه کِیفم کوکهدور از تو . . .

نه به انتظار‍ِ یارینه ز‍ یار، انتظاری #هوشنگ_ابتهاج

من؛فقط فرض ڪردم،حواست بہ من هست!فقط فرض ڪردم، مےآیے!فقط فرض ...

‌‌‌‌‌‌‌من نمےخواهم ڪسے بیاید،ڪہ عقلم را سر ِجایش بیاورد و من...

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_29···سه روز دیگه تو ایران موندن..روز...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۹: حرف‌هایی که باید گفته می‌شدچند لحظه بع...

پارت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط