پارت ۲۲ 🖤
پارت ۲۲ 🖤
جیمین بالاخره قبول کرد و همه با هم از دانشگاه بیرون رفتیم. جینا هم اصرار کرد همراهمون بیاد.
تهیونگ جلوی ماشین منتظر بود. وقتی ما رو دید، پرسید:
— «خب؟ فهمیدین خائن کیه؟»
جیمین سرش رو تکون داد. — «هنوز نه.»
جونگکوک سوار شد و گفت: — «ولی یه سرنخ داریم.»
داخل ماشین، جونگکوک عکس قدیمی رو روی صفحهی گوشیاش باز کرد.
— «این عکس برای همون شبیه که پرونده شروع شد. پشت سر مینسو، یه نفر دیگه هم هست.»
من عکس رو بزرگ کردم.
— «صبر کنید... این آدم رو میشناسم.»
جیمین با تعجب پرسید: — «کیه؟»
گفتم: — «استاد دانشگاه منه.»
همه ساکت شدن.
تهیونگ با ناباوری گفت: — «یعنی خائن... نزدیکتر از چیزیه که فکر میکردیم.»
جونگکوک ماشین رو روشن کرد و گفت:
— «پس مقصد بعدیمون دانشگاهه.»
اما قبل از حرکت، گوشی من یک پیام ناشناس دریافت کرد:
«دنبالم نگرد. من خودم پیدات میکنم.» 🖤
جیمین بالاخره قبول کرد و همه با هم از دانشگاه بیرون رفتیم. جینا هم اصرار کرد همراهمون بیاد.
تهیونگ جلوی ماشین منتظر بود. وقتی ما رو دید، پرسید:
— «خب؟ فهمیدین خائن کیه؟»
جیمین سرش رو تکون داد. — «هنوز نه.»
جونگکوک سوار شد و گفت: — «ولی یه سرنخ داریم.»
داخل ماشین، جونگکوک عکس قدیمی رو روی صفحهی گوشیاش باز کرد.
— «این عکس برای همون شبیه که پرونده شروع شد. پشت سر مینسو، یه نفر دیگه هم هست.»
من عکس رو بزرگ کردم.
— «صبر کنید... این آدم رو میشناسم.»
جیمین با تعجب پرسید: — «کیه؟»
گفتم: — «استاد دانشگاه منه.»
همه ساکت شدن.
تهیونگ با ناباوری گفت: — «یعنی خائن... نزدیکتر از چیزیه که فکر میکردیم.»
جونگکوک ماشین رو روشن کرد و گفت:
— «پس مقصد بعدیمون دانشگاهه.»
اما قبل از حرکت، گوشی من یک پیام ناشناس دریافت کرد:
«دنبالم نگرد. من خودم پیدات میکنم.» 🖤
- ۱۹۱
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط